فرواک

سرآغاز سخن

رد بول بخورم یا هایپ یا یک چیزی با ته بوی ترشیدگی، که بشود ملس و ترشش کرد یا حتی با ته مزه‌ی شیرینی مثلاً کنارش، مزه دارش کرد؟ یک جوری که بتواند معجزه ی عظمی کند و یک‌هفته‌ای آن توش و توان نه ماه قبل را بهم برگرداند. کدام مایع یا جامد دوست‌داشتنی‌ای هست که یک هفته انرژی ببخشد به آدم؟  ناممکن. فوق فوقش یک دوساعتی بتواند کاری کند که آن هم شاید بخت یارم نباشد و به هپروت گذرانی بگذرد آن یک دو ساعت. مثل زمان خواستن می‌ماند از اجل، از فرشته‌ی مخوف مرگ که وقت بدهد به آدم برای انجام دادن کارهای نیمه مانده. حسی مثل اضطراب یا نگرانیِ روزهای بعدِ بیخِ گلو را با چه چیز محشری می‌توان کم کرد، حل کرد، یا حتی از بین برد؟ جز اینکه به دلِ آن  موج سهمگینِ نگرانی با کله و تمام نیرو هجوم برد، حمله کرد و سعی کرد ترسِ مواجهه با تغییر در تار و پود زندگی را با یک‌جور برنامه‌ریزی ناممکنی کاست، ذهنم را گاهی مشغول می‌کند. یک جور اینرسی یا چیزی که وقتی کم سن و سال بوده‌ام وجود نداشته مانعم می شود، سدِّ راهم، چقدر برایم راحت بوده آن سال ها که فقط سرخوشی مادر شدن بوده، تصور چهره‌اش بوده و لمس انگشت‌های دست‌های کوچکش و حالا... آیا یک تغییر است این؟ گذر از بی‌خیالی‌های تازه جوانی به سال‌های آخر جوانی؟  فقط خدا می‌داند که چه  تغییر شگرفِ نهفته و آشکاری در من رخ می‌دهد، لحظه به لحظه، درست از همان روزهای اولی که حالت تهوع‌ها بود تا این روزهای آخر که معکوس وار پیش می‌روند برای شروع تبدیل یک تغییر درونی به بیرونی؛ مهمانی کوچک به خانه آمدن و  همان آن، جزو خانواده شدن. 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

همیشه در مواجهه با افراد، به خصوص وقتی نمی‌شناسمشان و بار اول دیدار است، برخورد اول، نگاه‌های اول، و کلمات جاری شونده بر زبان، به نظرم خیلی مهم بوده. در برخوردهای اول، به نظرم خیلی وقایع کلیدی در ذهن دو طرف اتفاق می‌افتد. چشم‌ها، نوع ایستادن، نوع نگاه کردن، پوشش طرف مقابل، به خصوص کفش‌هایش و سلیقه‌اش در نحوه‌ی انتخاب کفش‌هایش حالتی از باطن فرد را در ذهن به نمایش می‌گذارد و درنهایت دست‌ها ازجمله موارد مهم‌اند و حرف ها برای گفتن دارند. فرم انگشت‌ها و به خصوص ناخن‌ها که خدادادی‌اند خیلی از خصوصیات طرف مقابل را عیان می‌کند، نحوه‌ی نگه‌داشتنش هم خیلی از حقایق و موارد  ناگفته را به زبان بی‌زبانی بر ذهن جاری می‌کند. عکس‌ها هم گواه دیگری بر همین ادعا هستند و تفسیر آن‌ها از نگاه اشخاص می‌تواند مهم و حتی شگفت باشد.

چند روز پیش، پس از اعلام خبر ترور سفیر روسیه در آنکارا در صفحه‌ی اینستاگرام مهدی یزدانی خرم در مورد عکسی برداشت‌های شخصی خودش را نوشته بود. چند وقتی است که ایشان در صفحه‌ی شخصی خودشان عکس‌های بسیار جالبی می‌گذارند که جالب‌تر از آن نگاه شخصی این نویسنده است در مورد عکس‌های انتخابی‌اش که تمامی تاریخی‌اند. یکی از این عکس‌ها همین عکس فوق است که در آن چند ثانیه قبل از ترور کارلوف به تصویر کشیده شده. مطلب ایشان به این شرح است:

