فرواک

سرآغاز سخن

لذتِ نابِ یافتنِ نایابان؛ پس از تحویل از یک دوست، وقتی تنت هنوز از هرمِ لذت نابِ بغل گرفتنشان_ پیچیده در لفاف رونامه ای _داغ است، مثل آن سال ها که سیا.سی ها را می پیچیدی لای همین لفاف، نوستالژی آن سال ها، پیاده گز می کنی از خودِ میدان تا خودِ میدانی دیگر، از میدان انقلاب تا میدان فردوسی...

"موزه ی بی گناهی" اورهان پاموک، "ببیت" سینکلر لوییس، و "پنین" ولادیمیر ناباکوف...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢۳ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

«ویکنت دونیم شده» دومین بخش از سه‌گانه‌ی «نیاکان ما»ی نویسنده‌ی ایتالیایی_ کوبایی، ایتالو کالوینو است. دو بخش قبلی «بارون درخت نشین» و «شوالیه‌ی ناموجود» هستند.

«ویکنت مداردو»ی جوان برای جنگ با عثمانی‌ها راهی نبرد می‌شود اما در میدان جنگ با حادثه‌ی دل‌خراشی زخم برمی‌دارد و دونیم می‌شود. هر نیمه جداگانه به‌وسیله‌ی گروهی درمان می‌شود. نیمه اول که نیمه‌ی راست و فاقد قلب اوست توسط پزشکان نجات پیدا می‌کند. او نیمه‌ی شر ویکنت است که خیلی زودتر از نیمه‌ی دوم که توسط راهبان صلح‌جو نجات‌یافته به زادگاه برمی‌گردد و در آنجا به اذیت و آزار مردمانش می‌پردازد و نیمه‌ی دوم بعدها به زادگاه برمی‌گردد؛ هر دونیمه‌ی خیر و شر برای مردم دردسرسازند. هیچ‌کدام این‌ها به‌تنهایی کامل نیستند. بودن این‌ها باهم کامل‌کننده‌ی وجود وجودی انسان است. شر باید زودتر از خیر به زادگاه برگردد تا مردمان از دست آزار و اذیت هاش به تنگ بیایند و آرزوی خوبی کنند و اما خیر باید در انتهای داستان بیاید تا آن‌ها باز به این امر واقف شوند که خیر به‌تنهایی کامل نیست و شوری بیش از حدّش دلشان را بزند و به این نتیجه برسند که: روزها به‌این‌ترتیب در ترّالبا سپری می‌شد. احساساتمان بی‌رنگ و عاری از شور و شوق می‌شد، چون حس می‌کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیرانسانی گیرکرده‌ایم... ص 108.

داستان ویکنت دونیم شده از زبان کودکی روایت می‌شود؛ راوی اول‌شخصی که ویکنت جورهایی دایی او محسوب می‌شود. این سادگی روایت از جانب کودک سبب می‌شود تا خواننده ماجرای افسانه گونه‌ی داستان کالوینو را و طنز مستتر در آن را باور کند. طنزی که هم در مورد مذهب و هم در مورد عشق در آن نهفته است. باور اینکه چگونه انسانی متقارنِ دونیم شده می‌تواند زنده بماند تا ماجراهای بعدی را سبب شود و درنهایت به این نتیجه بینجامد که تنها عشق است که می‌تواند خیر و شر را به هم پیوند بزند.

نظر نیمه‌ی شر در مرود دو شقه شدن: «کاش می‌شد هر چیز کاملی را به این شکل دونیم کرد. کاش هرکسی می‌توانست از این قالب تنگ و بیهوده‌اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم، همه‌چیز برایم طبیعی، درهم‌وبرهم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می‌کردم همه‌چیز را می‌بینم، ولی جز پوسته‌ی سطحی آن، چیزی را نمی‌دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم این‌طور بشود، چون بچه هستی، چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمه‌ی دیگرت هزاران بار ژرف‌نگرتر و ارزشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه‌چیز مثل خودت دونیم و لت‌وپار باشد، چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه‌قطعه شده است...» ص 59.

