فرواک

سرآغاز سخن

از وقتی که پیش یک متخصص پزشکی رفتم زمان زیادی نمی­گذرد، او یکی از اشخاصی است که فکر می­کردم نگاه احترام آمیزی بهش دارم، تا نگاهی از روی ترس. وقتی کارمان تمام شد، با شرمندگی و لکنت گفت: «می­خوام ازتون یه چیزی بپرسم. ایده­های داستاناتون رو از کجا می آرین؟» این یک سئوال متداول نبود؛ ولی او خیلی دلش می­خواست جواب را بداند.
این سئوال آنقدر از نویسنده­ها پرسیده می­شود که دیگر برای آن یک جواب مشخص می­دهند. ادوارد آلبی می­گوید «از محلة اسکنتدی.» جواب من این است «ایده همه جا هست. اگر همیشه دنبال چیزی باشید، فرقی نمی­کند چه، آن را پیدا می­کنید.»
فکر نمی­کنم این جواب مردم را قانع کند، هر چند که جواب درستی است. ولی آنها می­خواهند بداند «چطور این کار خارق العاده رو انجام می­دین؟» و هیچ راهی وجود ندارد که جوابشان را بدهید؛ ولی من جواب را به شما می­گویم.
برای شروع باید بگم ذهن شما از دو قسمت تشکیل شده، یک بخش خودآگاه و یک بخش دیگر. به این فکر نکنید که این بخش­ها در کجای مغزتان قرار دارند. یکی شاید در نیم کره­ی راست مغز باشد و دیگری در نیم کره­ی چپ (البته من فکر می­کنم اینها آنجا نباشند.) یا شاید هم در پیشانی شما باشد و یکی دیگر در پس مغزتان باش. (آنجا هم فکر نکنم باشند، هر چند احساس می­کنم آن چیزی که به نام خودآگاه می­شناسیم در پیشانی است و بخش دیگر در عقب سر.)
«ناخودآگاه» واژه ای نکبتی است ـ در ضمن اصلش ناخودآگاه نیست، فقط برقراری ارتباط به شکلی افتضاح است. شاید واژه­ی «ذهن ساکت» یا «ذهن زبان بر دهان گرفته» بهتر باشد، ولی من ترجیح می دهم آن را «فرِد»1 بنامم.
1. fred
ذهن خودآگاه آموخته که به صورت تک خطی و منطقی فکر کند ــ اگر اول الف باشد، بعدش ب است و پشت سرش پ است و همین طور الی آخر. فرِد در بخش شبکه­ای مغز کارکرد بهتری دارد. ذهنیت خودآگاه می­تواند مستقیم با فرِد صحبت کند، ولی ارتباط گیری و همکاری با فرد به صورت غیرمستقیم انجام می­گیرد آن هم از طریق رویاها، احساسات، کشف الشهود و حرکات ناگهانی. گویی بین خودآگاه و فرد یک کانال مستقیم وجود دارد، ولی بعد از اتمام آن کانال و زمان ورود به فرِد با شبکه­هایی از کانال­های پیچ در پیچ و باریک مواجه می­شویم.
برای اکثر مردم این دو بخش از مغز همچون دو زندانی می­مانند که سلول­هایشان دیوار به دیوار همدیگر هستند اما هیچ وقت نمی­توانند راه ارتباط گرفتن با همدیگر را بیاموزند. زمانی که فرِد می­خواهد حرفی بزند، شما با این جمله جلویش را می­گیرید: «نمی­خوام بهش فکر کنم.» فرآیند فکری در عموم آدم­ها یا تماماً خودآگاهانه است، یا تماماً ناخودآگاهانه و یا حرکات ناخودآگاهی است که خودش را در لباس خودآگاهی نمایان می­کند. (برای مثال وقتی نسبت به یک کودک بی­رحمی کرده­اید می­گوید «حالا دیگه ادب شدی.»)
نوشتن، به مانند سایر هنرها (و همچون انجام اعمال خلاقانه­ی علمی و اختراع کردن) چیزی است که شما بدون همکاری نزدیک آن دو بخش از ذهنتان نمی­توانید موفق به انجامش شوید. وقتی درباره­ی حل مشکل کارتان فکر می­کنید و یا حتی وقتی در سادگی تمام می­گوید «کاش ایده­ای برای داستان داشتم» دارید برای فرِد پیغام می­فرستید. جواب پیام­تان ممکن است یک کشف الشهود آنی باشد، یا یک تصویر، و یا شمایل دور از یک ایده. شاید هفته­ها و ماه ها بعد به سراغ­تان بیاید، حتی شاید چندین سال هم طول بکشد.
فرآیند خلاقه همچون رشد کریستال­ها در یک محلول فوق سیر شده است ــ فرآیند زمان می­برد و شما باید آن زمان را در اختیارش قرار دهید. شما هر وقت خواستید می­توانید بذر تازه­ی کریستال­ها را بکارید و می­توانید فرآیند شکل گیری آن را تماشا کنید، ولی نمی­توانید در سرعت طبیعی رشد آن شتاب ایجاد کنید ــ باید بگذارید اجزایش تکمیل شود، چون بعضی از آن اجزا تا شکل اصلی و علایش فاصله­ی زیادی دارد.
جواب فرِد به ایده­ای که شما برایش فرستاده­اید، همچون خودِ ایده­ای است که برایش فرستاده­اید: یعنی اگر ایده بی­معنی و به درد نخور باشد جواب فرِد منفی است و اگر جذاب باشد جواب فرِد هم کاملاً مثبت است.
در مراحل اولیه، باید با تحمل رنج فراوان به فرِد بیاموزید که ازش چه انتظاری دارید. «نه، نمی­تونم یه فیل رو بذار توی اتاق پذیرایی.»، «نه این خیلی ساده است ــ دوباره سعی کن.» و الی آخر. به یاد داشته باشید که آموختن نوشتن به همان اندازه­ای که برای شما سخت است برای فرِد هم سخت است.
در همان حین، شما باید لااقل از بخش­هایی از ایده­های فرِد استفاده کنید. در غیر اینصورت او دلسرد و بی­تفاوت می­شود، همان طوری که اگر کسی جواب نامه­هایتان را ندهد و یا نظرتان را نپذیرد خودتان دلسرد می­شوید.
به همین دلیل، باید قرارهایتان با فرد را حفظ کنید. برای مثال اگر به خودتان بگوید «فردا صبح صحنه­ی داروخانه را می­نویسم» باید فردا صبح آن را بنویسید. چون اگر فرِد همه چیز را آماده کرده باشد و بعد مجبور شود تمامش را کنار بگذارد باعث رنجشش می­شوید. ولی اگر فرِد آماده نبود، بهش فشار نیاورید. اگر بهش فشار بیاورید، خودتان را همچون شطرنج بازی کرده­اید که مدام به حریفش می­گوید چه حرکتی بکند. اگر این کار را خیلی تکرار کنید بالاخره حریفتان می­گوید «خُب پس بقیه­اش رو خودت بازی کن.»
