فرواک

سرآغاز سخن

سایت ادبی الف یا به تازگی راه اندازی شده. یک دو هفته ی پیش معاون وزیر ارشاد درحضور اصحاب رسانه و گردآورندگان این سایت، از آن رونمایی کرد. سایت ادبی ای که قرار است هر هفته به روز شود، رویکردی در مورد ادبیات و شعر و مستند سازی دارد و تحت نظر و زیرشاخه ی بنیاد ادبیات داستانی است. سردبیر آن ابراهیم اکبری دیزگاه است و بنده هم تا جایی که بتوانم عضو کوچکی از نویسندگان آن سایت.

یادداشتی از من بر رمان امپراتوری خورشید در سایت الف یا منتشر شده که می توانید از طریق لینک زیر آن را مشاهده کرده و درصورت تمایل بخوانید.

آدرس سایت: www.alefyaa.ir

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱۳ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

هیگار مانند سومین لیمونادی بود که او بخواهد بنوشد. نه اولی که آن را با سپاسی آمیخته با اشک شوق به کام درکشد؛ و نه دومی که لذت اولی را افزون سازد و به آن دوام بخشد، بل سومی که آدم آن را می نوشد چون دم دستش است و ضرری به او نمی رساند، بلکه حالتی خوش نیز به او می دهد... ص 120

از: سرود سلیمان، تونی موریسون، علی جباری (آذرنگ)، چشمه، چاپ اول، 1387، 445 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٢ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

فرانسوا پسری از خانواده‌ی اعیان بوده که بسیار خوشگذارن و زن‌باره بوده که یک‌دفعه خدا می زنه پس کله‌اش و با گدایی آشنا میشه که اسمشو می گذاره لئون. بعد یواش‌یواش درهای شناخت خداوندی به روش باز میشه و میشه قدیس فرانسوای اسیزی که بنیان‌گذار فرقه‌ی فرانسیسکن میشه و تو اون فرقه فقط مردم رو  با ارشاد به سمت فقر کامل و عشق کامل رهنمون می کنه. این فرانسوای قصه‌ی ما یک سری عقاید خاص خودشو داره که بفهمی نفهمی تو کت من یکی که نمیره. یکی‌اش عقاید سخت و مسخره‌ی او در مورد زنان هست. البته بر او حرجی نیست چون در قرن سیزدهم پس از میلاد می‌زیسته. فلذا...

فرانسوا ادامه داد: « زن‌ها در وجود من اعتماد نمی‌انگیزند. سده‌هاست که مار حوا گوش‌ها و لب‌های آن‌ها را می‌لیسد! مرا دچار وسوسه نکن. به زودی زنان دیگری گرد تو جمع خواهند شد و آنگاه بر بام صومعه‌ات می‌روند تا برادرها را تماشا کنند و مردها هم به بام صومعه‌هایشان خواهند رفت تا شما را نگاه کنند و عفریت شهوت از بامی به بامی به گردش خواهد آمد. نه! برخیز و نزد خانواده‌ات بازگرد ما اینجا زن‌ها را نمی‌پذیریم!»

-زن نیز آفریده‌ی خداست. او هم مانند مردها روان دارد و آرزومند است که این روان را رستگار سازد.

-برای شما زن‌ها راه رسیدن به خدا به گونه‌ی دیگر است. شما باید ازدواج کنید. فرزندانی به دنیا آورید و پاک‌دامنی و فضیلت را نه در تنهایی و انزوا بلکه در قلب جامعه شکوفان و تابناک سازید!

-برای پاک‌دامنی و فضیلت نمی‌توان مرزی شناخت. فضیلت باید بتواند شکوفا شود و هرکجا که باشد میوه‌ای ببار آورد منتهی فضیلت تنهایی را بیش از هر چیز دوست می‌دارد.

- نزد زن هوش و ذکاوت از بی‌شرمی و گستاخی ناشی می‌شود. ببینم چه کسی به تو آموخته است که برای هر مطلبی پاسخی داشته باشی؟

-قلبم!

.

.

.

فرانسوا کم میاره بالأخره و راضی میشه دختره ی خاطر خواهش بشه خواهر راهبه و مادر فقر...

فرانسوا پاسخ داد :«باشد که پدر آسمانی آن‌ها را یاری دهد. زیرا تنها اوست که می‌تواند زن، این درنده‌ی ترسناک را رام کند...»