آن‌وقت نیمه‌ی خوش‌طینت مداردو گفت: «آه، پاملا، مزیت دونیم شدن این است که در هر فرد و هر شیء آدم درمیابد درد ناقص بودن در آن فرد یا آن شیء چگونه چیزی است. وقتی کامل بودم این را درک نمی‌کردم. از میان دردها و رنج‌هایی که همه‌جا وجود داشت بی‌خیال می‌گذشتم بی‌آنکه چیزی درک کنم یا در آن‌ها شریک شوم، دردها و رنج‌هایی که آدم کامل حتی تصورش را هم نمی‌تواند بکند. تنها من نیستم که دونیم شده‌ام، پاملا، تو و بقیه‌ی مردم هم در همین وضعیت قرار دارید. و حالا همبستگی‌ای در خودم احساس می‌کنم که وقتی کامل بودم به‌هیچ‌وجه درک نمی‌کردم. همبستگی‌ای که مرا با همه‌ی معلولیت‌ها و همه‌ی نارسایی‌های دنیا پیوند می‌دهد. اگر با من بیایی، پاملا، تو هم یادمی گیری در غم و درد دیگران شریک شوی و با تسکین دادن آلام شان، ناراحتی های خودت را هم تسکین دهی...» ص 87.

 پسافرواک نوشت:

 ویکنت دونیم شده، ایتالو کالوینو، ترجمه ی پرویز شهدی، چ ششم، چشمه، 120 صفحه.  

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

رمان "روایت هفتم" در بخشِ تازه‌های نشرِ اعضای انجمن رمان 51 قرار گرفت. گپ کوتاهم را با خوانندگان در همین بخش بخوانید:

/www.51na.net/2015/06/928

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٢ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

گارسون که داشت بشقاب و کارد و چنگال را جمع می‌کرد، به مشتری گفت: «امر دیگری باشد.» مشتری گفت: «یک گیلاس کنیاک، یک ویلا تو کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد»

گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است، ولی خب ببینم چکار می‌شود کرد.» چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک محضردار با او بود که سند ویلایی در زوریخ و یک ماشین کورسی پارک شده توی گاراژ ویلا را به همراه داشت. مشتری تشکر کرد و جرعه‌ای نوشید. در همین لحظه زنی که چشم‌هایش برق می‌زد، نشست پشت میز و گفت که در دل به دریا زدن شهره‌ی خاص و عام است.

مشتری پیش‌از این‌که رستوران را به همراه زن ترک کند، در دفترش نوشت: «کیفیت غذا متوسط. پذیرایی عالی.

پسافرواک نوشت:

ترجمه ی ناصر غیاثی، منبع: اینستاگرام دوشنبه دات آی آر.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

در نگاه اول وقتی می‌گوییم "خانواده" مثل این می‌ماند که بخواهیم مثل این فیلم‌های خانوادگی، داستانی اجتماعی_خانوادگی بخوانیم سرشار از احساسات لطیف خانواده گرایانه، اما این‌طور نیست. ما قرار است با خانواده‌ای غیر نرمال_ اتفاقاً اینجاست که می فهمیم چرا خانوداه چون سنگ بنای شخصیت پاسکوال و سرانجامش به آن ربط پیدا می کند_ آشنا شویم که مشخصه‌ی اصلی‌شان در نگاه اول، دوری گزینی خانه‌شان از بقیه‌ی خانه‌های روستاست: خانه‌ی من بیرون دهکده بود، از آخرین دسته‌ی خانه‌ها دویست قدمی دورتر...ص 30. این مشخصه و اولین ناهماهنگی به خواننده نشان می‌دهد که قرار است با راوی‌ای آنرمال مواجه شود هرچند اگر بخواهیم دهکده را هم در این میان موردبررسی قرار دهیم با آن ساعت بالای برج که سال‌هاست خراب است و کوچه‌پس‌کوچه‌های بی‌ریخت آن و خانه‌ای اعیانی مختص دون خسوس، خانه‌ی دورافتاده‌ی پاسکوال دوآرته خیلی هم به چشم نخواهد آمد.

دوآرته جانی زندانی‌ای است که به اعدام محکوم‌شده. نامه‌ی او که به‌نوعی اعتراف‌نامه‌ای نیز هست در ابتدای امر به دون خواکین باره را لوپس کشیش فرستاده‌شده و بعدها پس از مرگ او دست‌به‌دست شده و به دست کاتبی رسیده است که آن را چاپ کرده. دون خواکین در وصیت‌نامه‌اش چنین نوشته:

بند چهارم: وصیت می‌کنم که بسته‌ی کاغذهایی که در کشو میزتحریرم یافت می‌شود و با نخ قند بسته‌شده و با جوهر قرمز کلمات پاسکوآل دوآرته را بر خود دارد، بی باز شدن و بی‌هیچ تردیدی به آتش افکنده شود، زیرا ماهیتی نومیدکننده و خلاف عرف پسندیده دارد. اما اگر مشیت الهی چنین قرار گیرد و مقدر کند که بسته‌ی فوق‌الذکر بی‌آنکه عمدی در کار باشد به مدت دست‌کم هجده ماه از شعله‌های آتش در امان ماند هرکس را که آن را در اختیار گیرد موظف می‌کنم تا آن را از نابودی درامان بدارد، به‌عنوان مایملک و مسئولیت خود بپذیرد، بنا به میل خود با آن رفتار کند، به‌شرط آنکه با خواست من مغایر نباشد.

