درباره نویسنده
متولد نوروزم و شناسنامم یک‌سال زودتر از خودم دنیا آمده. علاقه مند خواندن رمان هستم. آدم معمولی ای که سندروم داون فیلم هم دارد. همین!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اولدوز طوفانی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • زنانی با سایه ی سپیدار
  • معرفی رمان «در انتظار بربرها» ج. م کوِتزی
  • şarkı sözleri
  • آغاز یک پایان؛ نگاهی بر سه گانه ی فریبا کلهر
  • دیگه عقل ندارم
  • ....
  • نیمه شب
  • وقتی اولدوز کوچک بود...
  • اندر حکایات من و نوروز خان
  • ...
  • اینجا برمودا
  • از خواب هایم بیزارم
  • معرفی «زن در ریگ روان» کوبو آبه
  • ماجراهای مامان و دخترکِ خراب کار
  • معرفی رمان «بوی خوش تاریکی» قاسم شکری
  • روزانه هایی که مرا بلعیده اند
  • غائله ی لُمپنی بیست دوازدهی
  • معرفی مجموعه داستان های «جونی بی جونز» باربارا پارک
  • بابا که بیاید...
  • روزانه ها....
  • نگو بریدی...
  • نگاهی بر رمان «وقتی چراغ های زندگی روشن می شوند» سِردار اُزکان
  • خانم مارپل و مهمانی چای
  • عاشورا به روایت تصویر
  • داستانک "تونلی در زمان"
  • تولدی دوباره
  • نگاهی بر رمان " بگذارید میترا بخوابد" کامران محمدی
  • سه قصه‌ی صوتی برای یک اسم؛ سوسک
  • با من از آزادی حرف نزن
  • داستان صوتی "سیگار نیم سوخته روی دیوار" نوشته ی پدرام رضایی زاده
کلمات کلیدی مطالب
  • معرفی کتاب (٤٢)
  • واگویه‌های دل (۳٠)
  • اولدوز طوفانی (٢۸)
  • بررسی تازه‌های نشر (٢٧)
  • ایده (٢٧)
  • داستانک (٢٥)
  • شعر (۱۳)
  • یادها (۱٢)
  • مجموعه داستان (۱۱)
  • رمان جهان (۱۱)
  • رمان ایران (٩)
  • فرواک (۸)
  • کتاب کودک (٧)
  • پیش‌گفتار (٤)
  • شب‌های مه‌ آلود (٤)
  • داستان صوتی (۳)
  • سرآغاز (۳)
  • طنز (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • کاروند
  • دیباچه
  • زهرا امامی(سوفی)
  • پارلاق اولدوز
  • وحید
  • پدرام رضایی زاده
  • یوسف علیخانی
  • مهدی ربّی
  • چشمه
  • صدای میانه
  • میله بدون پرچم
  • هلاچین
  • تک‌تازی
  • عکاسی
  • شعر کلاسیک ایران
  • آدم‌ و حوا
  • سیب گاز‌زده
  • شارژر
  • درخت ابدی
  • زنبور
  • فرشته نوبخت
  • رویای تفاوت
  • سفینه‌ی غزل
  • روزنامه فرهیختگان
  • والس ادبی
  • صد سال تنهایی
  • لذت متن
  • ققنوس خیس
  • به یاد دوست
  • نغمه ها‌ی باران
  • رها از چارچوب ها
  • رسول یونان
  • درنگ
  • ستاره های سربی
  • حسین سناپور
  • سقف کبود
  • مرحومه مغفوره
  • سمفونی شب
  • عصر روشن
  • انجمن ویراستاران حرفه‌ای
  • ماهنامه ادبی طغیان
  • کانون فرهنگی چوک
  • اسپند روی آتش
  • بهاءالدین مرشدی
  • آناهیتا آذرشکیب
  • مرد یخی
  • پارادیزوی کوچک
  • سندروم داونِ هنرِ هفتم
  • کامران محمدی
  • که
  • اندر احوالات من و اینجانب
  • شکوفه
  • راهپیمایی های زنانه
  • قلمه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فرواک (سرآغاز سخن)
زنانی با سایه ی سپیدار
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/٢/٢٦

انگشتش را لابد محکم فشار می دهد روی زنگ که یک بند جیغ می کشد. که من از خواب می پرم و این پریدن سرم را درد آورده. قلبم توی سینه م می کوبد. چراغ را روشن می کنم. ساعت روی دیوار روبروم یک بعد از نصف شب است. تنهام. محسن مأموریت رفته. از چشمی به بیرون نگاه می کنم. در را که به رویش باز می کنم، خودش را توی بغلم پرت می کند و زار می زند. می نشانمش روی صندلی توی آشپزخانه. موهای وز خورده م را با کش می بندم و لیوان آب را می دهم دستش.