برای اینکه بتوانید تولید خوبی داشته باشید، باید به فرِد خوراک خوبی بدهید ــ هر موضوع واقعی یا تخیلی که می­دانید، هر چیزی که درک می­کنید، نمونه­ای از هر چیز و هر نوع اطلاعاتی که جالب باشد. مدت­ها طول کشید تا متوجه­ی این موضوع شوم. می­دانستم که هر وقت از کار ویراستاری و بازخوانی داستان­ها کنار می­کشم به یک دوره­ای در نوشتنم بر می­خورم که تولیداتم زیاد می­شوند، فکر می­کردم دلیلش این است که در زمانی که کار می­کردم قادر به نوشتن نبودم و فقط مشغول انبار کردن اطلاعات بودم. آن موضوع ربطی به این اتفاق داشت ولی حالا باور دارم که ذهنم به تمام آن داستان­های خوب و بدی که دوران کار با دیدی انتقادی می­خواندمشان واکنش نشان می­دهد.
به موضوعی علاقه مند شدن، خواندن کتاب­های زیاد درباره­ی آن را به همراه دارد و آدم مدام از این کتاب به سراغ کتابی دیگر می­رود، من که معمولاً این طوری هستم، و این موضوع باز باعث می شود که در یک دوره نوشته­هایم بیشتر شوند، صحبت با نویسنده­های دیگر در سمینارها و یا رفتن به کارگاه­های داستانی هم همچین حسی را ایجاد می­کند.
منتقدان درباره­ی «چشمه­ی الهام» صحبت می­کنند، و می­گوید که گاهی این چشمه خشک می­شود. این حرف، به نظر من، یعنی اینکه نویسنده از کمبود اطلاعات ورودی رنج می­برد و یا اینکه به فرِد زمان کافی برای پیدا کردن راه حل نداده است. سعی در تسریع این فرآیند کار اشتباهی است. فرِد بسیار مشتاق است تا با شما همکاری کند و زمانی که همکاری ایجاد شود. فکر می­کنم فرِد از فرمول کردن مختصری که شما انجام می­دهید خوشحال می­شود، درست به همان نسبتی که شما از مفاهمی که برایتان می­فرستد خوشحال می­شوید. فکر کنم این موضوع ربط مهمی به سکوت دارد. وقتی که فکرهای درونم را تبدیل به یک گفته­ی ساده می­کنم و برایش می­فرستم، فکر می­کنم فرِد می­گوید «اوه» و شگفت زده به سکوت فرو می­رود. «چقدر جالب! باید درباره­اش فکر کنم.»
مهم است فراموش نکنید کارهایی هست که فرد هم به مانند شما نمی­تواند انجام­شان دهد. مسئولیت تصاویر، نمادها، و داستان­های بی­شکل با فرد است، ولی او نمی­تواند آنها را تبدیل به جزییات منطقی بکند ــ این کار شماست. چطور لیلوید بدون پول و ماشین به دیترویت می­رسد؟ چه چیزی باعث شد در حالی که آنیتا نیاز شدیدی برای حل سوتفهام پیش آمده با چارلی را داشت، قرارش را بهم بزند؟ معمولاً نویسنده­های تازه کار موفق نمی­شوند منطق داستان را در بیاورند. آنها حق دارند که به فرِد اعتماد کنند تا مطمئن شوند داستان در نهایت یک معنی می­دهد، ولی فراموش می­کنند که این معنی باید معنا هم باشد.
همچون هر قانونی، این قانون هم استثنا خودش را دارد. این موضوع درباره­ی داستان­های سورئالیستی صدق نمی­کند ــ برای مثال داستان­های کافکا. ولی داستان­هایی که به شکل رئالیستی نوشته می­شوند ــ و این شامل اکثریت داستان­ها می­شود ــ باید از منطق کامل پیروی کنند تا بتواند از گیرنده­های بخش خودآگاه ذهن خواننده عبور کنند.
مراقب الهاماتی که در خواب و یا در حالت نیمه بیداری بهتان دست می­دهد باشید. گیرنده­های بخش خودآگاه شما در آن لحظه خواب هستند و ایده­هایی که به ذهنتان می­رسد ممکن است بسیار جالب و عالی به نظر بیایند و این تا وقتی است که آنها را به بوته­ی آزمایش نگذاشته­اید. هر چند که رویا دیدن به دلایلی که هنوز نفهمیده­ام چرا، خوب است و خواب این خاصیت را دارد که دهان خودآگاهی شما را ببند و به فرِد اجازه­ی فکر کردن بدهد.
یک تمرین برای همکاری با فرد
1. به سوژه­ای برای شروع یک داستان فکر کنید ـ یک شخصیت، یک موقعیت، یک صحنه­ی مشخص و یا هر چیز دیگری که به ذهنتان می­رسد. کمی به آن فکر کنید و سعی کنید گسترش­اش دهید. وقتی دیدید که دیگر پیش نمی­روید، آن را به کناری بگذارید. باید بتوانید صبورانه منتظر بمانید؛ و بعد از مدتی، شاید در همان روز و یا صبح روز بعد باید انتظارش را داشته باشید که از طرف فرِد پیام برسد که می­خواهد درباره­ی ایده چیزی به شما بگوید. اگر این اتفاق نیفتاد، باز منتظر بمانید. هر از چندگاهی ایده را به خودآگاه خودتان برگردانید و رویش کار کنید، ولی سعی نکنید به خودتان فشار بیاورید. از این طریق توانسته­اید در پیام محترمانه­ای به فرد بفهمانید که هنوز دارید روی این ایده فکر می کنید: به نوعی بهش می­گوید «نظر تو درباره­ی این چیه؟»
2. وقتی فرد درباره ­ی چیزی نظر می­دهد، آن را به شکلی ایده­ای که یک دفعه به فکرتان خطور می­کند به شما انتقال می­دهد. سریع آن را بپذیرید. حتی اگر ایده­ی بی­ربطی بود، چون ممکن است بخشی از ساختار پنهان داستانتان باشد، تا اینکه جزو آن بخشی از ساختار داستان باشد که شما ازش با خبر هستید.
3. تا وقتی که نتوانسته­اید چیزی به ایده­ ها اضافه کنید، با بخش خودآگاه­تان روی ترکیب کردنشان فکر کنید.
4. مراحل دوم و سوم را آن­قدر تکرار کنید تا کل داستان در ذهن­تان شکل بگیرد.
5. شروع به نوشتن داستان کنید. اگر در هر نقطه­ای از داستان به هر دلیلی «چشمه خشکید» و یا نتوانستید بنویسید، دوباره داستان را از فکرتان دور کنید و منتظر باشید تا ایده­ای به سراغتان بیاید. آن­قدر این عمل را تکرار کنید تا داستان تمام شود.
 پسافرواک نوشت: 
متن از استاد عزیز محمدحسن شهسواری است. نمی دانم هنوز موفق به خواندن "حرکت در مه" ش نشده ام شاید آنجا این متن باشد اما هرچه هست واقعا فرِد معرکه است من که بهش ایمان واثق دارم. کافی است بهش اجازه ی جولان در ذهن بدهم، یکه تاز میدان می شود و در زمان های خاصی که انتظارش را ندارم با یک اشاره، یک نکته، بهت زده ام می کند و بهم می فهماند که یک جا ننشسته و توی ذهنم آرام و قرار ندارد و وقتی موکولش کنم به فردا یا یک هفته ی بعد یا بهش بگویم بعدا بهش فکر می کنم می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. همچین موجود عجیبی است این فرِد.