پسافرواک نوشت: خب بنده‌ی خدا قبل اینکه بمیری اگر می‌خواستی بسوزانی‌اش چرا خودت این کار را نکردی و وصیتش نمودی...

القصه حالا قصه دست کاتبی افتاده و تقریباً هجده ماه از مرگ دو خواکین گذشته و پاسکوآل هم به جزای اعمالش رسیده و نامه‌ی او منتشرشده است. اعتراف‌نامه‌ای که چون راوی‌اش اول‌شخص است طبعاً هم ذات پنداری گیرنده‌ی نامه (دون خواکین و کاتب)، هم ذات پنداری خواننده و درنهایت هم ذات پنداری جامعه را هم در پی خواهد داشت چراکه جامعه نیز با کاویدن لایه‌های پنهان این حوادث و جنایات و ربط دادن آن وقایع به لایه‌های روان‌شناختی راوی  و خصوصاً کودکی سراسر وحشتناک او، با او به هم ذات پنداری خواهد پرداخت چراکه در خود روایت هم جامعه‌ی کوچک پاسکوآل که همان مردم دهکده هستند پس از کشته شدن شازده به دست پاسکوال حق را به پاسکوال می‌دهند.

در مورد لایه‌های روان‌شناختی راوی علما باید بگویند چراکه اگر آن‌ها باشند جلوی این وقایع را با یک‌دو قرص و آن زمان با شوک‌های الکتریکی و بستری در دیوانه‌خانه مثلاً می‌گرفتند و  البته من هم با سرچ و یک‌دو صفحه خواندن کتاب و کمک گرفتن از دوستان روانکاو می‌توانم در این مورد ساعت‌ها روده‌درازی کنم  ولی  لبّ مطلب این است که پاسکوال مرد زخمی ست. خشم سرکوب‌شده‌ی او در کودکی که آن‌هم درنهایت ناشی از ترس است با توجه خشونت‌های بی‌حد پدر و مادرش ضعف درونی او را (خشم سرکوب‌شده‌ی ناشی از ترس) رفته‌رفته به نمادی بیرونی تبدیل کرده. کودکی او سرشار است از ضعف‌های روان‌شناختی اما درست از همان موقع که مرتکب اذیت و آزار دیگران می‌شود (و آن لحظه پس از برگشتن از ماه‌عسلی با زن اولش داشته‌اند رخ می‌دهد) ضعف اخلاقی هم به آن اضافه می‌شود و بعدها نقطه عطف خشونت او مرگ لولاست. پس‌ازآن است که دیگر کشتن برای او سخت نیست. پس‌ازآن است که راوی که در جدال با سایه‌اش بوده با او به آشتی می‌رسد و درست به همین دلیل است که لحظه‌ی شکست قهرمان لحظه‌ی پیروزی سایه است و اعدام او. مورد دیگر مکاشفه‌ی نفس است. راوی در اعتراف‌نامه‌اش به مکاشفه‌ی نفس رسیده و صدالبته وقتی اسم از اعتراف می‌بریم یعنی از مکاشفه‌ی نفس صحبت می‌کنیم. مکاشفه‌ی نفس هم یعنی جورهایی پایان منفی و یعنی رشد سرطانی یک کهن‌الگو که شخصیت یک کرکتر را به کهن‌الگویی دیگر تبدیل کند. 

پسافرواک نوشت:

خانواده ی پاسکوآل دوآرته، کامیلو خوسه سلا، ترجمه ی فرهاد غبرایی، نشرماهی، چ چهارم، پاییز 92، 193 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢۱ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

بالاخره پس از سه ماه!!! معرفی در غرفه ی نمایشگاه کتاب تهران ـ که واقعاً ازآن همه عجله و شتاب برای رساندن به نمایشگاه و از این همه تاخیر در چاپ و پخش ناهماهنگ هیچ سر در نمی آورم که البت این بازی بزرگان است و اسرار ازل را  دوست من نه تو دانی و نه من ـ روایت هفتم به دست موزعی توانا!! پخش گردید و آنقدر این کتاب خوب است و خواندنی یا یک جور دیگرش آنقدر نایاب که فقط  در دو کتابفروشی انقلاب ـاختران و چترـ یافت می شود. القصه اینجا آمده ایم تا بنویسیم ای کسانی که کتاب سوخت شده احیاناً می خواهید، قبل خرید اگر با این شماره ها تماس بگیرید نزدیک ترین مکان بهتان معرفی می شود تا راحت و بی دردسر خرید کنید.