می گوید: دیگه نمی تونم. به اینجام رسیده.

و با انگشت زیر گلوش را نشان می دهد. می نشینم کنارش. صورتش پف کرده و نک دماغش سرخ است. وقتی حرف می زند، گوشه ی لبش می لرزد و کج می شود.

می گوید: این پیر خرفت شش ماهه که این طوری شده، گوشیش رو دو تا کرده به بهانه ی شماره اختصاصی و عمومی. با اون ریش یک منی که مگس توش چال می کند.

لیوان آب را سر می کشد.

می گوید: درد جسمش به درک که براش راه حل گذاشتن دوستاش. از این می سوزم که می دونم کجا داره براش ول خرجی می کنه. که امشب مثلاً روز زنه. که دردم میاد وقتی فکر می کنم نشسته جای من تو ماشین. که وقتی رفتم پارکینگ هنوز ماشین بوی عطر زنانه می داد.

شقیقه هام می کوبند. ساعت ها از حق و حقوق زنان برام حرف می زند. از جلساتشان در امور زنان دولت. از مشاوره هایی که می دهد به مردم. سرم گیج می رود. گونه م را روی میز می گذارم. خوابم می برد. بیدار که می شوم مادرم برگشته است خانه.

نظرات ()



معرفی رمان «در انتظار بربرها» ج. م کوِتزی
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/٢/۱٩

رنج هایت را کجا مرهم بیابم دختر؟ ای خواهرِ همه ی ما1. به جرمِ کدامین گناه؟ بربریتت گناه است مگر؟

تو را چه؟ تو را که سی سال است سمتت شهردارِ روستایی پادگان مانند است؟ دریچه های روحت2 را کسی هست ببیند؟ تنهایی هایت؟ حسادت، ترحم و قساوت، همه با نقاب علاقه3. خواسته هایت، نیاز های جسمانی ات، و مرارت های پس از بازداشتت را چه؟ حرف هایت را چه؟ منصف بودنت؟ صداقتت؟ تو منی نوعی هستی که خوب می بینی و قضاوتت دل نشین است. هر چند هیچ کس به همین راحتی خودش را به بوته ی قضاوتِ وجدان نمی کشد.

چقدر خوب به تصویر کشیده شده ای تو. آی یگانه مردِ عادل4. چقدر خوب به تصویر کشیده شده این مقاومتِ در عین حال مثل عجز. چگونه می شود که ملتی خوار می شوند؟ ذره ذره تحقیر شدن کافی نیست؟ ذره ذره فروپاشی و  در نهایت ذره ذره قد راست کردن. اصلاَ تمدن5 چیست؟ وجود دارد اصلاً؟ یا هنوز هم در هزاره ی سوم همه ما مردم جهان بربر هستیم به نوعی؟ هر چند، همان بهتر از تظاهر به تمدنِ عوام فریبانه مان هست. چقدر زمان لازم است تا ملتی به حماقت هاش پی ببرد؟ ما می مانیم شده شعار وفاداران6. عدالت7 کجاست؟ جوانه های امید کجا و کی سر برمی آورند؟

و اما...