  1.  
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/۱٦ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خیلی وقت‌ها نوشتن یا گذاشتن عکس از بناها و مکان‌های تاریخی شهری که در آن سکونت داریم یا زمانی وطنمان بوده برایمان جذاب که نیست، چون بارها و بارها دیده‌ایمش، بلکه تکراری و گاهی هم کم‌اهمیت است و جاذبه‌های شهرهای دیگر به نظرمان جذاب‌تر و چه‌بسا بهتر و تاریخی‌تر به نظر می‌رسند. برای همین است وقتی به سفر می‌رویم_ حالا گیریم تعداد کمی از ما دوربین به دست می‌گیریم و پیِ جاذبه‌های گردشگری آن شهر و بناهای تاریخی آن می‌گردیم_ خیل عظیمی از ما در سفر به خوش‌گذرانی‌هایی چون خوردن و خرید کردن می‌پردازیم و برایمان مثلاً بازدید از فلان موزه یا فلان بنای تاریخی یا فلان کوه، به خصوص در سفرهای دسته‌جمعی که نظرات و آرا و سلایق متفاوتی وجود دارد، مسخره و اتلاف وقت به شمار می‌رود. سفرنامه نویس خوبی نیستم اما بعد دیدن چند باره‌ی بنای تاریخی و صد افسوس از بین رفته‌ی قلعه‌ی دخترِ شهرم _ میانه_  در عصر سیزده بدر امسال، قصد معرفی آن و نوشتن درباره‌اش به ذهنم رسید. دو بنا که در کنار هم در ورودی شهر میانه در استان آذربایجان شرقی وجود دارد. میانه به‌نوعی دروازه‌ی ورود به آذربایجان است و سالیان سال شاهراه مهم و بین المللی ای بوده که دست رسی به همسایه‌های غرب و شمال غرب کشور به خصوص ترکیه و مرز بازرگان را آسان می‌کرده و متاسفانه به مدد اتوبان چندین سال است به حاشیه رانده‌شده و البته هنوز هم که هنوز است خیلی از رانندگان ماشین‌های سنگین و ترانزیت راندن در این جاده را  خصوصا در بهار به اتوبان زنجان_ تبریز ترجیح می‌دهند. از خروجی اتوبان زنجان _ تبریز و ورودی اتوبان اردبیل به سمت تابلوی میانه  که خارج شدید وارد جاده‌ی میانه می‌شوید که حدوداً چهل کیلومتر راه است و بیست‌وپنج کیلومتر مانده به شهر در شانه‌ی راست جاده پلی شکسته که در سه‌ماهه‌ی اول سال رود خروشان و زیبای قزل‌اوزن از زیر آن می‌گذرد و سمت چپ جاده در بالایی‌ترین نقطه‌ی کوه قافلان، قلعه‌ای تقریباً ویران را مشاهده می کنید. این پل و قلعه هر دو به نام دختر نام‌گذاری شده‌اند (قیز کورپوسو و قیز قالاسی) در مورد این پل و قلعه‌ی آن افسانه‌ای قدیمی وجود دارد که به این قرار است:

شاهزاده خانمی زیبا که از بشر متنفر و گریزان بود به حالت انزوا و برای کناره‌گیری از مردم فرار کرده و در کوهستان خالی از سکنه قافلانکوه به ساختن قلعه پرداخت. پس از برپاساختن این کاخ بلند که همانند آشیانه عقاب بود راه وصول به آن را خراب کرد و به طوری که هیچ‌یک از پهلوانان معروف و دلاوران مشهور حتی رستم دستان هم به آن دست نیافت. ازقضا روزی چوپانی که جوانی خوش‌سیما بود، گوسفندان خود را در پای کوه به چرا آورد و خود به مشاهده قلعه پرداخت، ناگاه دوشیزه زیبایی را دید که در بالای بام قلعه می‌خرامد و به مناظر اطراف می‌نگرد. چوپان از دیدن او مبهوت و از خود بیخود شد و تلاش کرد که به کاخ نزدیک‌تر شود، ولی راه عبور را مسدود دید؛ بنابراین بی‌اختیار متوسل به نی خود و به نواختن آهنگ‌های جان‌سوز و غم‌انگیز مشغول شد. چوپان جوان و عاشق دلباخته همه‌روزه به دامنه کوه می‌آمد و به نواختن نی و ناله‌های جان‌سوز می‌پرداخت. شاهزاده خانم سنگدل چون همه‌روزه ناله‌های این جوان را می‌شنید رفته‌رفته حس ترحمی در قلبش پدیدار شد و از آواز نی چوپان خوشش می‌آمد و همه‌روزه در بالای بام خود را پنهان کرده به ناله‌های او گوش می‌داد تا اینکه فصل بارندگی فرارسید و آب رودخانه طغیان کرد و چوپان نتوانست باردیگر به دامنه کوه آید؛ بنابراین شاهزاده خانم فرمان داد تا پلی روی رودخانه بسازند تا چوپان بتواند به قلعه نزدیک شود به همین مناسبت پل ساخته‌شده، به پل‌دختر موسوم شده است.

از تاریخ ساختمان پل اطلاعات درستی در دسترس نیست . عده‌ای از باستان‌شناسان تاریخ پایه‌های آن را به عهد شاهنشاهی ساسانی نسبت می‌دهند ولی با توجه به شیوه معماری، تاریخ ساخت آن را به قرن هشتم هجری تخمین زده‌اند. .در روز ۲۵ آذر ۱۳۲۵ قوای دموکرات که میانه را اشغال کرده بودند، هنگام عقب‌نشینی از برابر نیروهای شاهنشاهی برای جلوگیری از پیشرفت ارتش طاق چشمه وسط را با دینامیت منفجر کردند که فعلاً به همان صورت باقی است. درواقع جریان انفجار پل به دلیل مسائل سیاسی پیش‌آمده در جریانات اتحاد آذربایجان در مقابل دولت (رژیم پهلوی) صورت می‌گیرد و دولت پهلوی برای جلوگیری از این ماجرا سلسله اقداماتی را انجام می‌دهد و درنهایت فرقه سیاسی در مقابل دولت سعی در انفجار پل می‌کند. بنا بر تحقیقات بانو بویس و آقای باستانی پاریزی، قلعه‌ها و پل‌هایی که کلمه دختر را در اسم خود جای داده‌اند؛ مثل پل‌دختر، چهل دختر؛ قیز قلعه و…. با مجمع خدایان زرتشت ارتباط مستقیم دارد.

استاد باستانی پاریزی در کتاب خاتون هفت قلعه در خصوص کاربرد قلعه دخترهای ایران چنین آورده است:

ابنیه دختر همه بر بلندی‌ها و نقاط صعب‌العبور قرار دارند، اغلب بناها مربوط به قبل از اسلام و خصوصاً عهد ساسانی را دارا می‌باشند و بیشتر جنبه تقدس و عبادی دارند، قلاع دفاعی معتبری بوده و چرا معابد ناهید اغلب بر فراز کوه‌ها بوده است؟ مگر نه این است که آناهیتا در بلندترین طبقه آسمان آرام دارد و از فلک ستارگان یا از بلندی قله کوه به سوی نشیب بشتابد؟ اصولاً ایرانیان قدیم اغلب معابد خود را بر فراز بلندی‌ها بنا می‌نموده‌اند و در آنجا به نیایش مهر و ناهید می‌پرداخته‌اند. تا از آلودگی و همچنین حمله دشمن باشد، باید گفت که معابد ناهید در زمان‌ها قدیم از غنی‌ترین و پر کالاترین معابد روی زمین بوده است و وقفیات منقول و غیرمنقول آن، آن‌قدر بوده که مسلماً بایستی در محل و قلعه‌ای که امن و امان باشد، قرار داده شود.

پسافرواک نوشت

1. وقتی صحبت از به حاشیه راندن شد، یعنی وقتی در موردش می‌نوشتم، یاد انیمیشن ماشین‌ها افتادم که در آن هم شهر به واسطه‌ی عبور اتوبان به شهری متروکه تبدیل‌شده بود. واقعیتش وقتی هم که چند سال قبل این انیمیشن را دیدم یاد شهرم افتادم که مهجور بود و بعد اتوبان مهجورتر ماند. شهر من به خاطر سیاسی بودن هم‌وطنانش در سال‌های جنبش دموکرات آذربایجان و بعدها به دلیل تعداد بسیار زیاد توده‌ای‌ها و حمایت کردن از روحانی برجسته ی آن خطه و خیلی مسائل دیگر به محاق رانده شد. بسیاری از تحصیل‌کرده‌ها و متمولین این شهر به تهران و خارج از کشور مهاجرت کردندو خیلی هاشان الان پست های مهم کشوری دارند و دیگر میانه وطنشان نیست و خب طبیعی است که خیابان کودکی من هیچ تفاوت شگرفی با خیابان میان‌سالی من نداشته باشد و بگذریم که این قصه سر دراز دارد...

2. تیتر، شروع ترانه ای است با خوانندگی سیاوش قمیشی دوست داشتنی.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/۱٠ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

یادداشتی از من بر رمان "سرگشته راه حق" نیکوس کازانتزاکیس در سایت الف یا منتشر شده است، برای خواندن متن به اینجا مراجعه کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٧ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

رد بول بخورم یا هایپ یا یک چیزی با ته بوی ترشیدگی، که بشود ملس و ترشش کرد یا حتی با ته مزه‌ی شیرینی مثلاً کنارش، مزه دارش کرد؟ یک جوری که بتواند معجزه ی عظمی کند و یک‌هفته‌ای آن توش و توان نه ماه قبل را بهم برگرداند. کدام مایع یا جامد دوست‌داشتنی‌ای هست که یک هفته انرژی ببخشد به آدم؟  ناممکن. فوق فوقش یک دوساعتی بتواند کاری کند که آن هم شاید بخت یارم نباشد و به هپروت گذرانی بگذرد آن یک دو ساعت. مثل زمان خواستن می‌ماند از اجل، از فرشته‌ی مخوف مرگ که وقت بدهد به آدم برای انجام دادن کارهای نیمه مانده. حسی مثل اضطراب یا نگرانیِ روزهای بعدِ بیخِ گلو را با چه چیز محشری می‌توان کم کرد، حل کرد، یا حتی از بین برد؟ جز اینکه به دلِ آن  موج سهمگینِ نگرانی با کله و تمام نیرو هجوم برد، حمله کرد و سعی کرد ترسِ مواجهه با تغییر در تار و پود زندگی را با یک‌جور برنامه‌ریزی ناممکنی کاست، ذهنم را گاهی مشغول می‌کند. یک جور اینرسی یا چیزی که وقتی کم سن و سال بوده‌ام وجود نداشته مانعم می شود، سدِّ راهم، چقدر برایم راحت بوده آن سال ها که فقط سرخوشی مادر شدن بوده، تصور چهره‌اش بوده و لمس انگشت‌های دست‌های کوچکش و حالا... آیا یک تغییر است این؟ گذر از بی‌خیالی‌های تازه جوانی به سال‌های آخر جوانی؟  فقط خدا می‌داند که چه  تغییر شگرفِ نهفته و آشکاری در من رخ می‌دهد، لحظه به لحظه، درست از همان روزهای اولی که حالت تهوع‌ها بود تا این روزهای آخر که معکوس وار پیش می‌روند برای شروع تبدیل یک تغییر درونی به بیرونی؛ مهمانی کوچک به خانه آمدن و  همان آن، جزو خانواده شدن. 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

همیشه در مواجهه با افراد، به خصوص وقتی نمی‌شناسمشان و بار اول دیدار است، برخورد اول، نگاه‌های اول، و کلمات جاری شونده بر زبان، به نظرم خیلی مهم بوده. در برخوردهای اول، به نظرم خیلی وقایع کلیدی در ذهن دو طرف اتفاق می‌افتد. چشم‌ها، نوع ایستادن، نوع نگاه کردن، پوشش طرف مقابل، به خصوص کفش‌هایش و سلیقه‌اش در نحوه‌ی انتخاب کفش‌هایش حالتی از باطن فرد را در ذهن به نمایش می‌گذارد و درنهایت دست‌ها ازجمله موارد مهم‌اند و حرف ها برای گفتن دارند. فرم انگشت‌ها و به خصوص ناخن‌ها که خدادادی‌اند خیلی از خصوصیات طرف مقابل را عیان می‌کند، نحوه‌ی نگه‌داشتنش هم خیلی از حقایق و موارد  ناگفته را به زبان بی‌زبانی بر ذهن جاری می‌کند. عکس‌ها هم گواه دیگری بر همین ادعا هستند و تفسیر آن‌ها از نگاه اشخاص می‌تواند مهم و حتی شگفت باشد.

چند روز پیش، پس از اعلام خبر ترور سفیر روسیه در آنکارا در صفحه‌ی اینستاگرام مهدی یزدانی خرم در مورد عکسی برداشت‌های شخصی خودش را نوشته بود. چند وقتی است که ایشان در صفحه‌ی شخصی خودشان عکس‌های بسیار جالبی می‌گذارند که جالب‌تر از آن نگاه شخصی این نویسنده است در مورد عکس‌های انتخابی‌اش که تمامی تاریخی‌اند. یکی از این عکس‌ها همین عکس فوق است که در آن چند ثانیه قبل از ترور کارلوف به تصویر کشیده شده. مطلب ایشان به این شرح است:

«سفیر مقتول روسیه و پلیسی که او را کشت. قاتل محو در گوشه‌ی چپ تصویر ایستاده، تنها چند دقیقه قبل از شلیک‌های کشنده‌اش. عکس هولناک است و من را یاد فضاهای نوآر می‌اندازد. مردی در پس‌زمینه که قرار بوده بی‌اهمیت باشد و تکه‌ای برای نمایش امنیت سوژه‌ی اصلی به این عکس معنایی جدید بخشیده است. قاتلی در نور نرم گالری، منظم و منضبط، چهره‌ی محوش نشانی از ذهن تندرو و تحت سلطه‌اش ندارد. ابن عربی می‌نویسد که صورت انسان در عالم خاکی ثابت و باطنش متغیر است.شاید برای همین باشد که چهره‌ها فریبنده‌اند و ناگهان هویتی را نمایش می‌دهند که در اعماق روح و ذهن رقم خورده. سوژه در این عکس کاملاً کم‌اهمیت است در تقابل با مردی که خارج از فوکوس است. عکس شمایلی روایی و کلاسیک ساخته از وضعیت کشنده و کشته‌شده، مفهوم ناامنی  در پشت سر. طبیعت‌های بی‌جان و نا شفاف روی دیوارها وهم این عکس را که قرار بود یک عکس ساده‌ی خبری باشد، دوچندان می‌کند و این لحظه‌ی تولد یک عکس تاریخی است. قاتلی که آماده‌ی شلیک است. ترس و این آگاهی اجزای معنا ساز عکس را دگرگون می‌کند.»

 یک حس نهفته‌ی دیگری هم در عکس هست و آن از نحوه‌ی نگه‌داشتن دست‌ها، برمی‌خیزد، یک حس نهفته‌ای از استرسی که قاتل را در برگرفته. اجزای صورتش عادی و حتی با اعتمادبه‌نفس کامل شکل‌گرفته اما دست‌ها مقابل سینه، کنار لبه‌ی کت گواه بر حس و حالتی دیگرند. انگشت‌های دست راستی که روی دست چپ نشسته، لمسشان می‌کند، یک استرس نهفته نامرئی را به ذهن القا می‌کند. شاید دست چپ هرآن مترصد فرصتی است تا لبه‌ی کت را کنار بزند و اسلحه  با دست راست از غلاف برداشته شود. این دست‌ها خیلی مضطرب‌اند، نگران‌اند، انگشت‌ها حتی با من حرف می‌زنند، حتی من صدای کوبش قلب مرت آلتین باش بیست و سه ساله را  هم توی سینه‌اش یا زیر رگ بادکرده‌ی گردنش، می‌شنوم. می‌توانم حسش کنم. خدا می‌داند چه چیزی در این لحظه در ذهنش جولان می‌دهد. این تصور از ذهن قاتل، شروع یک حادثه را رقم می زند، یک حادثه‌ی داستانی...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٥ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

آن که باورت دارد، یک قدم جلوتر از کسی است که دوستت دارد...

پ. ن: از سر دلتنگی و عجز

پسافرواک نوشت: درباره اش شاید بنویسم. درباره ی همین عجز و لابه ی نزدیک به سر رسیدی که به اضطراب موعد موت می ماند. 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢٥ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سایت ادبی الف یا به تازگی راه اندازی شده. یک دو هفته ی پیش معاون وزیر ارشاد درحضور اصحاب رسانه و گردآورندگان این سایت، از آن رونمایی کرد. سایت ادبی ای که قرار است هر هفته به روز شود، رویکردی در مورد ادبیات و شعر و مستند سازی دارد و تحت نظر و زیرشاخه ی بنیاد ادبیات داستانی است. سردبیر آن ابراهیم اکبری دیزگاه است و بنده هم تا جایی که بتوانم عضو کوچکی از نویسندگان آن سایت.

یادداشتی از من بر رمان امپراتوری خورشید در سایت الف یا منتشر شده که می توانید از طریق لینک زیر آن را مشاهده کرده و درصورت تمایل بخوانید.

آدرس سایت: www.alefyaa.ir

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱۳ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

هیگار مانند سومین لیمونادی بود که او بخواهد بنوشد. نه اولی که آن را با سپاسی آمیخته با اشک شوق به کام درکشد؛ و نه دومی که لذت اولی را افزون سازد و به آن دوام بخشد، بل سومی که آدم آن را می نوشد چون دم دستش است و ضرری به او نمی رساند، بلکه حالتی خوش نیز به او می دهد... ص 120

از: سرود سلیمان، تونی موریسون، علی جباری (آذرنگ)، چشمه، چاپ اول، 1387، 445 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٢ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com