«سفیر مقتول روسیه و پلیسی که او را کشت. قاتل محو در گوشه‌ی چپ تصویر ایستاده، تنها چند دقیقه قبل از شلیک‌های کشنده‌اش. عکس هولناک است و من را یاد فضاهای نوآر می‌اندازد. مردی در پس‌زمینه که قرار بوده بی‌اهمیت باشد و تکه‌ای برای نمایش امنیت سوژه‌ی اصلی به این عکس معنایی جدید بخشیده است. قاتلی در نور نرم گالری، منظم و منضبط، چهره‌ی محوش نشانی از ذهن تندرو و تحت سلطه‌اش ندارد. ابن عربی می‌نویسد که صورت انسان در عالم خاکی ثابت و باطنش متغیر است.شاید برای همین باشد که چهره‌ها فریبنده‌اند و ناگهان هویتی را نمایش می‌دهند که در اعماق روح و ذهن رقم خورده. سوژه در این عکس کاملاً کم‌اهمیت است در تقابل با مردی که خارج از فوکوس است. عکس شمایلی روایی و کلاسیک ساخته از وضعیت کشنده و کشته‌شده، مفهوم ناامنی  در پشت سر. طبیعت‌های بی‌جان و نا شفاف روی دیوارها وهم این عکس را که قرار بود یک عکس ساده‌ی خبری باشد، دوچندان می‌کند و این لحظه‌ی تولد یک عکس تاریخی است. قاتلی که آماده‌ی شلیک است. ترس و این آگاهی اجزای معنا ساز عکس را دگرگون می‌کند.»

 یک حس نهفته‌ی دیگری هم در عکس هست و آن از نحوه‌ی نگه‌داشتن دست‌ها، برمی‌خیزد، یک حس نهفته‌ای از استرسی که قاتل را در برگرفته. اجزای صورتش عادی و حتی با اعتمادبه‌نفس کامل شکل‌گرفته اما دست‌ها مقابل سینه، کنار لبه‌ی کت گواه بر حس و حالتی دیگرند. انگشت‌های دست راستی که روی دست چپ نشسته، لمسشان می‌کند، یک استرس نهفته نامرئی را به ذهن القا می‌کند. شاید دست چپ هرآن مترصد فرصتی است تا لبه‌ی کت را کنار بزند و اسلحه  با دست راست از غلاف برداشته شود. این دست‌ها خیلی مضطرب‌اند، نگران‌اند، انگشت‌ها حتی با من حرف می‌زنند، حتی من صدای کوبش قلب مرت آلتین باش بیست و سه ساله را  هم توی سینه‌اش یا زیر رگ بادکرده‌ی گردنش، می‌شنوم. می‌توانم حسش کنم. خدا می‌داند چه چیزی در این لحظه در ذهنش جولان می‌دهد. این تصور از ذهن قاتل، شروع یک حادثه را رقم می زند، یک حادثه‌ی داستانی...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٥ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

آن که باورت دارد، یک قدم جلوتر از کسی است که دوستت دارد...

پ. ن: از سر دلتنگی و عجز

پسافرواک نوشت: درباره اش شاید بنویسم. درباره ی همین عجز و لابه ی نزدیک به سر رسیدی که به اضطراب موعد موت می ماند. 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢٥ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سایت ادبی الف یا به تازگی راه اندازی شده. یک دو هفته ی پیش معاون وزیر ارشاد درحضور اصحاب رسانه و گردآورندگان این سایت، از آن رونمایی کرد. سایت ادبی ای که قرار است هر هفته به روز شود، رویکردی در مورد ادبیات و شعر و مستند سازی دارد و تحت نظر و زیرشاخه ی بنیاد ادبیات داستانی است. سردبیر آن ابراهیم اکبری دیزگاه است و بنده هم تا جایی که بتوانم عضو کوچکی از نویسندگان آن سایت.

یادداشتی از من بر رمان امپراتوری خورشید در سایت الف یا منتشر شده که می توانید از طریق لینک زیر آن را مشاهده کرده و درصورت تمایل بخوانید.

آدرس سایت: www.alefyaa.ir

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱۳ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

هیگار مانند سومین لیمونادی بود که او بخواهد بنوشد. نه اولی که آن را با سپاسی آمیخته با اشک شوق به کام درکشد؛ و نه دومی که لذت اولی را افزون سازد و به آن دوام بخشد، بل سومی که آدم آن را می نوشد چون دم دستش است و ضرری به او نمی رساند، بلکه حالتی خوش نیز به او می دهد... ص 120

از: سرود سلیمان، تونی موریسون، علی جباری (آذرنگ)، چشمه، چاپ اول، 1387، 445 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٢ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

فرانسوا پسری از خانواده‌ی اعیان بوده که بسیار خوشگذارن و زن‌باره بوده که یک‌دفعه خدا می زنه پس کله‌اش و با گدایی آشنا میشه که اسمشو می گذاره لئون. بعد یواش‌یواش درهای شناخت خداوندی به روش باز میشه و میشه قدیس فرانسوای اسیزی که بنیان‌گذار فرقه‌ی فرانسیسکن میشه و تو اون فرقه فقط مردم رو  با ارشاد به سمت فقر کامل و عشق کامل رهنمون می کنه. این فرانسوای قصه‌ی ما یک سری عقاید خاص خودشو داره که بفهمی نفهمی تو کت من یکی که نمیره. یکی‌اش عقاید سخت و مسخره‌ی او در مورد زنان هست. البته بر او حرجی نیست چون در قرن سیزدهم پس از میلاد می‌زیسته. فلذا...