داستان از آنجا شروع می شود که سرهنگ اداره ی سوم با عینکی آفتابی _که برای راوی (شهردار شهرک) وسیله ی جدیدی است_ وارد شهرک می شود. شهرکی پادگان مانند با سکنه ی اندک در گوشه ی از مرزهای امپراتوری فرضی. سرهنگ جول آمده تا بفهمد چقدر شایعات درباره ی احتمال حمله ی بربرها_ که همان چادرنشین های مرز هستند_ صحت دارد. این شروع، سبب ساز وقایع پی در پی ای می شود طی تقریباً یک سال؛ از یک زمستان تا زمستانی بعد. توصیفات فوق العاده و تفکر عمیقی پشت اظهارات راوی اول شخص وجود دارد که به نظرم می تواند درون هر کدام از ما باشد همان راوی. شکنجه های وحشیانه که گاه باعث می شود از خودمان بپرسیم که آیا تمدن این است یا حرف تمدن سرابی و توهمی بیش نیست در ذهن هامان؟  همین طور بی نام بودن شخصیت های داستان جز همان سرهنگ جول و افسر جانشینش _مندل_ نشان از برجسته سازی این شخصیت دارد؛ شخصیت های سیاه و منفی داستان. همین ها باید توی ذهن ماندگار شوند. هرچند شهردار هم نباید با افکارش از ذهن پاک شود. او در واقع خود ما هستیم. مگر می شود خود را فراموش کرد. نویسنده هدف دار پیش رفته. عمیقاً راجع به وقایع فکر کرده. تجسم کرده و به قلم آورده. می توانم این طور توصیف کنم که من کتاب را دوبار خوردم و هربار که حرف ها و استدلال هایش را خوردم، چشم هام را بستم، مزه مزه شان کردم و از طعم گسش لذت بردم.

بریده هایی از متن:

بازجو باید دو نقاب داشته باشد، با دو زبان حرف بزند، خشن و مهربان. ص 16.

من هوا دار صلح ام، حتا شاید صلح به هر قیمتی.ص26.

به عبارت دیگر، بیش از اندازه می دانم؛ و دانایی که دامن گیر شد دیگر گویا نمی شود از دستش خلاص شد. ص 37.

هیچ چیز از آنی که می توانیم تصور کنیم وحشتناک تر نیست.ص 51.

تماشای بی رحمی، آدم های بی گناه را فاسد می کند. ص161.

فقط دعا کنیم که آن ها ( کودکانمان) بازی های بزرگ ترهاشان را تقلید نکنند. ص 181.

وقتی مجرم و پاسبان ها یکی باشند اعتراض دکان دار مگر به جایی می رسد؟ ص 184.

من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطرجمعی به خودش می گوید، او حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات می گوید. دو چهره ی حاکمیت امپراتوری، همین و بس. ص 202.

پانوشت:

1. ص 123    2. 187    3. ص 202   4. ص 170   5. ص 60   6. ص 194   7. ص 172 

پسافرواک نوشت:

1.دو بار خوردمش این رمان رو. از خوندنش غافل نشید. فوق العاده ست.

2. یه ایراد کوچولو گرفته بودم به این کتاب. حرفمو پس می گیرم. انصاف نیست واقعاً. 

3. برای خواندن مطالب دیگر در مورد این کتاب به اینجا و اینجا مراجعه کنید.

4. در انتظار بربرها، ج. م کوتزی، ترجمه ی محسن مینو خرد، نشر مرکز، 1386، 231 صفحه، 3500 تومان.

نظرات ()



şarkı sözleri
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/٢/۱٧

sıtemkar, gökhan özen, 2010

Benle çiktiğın yolu, benle bitiremedin

Benim kara gönlerimi göğüsleyemedin

Ne benimle ağir konoş, Ne de beni buna mecbur et

Ben, sitemkar değilim

Ben, gül dali değilim, eğileyim

Ben daha ne diyeyim

Git, gözünu severim

Belki bir gün unuturum

Ben de bünu bulurum

Topla git anilarini

Yolarim kalanlarini

Gülumseyerik hatirla

Görunce fotoğrafimi

Içimde mutluluklarla yariş eden acilar var

Mutsuzluk gizlenmiyor yoksulluk gibi zor

...Ne benimle ağir konuş, ne de buna mecbur et

آهنگ این روزهای من. از اینجا دریافتش کنید.

