فرواک

سرآغاز سخن

تابستانی عجیب و منحصربه فرد بوده تا به الان، نقطه. کتاب خوانی تعطیل نشده است و پت و پت می سوزد این لوکوموتیو ذغالی لکنته و پیش می رود، نقطه. مجازآباد اما تعطیل نقطه. کرکره اش پایین نقطه. اینجا البته پرنده پر نمی زند نقطه. سکوتش مثل گورستان نقطه. من هم مثل کلاغ زشت و بدترکیبی که روی خرابه ای کاهگلی غارغار کند، برای خالی نبودن عریضه و دلیت نشدن از لیست، ور ور می کنم اینجا نقطه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٧ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

تابستان و تعطیلاتش که از راه می‌رسد، با خودش هزارها چه کنم و چطور بگذرانیمش می‌آورد. اینکه آیا برای آن چهار ماه تعطیلی یک برنامه‌ی نفس‌گیر مفصل بریزی یا بگذاری فرزند خسته از درس و امتحانات و کلاس‌ها و آزمون‌های متعدد برسد به عشق‌وحال. سال گذشته، یعنی سال تحصیلی گذشته را بهش سخت گرفته‌ای. کانون زبان و کلاس‌های متفرقه‌ی ریاضی و علوم و آزمون‌های متعدد قلم چی و واله و آزمون مرآت مدرسه‌اش هم. فکر می‌کنی یکم به تنوع نیاز دارد، یک ‌نفس کشیدنی از نوع بچگانه اما نمی‌شود که کامل هم ولش کرد تا مدام سرش توی آی پد و پی سی و موبایلت باشد. برنامه می‌ریزی تا یک ماه خرداد را هر کاری دلش خواست بکند اما نه افراطی. می‌گویی از یک تیر برنامه‌ریزی. می‌نشینید باهم به شور. زبان را نمی‌شود ول کرد خب پس ادامه می‌دهد. بدمینتون را نمی‌شود ول کرد، چون سال بعد دوباره باید برود مسابقات منطقه‌ای، پس ادامه می‌دهد. شنا را دوست دارد کامل کند، پس ثبت‌نام می‌شود برای آموزش شنای پروانه. قلم چی را با هزار مشقت از دست پشتیبان‌های پیگیرش کنسل می‌کنید، واله را هم تا آخر تابستان تعطیل می‌کنید تا اول مهر با نیرو و انرژی برود برای ادامه. می‌ماند آنچه تو می‌خواهی و آنچه او بعد باز شدن پای آی پد کمتر به آن متمایل شده، کمرنگ شده حضورش اما حذف نشده چون همین نمایشگاه کتاب گذشته کلی کتاب داستانی خریده است. می‌نشینید به دسته‌بندی. رولد دال و مگان مک‌دونالد و آر. آل. استاین را می‌گذارد در اولویت‌های اول، ماتیلدا را خودش قبلاً خوانده، غول بزرگ مهربان را شب‌ها باهم خوانده‌اید. همان روز اول برنامه، دیروز، اول تیر، راز موتورسیکلت من و انگشت جادویی خوانده می‌شوند. یک دوهفته‌ای هم تا پایان ماه رمضان مسافرت می‌روید. تا پایان تابستان چه پیش آید و چقدر کتاب بخواند، الله اعلم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

