فرواک

سرآغاز سخن

باز این مهتاب است

که نگاهش به دلم افتادست

باز یک آینه و عکس رخش

روبرویم لبِ حوض افتادست

دست بر چهره‌ی او می‌کشم و

صورتش را چو گلی می‌بوسم

ولی انگار از او می‌ترسم

و دلم با عطش سوزانش

یک دمی می‌لرزد

او، هراسان چو درخت بیدی

 باز می‌لرزد و عکسش بر حوض

لحظه‌ای می‌شکند، می‌لرزد

خشم‌گین بر منِ افتاده کنار حوضش

نگهی می‌کند و می‌غرد:

«باز تو بر سر حوض آمده‌ای؟

باز تو دست به  رویم زده‌ی؟

من مگر با تو نگفتم که برو؟

دوستیِ من و تو یک رویاست

زندگیِ من و تو

با هم انگار نخواهد پیوست

تو برو، من به تو می‌گویم که

راهِ من از تو جداست

من نگاری دارم

او و من عالمی از عشق و محبت داریم

نگهِ او عاشق

و همیشه با من

همنشین، همدم و پر عاطفه ‌است»

اشکی از گوشه‌ی چشمم

بتراوید چو شبنم، خشکید

نگهی باز به رویِ رخ آب

عکسی از ماه به رویِ آب است

در کنارش تک ستاره پیداست

گوئی انگار نگارِ ماه است

می‌درخشد و به من می‌خندد

به من و عاشقی‌ام می‌خندد

به من و آن همه بی‌تابی و شب‌های دراز...

 بهمن 80

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دو قصه از « قصه‌های قد ونیم قد برای کودکان»، فریبا کلهر

 

کمربند یک غول چه شکلیه؟

خانواده‌ی غول‌ها در کوهستان زندگی می‌کردند. باباغول، مامان‌غول و پسر غول. روزی مامان غول برای پسرش یک شلوار دوخت؛ یک شلوار قشنگ که راه‌راه بود و جیب‌های بزرگی داشت. پسرغول با خوشحالی شلوار نو را پوشید، اما همین که کمی راه رفت شلوار از کمرش پایین افتاد.

 پسرغول تندی شلوار را بالا کشید و با دست نگه داشت و به مامان‌غول گفت: « یعنی همیشه باید یک دستم به شلوارم باشد؟»

باباغول خندید و گفت: « تو یک کمربند لازم داری!»

مامان‌غول فکری کرد و گفت:« کمی صبر کن!»

بعد دستش را از توی غار بیرون برد. قطار پُر سرعتی را که از کوهستان می‌گذشت برداشت، به پسرش داد و گفت:« این را به شلوارت ببند»

پسرغول، قطار را به کمرش بست و شلوار به کمرش محکم شد.

حالا سال‌های سال است که یک قطار خوشگل که صد تا واگن دارد دور کمر یک پسرغول پیچیده و نمی‌گذارد شلوارش پایین بیفتد!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

شاید بارها این جمله را شنیده باشید که « چرا به فکر تغذیه‌ی جسم فرزندانمان هستیم ولی از تغذیه‌ی روح آنان غافلیم».

تسلیم تسلیم. ببینید دستامم بردم بالا که یعنی تسلیمم. باور کنید که نمی‌خوام موعضه کنم. آخه منو موعضه؟ اصلا بهم میاد این‌کارا؟ ولی به خدا زور داره این همه سال گلو پاره کنی و سعی کنی بچه‌ات رو از همان ابتدا با کتاب‌های «خوب» آشنا کنی و بعد روزی با کتابی به خونه بیاد و با ذوق بهت بگه مامان اینو باید تو کلاس تعریفش کنم(یعنی خلاصش رو واسه هم‌کلاسی‌هاش تعریف کنه) و بعد اون وقت تو کتابو از دستش بگیری و وای دوست داری چی کنی؟ من که خواستم سرمو بکوبم به دیوار اما به حال سر بی‌گناهم دل سوزوندم و تمام عقده‌هامو هوار کردم. می‌گین چطوری؟ چطوری نداره که قربون، شما تا حالا داد نزدی؟ پاچه نگرفتی؟ ( البته حمل بر جسارت نشه شما و پاچه گرفتن؟!).


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

مجموعه داستان «تهران در بعدازظهر» مصطفی مستور را نشر چشمه در بهار 89 چاپ کرده است. مصطفی مستور که متولد 1343 از اهواز است، فارغ‌التحصیل کارشناسی عمران و کارشناسی ارشد زبان‌و‌ادبیات فارسی است. در دانشگاه تدریس می‌کند و چندین نمایشنامه را نوشته و کارگردانی کرده است. به همین سبب او را نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، پژوهشگر، و مترجم می‌نامند. از مستور کتاب‌های بسیاری چاپ شده :

کارهای روایی

عشق روی پیاده رو ( مجموعه داستان) ، نشر رسش1377

روی ماه خداوند را ببوس (رمان)، نشر مرکز 1379

چند روایت معتبر (مجموعه داستان)، نشر چشمه 1382

من دانای کل هستم (مجموعه داستان)، انتشارات ققنوس 1383

استخوان خوک و دست های جزامی (رمان) نشر چشمه 1383

حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه (مجموعه داستان)، نشر چشمه1384

دویدن در میدان تاریک مین (نمایش‌نامه) نشر چشمه1385

پرسه در حوالی زندگی (عکس نگاری)، نشر چشمه-نشر رسش 1385

من گنجشک نیستم (رمان)، نشر مرکز1388

پژوهش

مبانی داستان کوتاه، نشر مرکز1379

ترجمه

فاصله و داستان های دیگر، ریموند کارور، نشر مرکز1380

پاکت‌ها و چند داستان دیگر، ریموند کارور، نشر رسش1382

سرشت و سرنوشت، سینمای کریشتف کیشلوفسکی، مونیکا مورر، نشر مرکز 1386.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

«درو خوب نبستی، باز موندش»...

خدا می‌داند به چه مصیبتی نشسته بودم داخل ماشین. انگشت‌هایِ پام داخلِ جوراب پشمی و بوت تو کرکی بی‌حس شده بودند و دستم از سردیِ سوزِ بی‌خودیِ آخرین روز‌های پاییز کرخ شده بود. دستکش چرمی‌ را از دستم کندم و انداختم کف ماشین. نازی را از وقتی اسکیت‌اش تمام شد، رضا از محوطه‌ی اسکیت تا کنار ماشین بغل زد و تا برسیم به ماشین گرمای بغل رضا کرخش کرد و روی دوش‌اش خواب‌اش برد.

«درو دوباره ببند»...

در را به هر زحمتی بود دوباره باز و بسته کردم. تمام استخوان‌های کتف و شانه‌ام می‌لرزیدند و فکم داشت با صدای به‌هم خوردن دندان‌هام ترق ترق می‌کرد و نمی‌دانم صدایی شبیه اوهو هوهو از کجام در می‌آمد که رضا نگاهم کرد و بعد شیشکی زد زیر خنده.حالا مُفم هم راه افتاده بود. می‌داند که سرمایی‌ام ولی قه‌قهه‌ای می‌زند لاکردار، انگار بار اولی است می‌بیند یخ زده‌ام. برگشتم سمت نازی که راحت روی صندلی عقب خوابیده بود. صدای اوهو هوهو م قطع نمی‌شد و فکم را بی‌جهت و ناارادی تکان می‌داد. لبهام را به هم فشار دادم تا صداهه حداقل بیرون نپرد ولی دندانهام ترق ترق به هم می‌خوردند. رضا راه‌نمای پایین زده بود که از پارک در آید. پرادوی مشکی متالیک مدل جدیدی را انگار دیپ‌اش کرده باشی داخل واکس براقی، کنار پراید سفید رنگ جلوی ما دوبله پارک کرده و فلاشر زده بود و چراغِ دنده عقب‌اش روشن بود. گفتم:


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

باز در دل یاد تو پیچید و رفت

عشق را با این دلم خو کرد و رفت

صد شکوفه داد عطر یاد تو

مهربانی را همی شوراند و رفت

پر بزد پروانه از عشق تو شمع

خود بسوزاند و تو را گریاند و رفت

دل به صد شِکوه پریشانی گرفت

این دل نازک به تو دل بست و رفت

غم به امید خزان اینجا بماند

باز در دل آرزویی ماند و رفت...

 خرداد ٨٢

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com