درباره ی گوکان اینجا و اینجا

نظرات ()



آغاز یک پایان؛ نگاهی بر سه گانه ی فریبا کلهر
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/٢/۱٢

تا همین یک سال پیش فریبا کلهر را با قصه هایی که برای کودکان می نوشت، می شناختم. قصه های زیادی که مهم ترینش برای من و دخترم قصه های قد و نیم قد برای کودکان بود. کتابی در دو جلد. پر از قصه های شیرین. می خواهم بگویم که همه مان می دانیم کلهر قصه گوی خوبی است. ذهنش سیال و پر از تخیلات ناب است. اما  آیا رمان نوشتنش هم مکمل قصه گویی هایش هست؟

مهرماه گذشته بود که نمونه خوانی شوهر عزیز من به من سپرده شد. کتابی که در حین نمونه خوانی جذبم می کرد. کشش داشت. اصطلاحات خاص بعضی شخصیت هایش مثل عزیزم عزیزم آقای آذر، و کودکانه تصور کردن بعضی مکان هایش مثل تشبیه برج میلاد به غول و آنتنش به شاخ غول و به تصویر کشیدن شاهین پسر راوی از دیدی کودکانه نشان از ید طولانی نویسنده در قصه گویی داشت. ماجرا در ابتدا با ترور شخصیت اول شروع می شد و مدام در گذشته و حال راوی سیر می کرد و ذهن خواننده را هم با خود به دنبال می کشید. زندگیِ خانواده ی راوی مثل زنجیری به هم تنیده بودند و سکته ای بین فلاش بک ها و وقایعِ حال حس نمی کردی جز ماجرای ترور کورش که به نوعی لاینحل می ماند. ارتباط بین ون در طول داستان و کورش مخفی می ماند و باز پایان بندی رمان این حس را و این سوال را در ذهنم بر می انگیخت که آیا این قسمت مربوط به گذشته بود؟ در حالی که تصور می شد یا باید تصور می شد که زمان حال باشد. بودن کورش در فصل آخر این حس را به هم می زد. برادر وارسته ای که ذره ذره تغییر کردن هایش را از منظر بازی های سیاست و خلق و خو در طول رمان حس کرده ایم. به هیچ وجه هم نمی شد گفت که خواب بوده یا توهّم، چون توهمِ بودن کنار سهراب برای یک فصل کوتاه کفایت می کرد.

اما قصه این جاست که می خواستم بدانم چرا کتاب های پایان یک مرد، شروع یک زن و شوهر عزیز من روی هم عناوین سه گانه به خودشان گرفته اند. رابطه ی بین عنوان ها چیست؟ چرا نویسنده خواسته که هر سه در یک سال چاپ شوند ولو با سه ناشر متفاوت؟ همه ی این ها سبب شد تا بخواهم حس کنج کاوی ام را ارضا کنم. رفتم سراغشان.

از پایان یک مرد شروع کردم. کتابی که راوی دانای کل دارد. با سر فصل هایی به نام شخصیت های داستان هر چند بعضی شان نه چندان اصلی؛ مثل حمید روشن، ابراهیم خرم، و صادق خجسته. البته منکر ارتباط در هم تنیده ی این شخصیت ها با شخصیت اصلی _فرانک_ نیستم، اما به نظرم این فصل ها می توانستند در فصل های دیگر ادغام شوند و داستان را همان گونه  که هست، پیش ببرند. در این رمان هم، کودکانه نوشتن و تصویر سازی کودکانه چون ابرهای گل کلمی، کلمه های عجول و کوتاه قد که دور سرویس خبر عمو زنجیر باف بازی می کردند، به چشم می خورد.

بعد شروع یک زن را خواندم. کتابی که از هر نظر کشش داشت، حتا می توانستم سیر تکاملی نوشتن رمان را در نویسنده حس کنم. طوری که کاملاً آشکار بود نویسنده راه نوشتن را پیدا کرده. مثل پایان یک مرد جسته و گریخته حرف نزده و منسجم عمل کرده. به موضوع روز جامعه پرداخته و راوی را خوب به تصویر کشیده و هدف نوشتنش را از کل داستان خوب توانسته بیان کند. اما در نهایت به دام حتم و حتم سه گانگی بودن افتاده. چه به نظرم اگر که شوهر عزیز من کتاب دوم می شد از این سه گانگی شاید بهتر می شد هدف نویسنده را دریافت. هر دو موضوع قبل انقلاب، و سیاست زدگی دارند و در نهایت شروع یک زن مسئله ی روز جامعه است. پایان یک مرد و شوهر عزیز من در مواردی هدف یکسان دارند. مسائل قبل انقلاب، خود انقلاب، جنگ، سیاست زدگی های پس از آن دوران و یگانگی وقایع هر دو شخصیت های مهمی چون فرانک و کورش می توانست به ذهن خواننده خط بدهد. اما وحدت و مشترکاتی هم در هر سه رمان حس می شود. وجود شخصیتی به نام پروانه در هر سه رمان و ارتباط عمیقی که با شخصیت اول رمان دارد، درخت توت در پایان یک مرد و شوهر عزیز من، و بسیاری موارد این چنینی و موضوع، آن ها را سه گانه می کند. هر چند من پایان هر سه رمان را به نوعی پایان یک مرد می دانم. پایان مردان در سه گانه ی فریبا کلهر.