فرانسوا ادامه داد: « زن‌ها در وجود من اعتماد نمی‌انگیزند. سده‌هاست که مار حوا گوش‌ها و لب‌های آن‌ها را می‌لیسد! مرا دچار وسوسه نکن. به زودی زنان دیگری گرد تو جمع خواهند شد و آنگاه بر بام صومعه‌ات می‌روند تا برادرها را تماشا کنند و مردها هم به بام صومعه‌هایشان خواهند رفت تا شما را نگاه کنند و عفریت شهوت از بامی به بامی به گردش خواهد آمد. نه! برخیز و نزد خانواده‌ات بازگرد ما اینجا زن‌ها را نمی‌پذیریم!»

-زن نیز آفریده‌ی خداست. او هم مانند مردها روان دارد و آرزومند است که این روان را رستگار سازد.

-برای شما زن‌ها راه رسیدن به خدا به گونه‌ی دیگر است. شما باید ازدواج کنید. فرزندانی به دنیا آورید و پاک‌دامنی و فضیلت را نه در تنهایی و انزوا بلکه در قلب جامعه شکوفان و تابناک سازید!

-برای پاک‌دامنی و فضیلت نمی‌توان مرزی شناخت. فضیلت باید بتواند شکوفا شود و هرکجا که باشد میوه‌ای ببار آورد منتهی فضیلت تنهایی را بیش از هر چیز دوست می‌دارد.

- نزد زن هوش و ذکاوت از بی‌شرمی و گستاخی ناشی می‌شود. ببینم چه کسی به تو آموخته است که برای هر مطلبی پاسخی داشته باشی؟

-قلبم!

.

.

.

فرانسوا کم میاره بالأخره و راضی میشه دختره ی خاطر خواهش بشه خواهر راهبه و مادر فقر...

فرانسوا پاسخ داد :«باشد که پدر آسمانی آن‌ها را یاری دهد. زیرا تنها اوست که می‌تواند زن، این درنده‌ی ترسناک را رام کند...»

.

.

.

 و بعدش موعظه‌ها و گریبان چاک دادن‌های زنان راهبه...

 ای خواهران، نگرانی من برای شما بیش از مردان است و دلم به حالتان می‌سوزد. زیرا شما زن هستید و به‌آسانی آبدیده  و محکم نمی‌شوید...

از: سرگشته‌ی راه حق، نیکوس کازانتزاکیس، منیر جزنی، امیرکبیر، چاپ دهم، 93، 351 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٦ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

ما نسبت به موش های کور یک امتیاز داریم. ما هم مثل آن ها مجبوریم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر آن می توانیم به تئاتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم – شوپنهاور چنین فعالیت هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات می دانست. آنچه در آثار هنری و فلسفی می بینیم نسخه های عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی، مجسم و تعریف می شوند. هنرمندان و فلاسفه نه فقط به ما نشان می دهند چه احساسی داشته ایم، بلکه تجربیات ما را تاثیرگذارتر و هوشمندانه تر از خودمان بیان می کنند؛ ایشان جنبه هایی از زندگی ما را به تصویر می کشند که خودمان قادر به تشخیص آن ها هستیم، ولی هرگز نمی توانسته ایم با چنان شفافیتی آن ها را درک کنیم. هنرمندان و فلاسفه وضعیت ما را به خودمان توضیح می دهند، و به این ترتیب به ما کمک می کنند تا در این وضعیت احساس تنهایی و پریشانی کمتری داشته باشیم. شاید مجبور باشیم به حفاری زیرزمینی ادامه دهیم، ولی از طریق کارهای خلاقانه می توانیم حداقل بصیرت هایی درباره غم و غصه های خود پیدا کنیم که ما را از احساس وحشت و انزوا و حتی زجرکشیدن ناشی از این اندوه ها خلاص می کنند. فلسفه و هنر، به دو شیوه متفاوت، به ما کمک می کنند تا، به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم.

از: تسلی بخشی های فلسفه، آلن دوباتن، عرفان ثابتی، ققنوس، چاپ دهم، 1393، 303 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

کاری به این ندارم که بچه چقدر به بابالنگ درازش وابسته شده و اون روز بهم میگه، یعنی ازم پرسیده، می تونم بابا صداش کنم؟ کاری به این ندارم که این حرفش ممکنه قلقلکم بده یا برعکسش اشک رو تو چشمام بنشونه. پسری که لنگ چندرغاز پول کثیفه. کاری هم به این ندارم که بچه‌ی همسایه رو شبانه تو خواب از خونه بیرون می‌برند و دیگه اثری، هیچ اثری، از همون رد پای آشنای صبح هاش نیست که وقتی هیچ‌کس خانه نبود، می‌چسبید به در آپارتمان و صداهایی نامفهوم یا گاهی هم، آوازهایی، زنجموره هایی از ته دل، درمی‌آورد. حالا فقط گاه و بی گاه، نصف شب‌ها، حالا، بعد رفتنش، جیغ و دادهای زن کوچولوی تازه عروس از دیوار نازک مشترکمان داخل خانه می‌ریزد؛ کاری به هیچ‌کسی، به زندگی هیچ‌کسی، ندارم و به آن طفل معصوم‌ها هم که لابد گناه ندارند، فقط می دانم که ما خیلی کثیفیم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٦ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com