تهران: 77353284

شهرستان: 77353995 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

تمام آنچه برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.

مرگ ایوان ایلیچ صفر تا صد زندگی دومین پسر از خانواده‌ی ایلیا یفیموویچ است. ایوان میانگین سه پسر ایلیاست به‌نوعی. او به اصلاح de la familephenix  بود.  خصوصیت‌های اخلاقی او در مقایسه با برادرانش شاید شاخص به شمار بیاید اما چون خصوصیت‌های اخلاقی بزرگان و صاحبان قدرت هست و با این مشخصه‌ی بارز که او از همان جوانی همان‌قدر مجذوب بزرگان و صاحبان قدرت بود که مگس مجذوب او بولد می‌شود. اما تمام این‌ها به شیوه‌ای چنان والا و ظریف و چنان با شایستگی و سنجیدگی صورت می‌گرفت که نمی‌شد اسم زشتی بر آن‌ها گذاشت و از مقوله‌ی شور و جوانی شمرده می‌شد که به قول فرانسویان  باید"طی شود".  جوانی ایوان با طی مدارج به سمت اوج سپری می‌شود تا خلاصه اینکه پس از شور و شرهای جوانی‌ای که باید طی شود ایوان ایلیچ زن می‌گیرد و این تازه سرآغاز اضمحلال اوست.

داستان با پاراگراف جالبی شروع می‌شود و در انتهای پاراگراف پس از گفتن شمه‌ای از مکان و شخصیت‌های فرعی با گفتن جمله‌ی  آقایان  ایوان ایلیچ هم مرد به اصل موضوع و شخصیت اصلی ورود پیدا می‌کند. مرگ ایوان ایلیچ با حجم کم و صد و چهارصفحه‌ای داستانی ست زندگی‌نامه‌ای با  راوی دانی کل و در دوازده فصل زندگی‌نامه مانند با این توضیح که فصل اول زمان حال و فصل دوازدهم فصل مرگ است و از فصل‌های دوم تا دوازدهم زندگی‌نامه‌ی ایوان. شکافتن و رسیدن به اینکه زندگی ایوان با طی چه مراحلی به مرگ می‌انجامد. داستانِ اضمحلال ایوان است؛ داستان مراحل مرگ. انسانی که روزبه‌روز بافاصله‌ای که از خانواده‌اش می‌گیرد و  پر کردن این خلأ با تمایلش به کار و صعود قله‌های ترقی اداری. کار و مقامی که مثل خیلی از ماها او را به درون خود می‌کشد و می‌بلعد تا آرام‌آرام با مریضی ناشناخته و جان‌فرسایی او را به سمت مرگ سوق دهد. تنها تفاوت او با مای نوعی پرسش‌های ذهنی اوست (حالا اگر زندگی من، زندگی آگاهانه‌ام، همه گمراهی بوده باشد چه؟) از نحوه‌ی عملکرد و رویه‌ی زندگی‌اش و شکی به جانش افتاده...

 ایوان ایلیچ در چهل‌وپنج‌سالگی با سمت عضویت دیوان عالی درگذشت...

پسافرواک نوشت:

1. نوشته های رنگی از متن کتاب است.

2. مرگ ایوان ایلیچ، لیو تالستوی، ترجمه ی سروش حبیبی، چشمه، چاپ سوم، 104 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳٠ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سکوئیلر فریاد کشید: «فتح و پیروزی را جشن گرفته ایم»

باکسر که از زانوانش خون می چکید و یکی از نعل هایش افتاده بود و سمش چاک برداشته و دوازده ساچمه در پای عقبش فرو رفته بود گفت: «چه فتحی؟»

«چطور؟ چه فتحی رفیق؟! مگر نه این است که ما دشمن را از خاک مقدس قلعه ی حیوانات رانده ایم؟»

«ولی آسیاب بادی ما را ویران کردند؛ دو سال تمام روی آن کار کرده بودیم.»

«چه اهمیتی دارد؟ آسیاب دیگری می سازیم. اگر دلمان بخواهد شش تا آسیاب هم می توانیم بسازیم. رفیق تو نمی توانی عظمت کاری را که کرده ایم درک کنی. همین زمینی که ما الان روی آن ایستاده ایم در تصرف دشمن بود و اکنون در پرتو رهبری رفیق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته ایم.»

سکوئیلر گفت: «بله معنای فتح همین است.»

از قلعه ی حیوانات، جورج اورول

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٤ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com