* منتشر شده در روزنامه «تهران امروز» سه‌شنبه 12 اردیبهشت 91 صفحه 8
 همچنین این خبر در تادانه و کودکان ایرانی
 

پسافرواک نوشت:

پایان یک مرد، فریبا کلهر، مرکز، چاپ دوم، زمستان 1390، 182 صفحه،5200 تومان.

شروع یک زن، فریبا کلهر، ققنوس، چاپ اول، 1390، 167 صفحه، 3500 تومان.

شوهر عزیز من، فریبا کلهر، آموت، چاپ اول، زمستان 1390، 320 صفحه، 9000 تومان.

نظرات ()



دیگه عقل ندارم
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/٢/٢

ماسک روی صورتش بود با عینکی پلاستیکی شبیهِ ماسکِ جوشکاری. روی صندلی ش که نشست، دست‌کش‌های آکبندی دستش کرد. تکه‌ای فویل پیچید دورِ دستک مانندِ چراغِ یونیت. بعد روشنش کرد. نورش درست تابید روی صورتم. ناخودآگاه دهانم باز شد؛ نگفته بود هنوز. آینه را روی دندان‌هام چرخاند.

 گفت: بنویس جرم گیری. هشتِ پایین، چپ: اکسترکت. هفتِ پایین، راست: اندو، پریو، پروتز. پنج و چهار پایین: تجدیدِ پروتز. ششِ پایین چپ: اندو، پریو، پروتز. چهارِ بالا، چپ و پنچ و شش بالا راست: ترمیم. پنج پایین، چپ هم: ایمپلنت.

دستیارِ سفیدپوش، نفسِ شبیه به آهِ عمیقی کشید و با خیالِ راحت، پرونده ی صورتی رنگم را بست. حالا نیش هاش روبروم تا ته باز بود. توی بخشِ تشخیصِ کلینیک بودم. شرمنده دهانم را بستم. داشتم مثلِ پیرزن ها می شدم. جز دندان های قدّامی م دندانِ سالمی توی دهانم نداشتم. اولِ ماه بود. تازه حقوق گرفته بودم. گفتم: برآورد کنید چقدر می شه هزینه ش.

چراغ را خاموش کرد. پشتی یونیت را  که خوابانده بود، سرِ جاش برگرداند. دست‌کش هاش را درآورد و پرت کرد داخلِ سطل. با دست های پوشیده از موهای سیاه پرونده م را دوباره نگاه کرد. بوی مایعِ دهانشویه ی صورتی رنگی را _که با آن دهانم را قرقره کرده بودم _ می داد تمامِ اتاق.

گفت: با یک ایمپلنت و دو تا روکش شکسته و دو تا روکش جدید و دو سه تا ترمیم و یک کشیدن عقل حدوداً می شه سه تا چهار تومن.

تمام حقوقم می رفت به کسوراتِ وام هام. حساب کردم با هفتاد تومن دریافتی م فقط می توانم عقل را بکشم که اگر نبود، دردم کم بود. کشیدم.

پسافرواک نوشت:

اولش عنوان این پستم رو گذاشته بودم: «Daha ag^l mag^l yox mo».