تمام فصل‌ها آخرش به زمستان ختم می‌شود...ص 8

جغرافیای خانگی با جمله‌ی «خانه‌ام کوچک می‌شود» و شروع خوبی آغاز می‌شود. پاراگراف اول خوب است و اطلاع دهی‌اش مانند اینکه خانه‌ی خودش نیست، خانه‌ای که کوچک می‌شود، یا اینکه یک هفته است خانه دارد کوچک می‌شود، یا یک هفته است که از خانه بیرون نرفته است، خوب است، طوری که خواننده احساس می‌کند با یک واقعیتِ شگفت روبروست و کلمات، خفتش کرده‌اند و به درون خود کشیده‌اندش اما بعد، یعنی در صفحات بعد، متوجه توهم نهفته در کلمات می‌شود، طوری که متوجه می‌شود با یک داستان علمی_ تخیلی روبرو نیست و این‌ها تمامی توهمات راوی اول شخص است که به صورت واگویه ی ذهنی روایت می‌شوند و گاه‌گاهی هم فردی را _ مردی را که در بیست‌وسه‌سالگی دوستش می‌داشته_ مورد خطاب قرار می‌دهد شبیه به نامه‌نگاری یا خطاب دادن دیگری.

روایتِ جغرافیای خانگی دربرگیرنده‌ی سه برش زمانیِ زندگیِ راوی است، کودکی_ که به کرات در داستان‌های روان‌شناختی تکرار می‌شود_، بیست‌وسه‌سالگی و زمان حال روایت در سی‌ویک‌سالگی. به نظر می‌رسد می‌شد داستانِ روایت را جزو داستان‌های توهمی طبقه‌بندی کرد، توهم خیالات راوی بی‌نام داستان، چون کوچک شدن محیط، تنگی فضایی که در آن زندگی می‌کند، توهم خرس شدگی، ماهی بودگی، لولویی که شب‌ها از پنجره‌ی اتاقش به او نگاه می‌کند یا جالباسی‌ای که به هیبت مردی درمی‌آید، اما این‌گونه نیست، توهم موجود در داستان، چیزی درونی و باطنی است که از کودکی در ذهن و وجود راوی رخنه کرده و گسترش‌یافته. گذشته و کودکی راوی، حال و الآن او را تشکیل داده، گم‌شدن پدر به قول راوی یا همان رفتن با زن دومی و خالی شدن پناه دخترانه ضربه‌ی مهلک روحی‌ای به او وارد کرده، و سپس در بیست‌وسه‌سالگی به‌نوعی تکرار همان از دست دادن به‌نوعی دیگر، پسری که دوستش می‌داشته، با اکنون او که با خواب‌های یک هفته‌ی اخیرش دوباره شروع‌شده، گره خورده است و او را به سمت فروپاشی پیش می‌برد؛ خانه‌ای که فکر می‌کند هر دم تنگ و تنگ‌تر می‌شود، فروپاشی‌ای که هرچند آن گونه که می‌خواهیم نیست. راوی بارها و بارها از ترس‌های روان‌شناختی خود حرف می‌زند، از وهم نهادینه‌شده‌ی درونش، شب‌ادراری‌های کودکی‌اش و خطاب دادن خودش به موجود ابله و کوچک و دست و پاچلفتگی خودش از دید مادر. کسی که نتوانسته بین واقعیت و توهم تمییز بدهد، خواننده را هم به‌یقینِ تمییز ندادن واقعیت از توهم وا‌می‌دارد، جورهایی که نمی‌شود بین شخصیت‌ها و مکان‌ها و اصلاً وجود داشتنشان، قطعیتشان، به‌یقین رسید. شب‌های برفی و تاریک و ماشینی دربستی و راننده‌ای که به مقصدی که راوی خودش هم از آن مطمئن نیست می‌راند، کافه و خانه‌ی پیانیستی که او عاشقش هست، همه و همه در هاله‌ای از ابهام فرورفته‌اند که با کش آمدگی روایت هم دست در دست هم می‌دهند و به راوی زیاده‌گو و گاهی هم ملال‌آور از روایت‌های درهم و مغشوش بدل می‌شوند که چاره‌ای جز سردرگمی برای خواننده به همراه نمی‌آورد، طوری که جز دو صحنه‌ی خاص و مهم او در کودکی بقیه انگار که عینیت ندارند.

پسافرواک نوشت:

کتاب جغرافیای خانگی را نشر نگاه چاپ کرده است.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٦ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 
نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۱٧ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

باید بلند می‌شد. باید کار ناتمام را یکسره می‌کرد. به زور از جاش بلند شد. نشست پشت میز روبروی لپ‌تاپ لیلا. دوست داشت برش دارد و بکوبدش وسط دیوار و له و لورده اش کند، دوست داشت می‌شد دستش را مشت کند و پدرام را از آن ور، که معلوم نیست کدام گوری نشسته به تایپ و توی دلش قند آب شدن و ور آوردن آن جای نابدترش، یقه‌اش را، بگیرد توی مشت‌هایش و بکشدش بیرون و خفه‌اش کند، اما نمی‌شد، باید فکر می‌کرد، باید می‌توانست تمرکز کند، بجای لیلا بشود، زن بشود، احساسات را بیاورد وسط گود، خامش کند، بکِشدش، با پای خودش به اینجا یا هر جای دیگری. باهاش کار دارد. نباید بگذارد مثل ماهی از دستش لیز بخورد، بسرد، فرار کند. باید بکِشدش جایی، قراری و خرخره‌اش را بجود، داغش را بگذارد توی دل ننه‌اش. آب تلخ‌مزه و لزج توی دهانش را قورت داد، به سختی. چشم هاش را بست. نفس عمیق کشید. سخت بود تمرکز داشتن. داشت می‌لرزید. 

پسافرواک نوشت:

می خواهم رها شوم، ازش رهایی ندارم. باید کاری کند، باید کار را تمام کند، فصل را تمام کند. نمی تواند، نمی توانم. مثل کسی هستم که توی زندانی انفرادی، تاریک و پر از کثافات دل و روده گیر افتاده، محبوس، روزها و ساعت ها را گم کرده، خودش را هم. ازشان رهایی ندارم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٤ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

چادری روی سرم هست اگر

قلمم بسته به زنجیر

گِله ای نیست از آن

ذهنم آزاد و رها

کشورِ گسترده ی بی مرز

(از: خودم، همین الان یهویی)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢۸ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

فرار فایده ای ندارد

خودت هم نخواهی

خواب

کنارت می نشانَدَم

(از: خودم)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دیروز طی خبری آثار تحسین شده ی داستانی سال 94 که چاپ اول!!! شان در سال 94 !!!!بوده، از سوی داستان نویسان، داستان پژوهان و منتقدان همزمان با برگزاری نمایشگاه کتاب تهران معرفی شدند. سه مجموعه داستان و سه رمان منتخب. رمان "روایت هفتم" بنده هم از مجموع 112 رای ماخوذه 73 رای به خودش اختصاص داده و در جایگاه دوم نشسته است یا ایستاده است، یک همچین چیزی. قرار است پنج شنبه ی همین هفته، 23 ام اردیبهشت، ساعت 18، در نمایشگاه کتاب از برگزیدگان تقدیر به عمل آید. هرچه پیش آید خوش آید. 

پسافرواک نوشت:

هفته ی قبل، یازدهم اردیبهشت، مراسم اختتامیه و معرفی جایزه ی چهل بود که در آن کارنامه ی ادبی هجده نفر داستان نویس که سی و پنج تا چهل سال داشتند و حداقل سه کتاب داستانی منتشر شده داشتند، مورد بررسی پانزده داور قرارگرفته بود. خوشبخت و مسرور بودم که اسم من هم در لیست آن هجده نفرِ معروف بود، جایی نوشته بودم جوجه ای هستم انگار میان غولان، حالا بگذریم که غولان درست است یا غول ها. واقعا بودن در آن جمع و در آن ساعت لذت بخش بود. نشستن در کنار مادر ارجمند حامد اسماعیلیون، آشنایی نزدیک با دوستان نویسنده ای که کارهاشان را خوانده بودم و دوست داشتم، دیدن جناب دولت آبادی از نزدیک، شنیدن صدای مخملینشان...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱٩ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com