.

.

.

 و بعدش موعظه‌ها و گریبان چاک دادن‌های زنان راهبه...

 ای خواهران، نگرانی من برای شما بیش از مردان است و دلم به حالتان می‌سوزد. زیرا شما زن هستید و به‌آسانی آبدیده  و محکم نمی‌شوید...

از: سرگشته‌ی راه حق، نیکوس کازانتزاکیس، منیر جزنی، امیرکبیر، چاپ دهم، 93، 351 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٦ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

ما نسبت به موش های کور یک امتیاز داریم. ما هم مثل آن ها مجبوریم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر آن می توانیم به تئاتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم – شوپنهاور چنین فعالیت هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات می دانست. آنچه در آثار هنری و فلسفی می بینیم نسخه های عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی، مجسم و تعریف می شوند. هنرمندان و فلاسفه نه فقط به ما نشان می دهند چه احساسی داشته ایم، بلکه تجربیات ما را تاثیرگذارتر و هوشمندانه تر از خودمان بیان می کنند؛ ایشان جنبه هایی از زندگی ما را به تصویر می کشند که خودمان قادر به تشخیص آن ها هستیم، ولی هرگز نمی توانسته ایم با چنان شفافیتی آن ها را درک کنیم. هنرمندان و فلاسفه وضعیت ما را به خودمان توضیح می دهند، و به این ترتیب به ما کمک می کنند تا در این وضعیت احساس تنهایی و پریشانی کمتری داشته باشیم. شاید مجبور باشیم به حفاری زیرزمینی ادامه دهیم، ولی از طریق کارهای خلاقانه می توانیم حداقل بصیرت هایی درباره غم و غصه های خود پیدا کنیم که ما را از احساس وحشت و انزوا و حتی زجرکشیدن ناشی از این اندوه ها خلاص می کنند. فلسفه و هنر، به دو شیوه متفاوت، به ما کمک می کنند تا، به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم.

از: تسلی بخشی های فلسفه، آلن دوباتن، عرفان ثابتی، ققنوس، چاپ دهم، 1393، 303 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

کاری به این ندارم که بچه چقدر به بابالنگ درازش وابسته شده و اون روز بهم میگه، یعنی ازم پرسیده، می تونم بابا صداش کنم؟ کاری به این ندارم که این حرفش ممکنه قلقلکم بده یا برعکسش اشک رو تو چشمام بنشونه. پسری که لنگ چندرغاز پول کثیفه. کاری هم به این ندارم که بچه‌ی همسایه رو شبانه تو خواب از خونه بیرون می‌برند و دیگه اثری، هیچ اثری، از همون رد پای آشنای صبح هاش نیست که وقتی هیچ‌کس خانه نبود، می‌چسبید به در آپارتمان و صداهایی نامفهوم یا گاهی هم، آوازهایی، زنجموره هایی از ته دل، درمی‌آورد. حالا فقط گاه و بی گاه، نصف شب‌ها، حالا، بعد رفتنش، جیغ و دادهای زن کوچولوی تازه عروس از دیوار نازک مشترکمان داخل خانه می‌ریزد؛ کاری به هیچ‌کسی، به زندگی هیچ‌کسی، ندارم و به آن طفل معصوم‌ها هم که لابد گناه ندارند، فقط می دانم که ما خیلی کثیفیم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٦ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

نمی‌دانم نوشتن از نوبلیست بیست شانزدهی،الآن، یعنی وقتی تب‌وتاب موافقم موافقم یا مخالفم مخالفم ها داغ داغ است، کار درستی هست یا نه. این روزها همه‌ی آن‌هایی که یک ور کارهایشان، یا ذهنشان با ادبیات و داستان است،حرف از نوبلیست امسال می‌زنند، باب دیلن، ترانه‌سرا و خواننده‌ی آمریکایی که به گفته‌ی آکادمی نوبل برای " خلق تعابیر جدید شاعرانه در سنت شعر آمریکایی" شایسته‌ی نوبل2016 شده است. حرف زدن و روده‌درازی من باب زحمات باب دیلن و لایق بودن یا نبودنش را به اهلش واگذار کنم بهتر است، چون اعتراف باید بکنم که تا همان روز بیست و دوم مهر نمی‌شناختمش یا که بگذرم از جنجال‌ها و واکنش‌هایی که در گروهی که مفتخرند به عنوان‌های داستان‌نویس، بر سر این مسئله رخ داد. در این مورد هیچ نظری ندارم  که بله می شود از جنبه های دیگری به آن نگاه کرد و سیاست و موسیقی و چه و چه ها جزء لاینفک ادبیاتند و نمی شود نوبل ادبیات را مختص خود خود داستان گویی دانست جز اینکه ته ذهنم خوش‌حال باشم فقط، خوش‌حال از این بابت که فکر کنم یا برای آن هایی که در نکوهش رمان و داستان وطنی مان در این یک دو دهه چه گلوها که جز نمی دهند بخواهم بگویم رمان فقط و فقط در کشور ما به افول نرسیده و مرگ برای آن در سراسر دنیا اتفاق افتاده. به مرگ رمان فکر کنم ، و مرگ رمان‌نویس، رمان‌نویسانی معتبر در سراسر دنیا که الحق شایسته‌ی نوبل باشند و نیستند...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٤ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

تابستانی عجیب و منحصربه فرد بوده تا به الان، نقطه. کتاب خوانی تعطیل نشده است و پت و پت می سوزد این لوکوموتیو ذغالی لکنته و پیش می رود، نقطه. مجازآباد اما تعطیل نقطه. کرکره اش پایین نقطه. اینجا البته پرنده پر نمی زند نقطه. سکوتش مثل گورستان نقطه. من هم مثل کلاغ زشت و بدترکیبی که روی خرابه ای کاهگلی غارغار کند، برای خالی نبودن عریضه و دلیت نشدن از لیست، ور ور می کنم اینجا نقطه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٧ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

تابستان و تعطیلاتش که از راه می‌رسد، با خودش هزارها چه کنم و چطور بگذرانیمش می‌آورد. اینکه آیا برای آن چهار ماه تعطیلی یک برنامه‌ی نفس‌گیر مفصل بریزی یا بگذاری فرزند خسته از درس و امتحانات و کلاس‌ها و آزمون‌های متعدد برسد به عشق‌وحال. سال گذشته، یعنی سال تحصیلی گذشته را بهش سخت گرفته‌ای. کانون زبان و کلاس‌های متفرقه‌ی ریاضی و علوم و آزمون‌های متعدد قلم چی و واله و آزمون مرآت مدرسه‌اش هم. فکر می‌کنی یکم به تنوع نیاز دارد، یک ‌نفس کشیدنی از نوع بچگانه اما نمی‌شود که کامل هم ولش کرد تا مدام سرش توی آی پد و پی سی و موبایلت باشد. برنامه می‌ریزی تا یک ماه خرداد را هر کاری دلش خواست بکند اما نه افراطی. می‌گویی از یک تیر برنامه‌ریزی. می‌نشینید باهم به شور. زبان را نمی‌شود ول کرد خب پس ادامه می‌دهد. بدمینتون را نمی‌شود ول کرد، چون سال بعد دوباره باید برود مسابقات منطقه‌ای، پس ادامه می‌دهد. شنا را دوست دارد کامل کند، پس ثبت‌نام می‌شود برای آموزش شنای پروانه. قلم چی را با هزار مشقت از دست پشتیبان‌های پیگیرش کنسل می‌کنید، واله را هم تا آخر تابستان تعطیل می‌کنید تا اول مهر با نیرو و انرژی برود برای ادامه. می‌ماند آنچه تو می‌خواهی و آنچه او بعد باز شدن پای آی پد کمتر به آن متمایل شده، کمرنگ شده حضورش اما حذف نشده چون همین نمایشگاه کتاب گذشته کلی کتاب داستانی خریده است. می‌نشینید به دسته‌بندی. رولد دال و مگان مک‌دونالد و آر. آل. استاین را می‌گذارد در اولویت‌های اول، ماتیلدا را خودش قبلاً خوانده، غول بزرگ مهربان را شب‌ها باهم خوانده‌اید. همان روز اول برنامه، دیروز، اول تیر، راز موتورسیکلت من و انگشت جادویی خوانده می‌شوند. یک دوهفته‌ای هم تا پایان ماه رمضان مسافرت می‌روید. تا پایان تابستان چه پیش آید و چقدر کتاب بخواند، الله اعلم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com