نظرات ()



....
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/۱/٢٩

سندروم داونِ هنرِ هفتم به روز شد. اینجا

نظرات ()



نیمه شب
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩۱/۱/٢۱

باز احساس آمد، نیمه‌شب

زخم های عشقِ من سر باز کرد

اشک در پهنای صورت، چون نگین

بردرخشید و سبُک آواز کرد

یادِ تو، یادِ نگاهت، یادِ عشق

بوسه ی آخر، گرمی اش، بی تابی ام

آه، امشب خواب از چشمم ربود

بویِ باران

حوضِ آب

ماهیِ لپ قرمزی

صورتِ نمناکِ من

باز امشب این نگاهِ من به در

تک تکِ ساعت

آسمانِ پرستاره

ماه

من

جوششِ عشقِ من و تنهایی ام

بی وفایی، بی کسی، بی یاری ام

باز چشمِ من به در

باز انگار آرزو کرده دلم

شانه های گرمِ بی پایانِ تو

دست های سردِ من، بی اختیار

آرزو کرده بهارِ دستِ تو

باز انگار آرزو بی انتهاست

آفتاب از پشت کوه آمد پدید

اولدوز- پاییز 77

پسافرواک نوشت:

توی تعطیلات وقتی سری به زیرزمین خونه ی پدری زدم، این شعرم رو لای دفتر شعرم که توی همه ی کاغذ پاره ها و جزوه های دانشگاهیم گم بود، پیدا کردم. این دفتر بیشتر به خاطره نویسی دانشگاه شباهت داره تا دفتر شعر.

نظرات ()



وقتی اولدوز کوچک بود...
نویسنده: اولدوز طوفانی - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

یادم نیست چند ساله بودم، فقط می دانم هنوز مدرسه نمی رفتم. عید بود. حالا چندمین روز؟ باز یادم نیست. یادم هست مهمان های مهمی داشتند بابا و مامان. این را از محبوس شدنمان در آشپزخانه حدس می زدم. سفارش شده بود سر و صدا نکنیم و بشینیم آرام به بازی. از لای در آشپزخانه آمدنشان را دیده بودم. برای همه ی مهمان های عیدی که آمده بودند قبل تر از این مهمان ها، لباسِ محلیِ آذربایجانی که عمه برایم دوخته بود پوشیده بودم و چین های شلیته اش را رقصانده بودم و با تشویقِ مهمان ها کلی ذوق مرگ شده بودم، یادم هست، اما این بار قضیه فرق می کرد.

خانه ی پدری هم سن خودم است. یعنی درست سال تولد من به این خانه که خودِ بابا نقشه اش را کشیده و ساخته اثاث کشی کرده ایم. خانه ای که دیوانه ی حیاطش و مخصوصاً درختِ توتِ صد ساله اش هستم. حیاطی که نوشتن های مختصرم از همانجا شروع شد. آشپزخانه ی خانه پدری پنجره ی کوچکی به سالنِ پذیرایی دارد. می خواهم بگویم که آن روز داشتم می مردم از فضولی و همه اش حتمی پی راه حلی می گشتم برای خود نمایی، که همان فکرِ بکرِ معروف به سرم زد. توالت شورِ نویی گوشه ی آشپزخانه ولو بود. برش داشتم. باید زود دست بکار می شدم. هرآن ممکن بود بروند.  فرچه را از پنجره بیرون دادم و بلند و رسا رو به مهمان هایی که از پنجره نمی دیدمشان_ چون قدم نمی رسید_ گفتم:

مامانم شب ها با این دندوناشو مسواک می زنه.

شلیکِ خنده ی مهمان ها بود که توی سالن پیچید و بعدِ ثانیه ای ورود مامان به آشپزخانه....

پسافرواک نوشت:

1. این خاطره را به افتخار دوست نازنینم آناهیتا نوشتم.

2. حکایت من و نوروز خان ادامه داشته تا به این لحظه. اتفاقات ناگوار و گوار حتی. اما حس کردم نوشتنشان در این دم دمای آخر سال بهتر نباشد. هر چه بوده تا به الان گذشته و اتفاق هایی که افتاده یعنی افتاده. همین.

3. پیشا پیش در این لحظه ی نوشتن که کمتر از چهل ساعت به حلول سال نو مانده بهترین ساعات و روزها را در 365 روز آینده برای همه آرزومندم. سال نو مبارک.

4. عکسی از سفره هفت سین من در اینجا

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »