فرواک

سرآغاز سخن

هنوز می‌دانیم ویراستار نیستیم. از ابتدا که این راه را برگزیدیم هم می‌دانستیم. قدم را به آموختن برداشتیم. برای کسب تجربه. برای آموختن از تجربه‌های پیش‌کسوتان. روزهای اول قلم در دستمان می‌لرزید و استادان بودند که چون مادری دلسوز فشردن قلم را به اعتماد به ما می‌آموختند و یادمان می‌دادند که از شک به یقین برسیم نه از یقین به شک. سیاست تشویق و تنبیه همزمان‌شان ما را به اظهارنظر وا می‌داشت. ماه‌های اول جرئت گفتن نظرمان را نداشتیم تا مبادا با کم بودن معلومات و کمی دایره‌ی لغاتمان شرمنده شویم و آنها یادمان می‌دادند بریایه‌ی مشکلات لایه‌های نحوی یا بلاغی و معنایی استدلال دهیم و همین سبب می‌شد تا تکانی برای آموختن و مطالعه‌ی بیشتر به خود دهیم. با منابع بسیاری آشنایمان کردند و در نهایت‌ کار می‌دانستیم  تعهدمان به خواننده و دفاع از آن فراتر از تصورمان بوده. همه‌ی اینها را در شش ماه دوره فشرده‌ی ویرایش مرکز نشر آموختیم و تجربه کردیم و آویزه‌ی گوشمان شد که در دام بیماری ویراستاران و خودبزرگ‌بینی گرفتار نشویم و همیشه از اندوخته‌های پیش‌کسوتان و استادان در این زمینه بهره ببریم و ملکه‌ی ذهنمان شد که تا پنج سال اوستا شاگردی مستمر نکردیم ویراستار دون پایه‌ای هم نخواهیم شد. علاقه بود که ما را تا بدین‌جا کشانده بود. می‌گفتند همه اساتید پیش‌کسوت از نمونه‌خوانی شروع کرده‌اند حتی استادسمیعی هم و ما نیز به آن راضی بودیم. پیشرفت می‌خواستیم و نمی‌خواستیم یک‌شبه به آن برسیم. ساعتها وقت برای تغییر ساخت یا بافت جمله‌ای صرف می‌کردیم اما در نهایتِ این زمان و نتیجه‌ی تلاشمان، قدرت و اعتماد به نفسی می‌یافتیم که گاه این پیروزی به رقصمان در می‌آورد. می‌گفتیم می‌توانیم و دل می‌سپردیم به دریای خروشان واژگان و ذهن و شم زبانی‌مان. وقتی جملاتمان را استادی اصلاح می‌کرد،جملات،همانند زمین بایری که شخمش زده باشی‌ بودند. اما خوشحال بودیم. داشتیم می‌آموختیم. طفل نوپای این راه بودیم. کسی باید دستمان را می‌گرفت و مثل مادری دلسوز بهمان راه رفتن می‌آموخت. شش ماه گذشت. در انتهای راه دوره بودیم و در ابتدای راه پر فراز و نشیب ویرایش. گفتیم شروع باید کرد. از نمونه‌خوانی، اوستا شاگردی، نسخه‌پردازی نمونه‌ها، از نوشتن کتاب‌نامه‌ها، تطبیق نهایی واژه‌ها و اعلام. اما راه سختی در پیش رو بود و همچنان می‌دانستیم ویراستار نیستیم و این پایمان را برای راه رفتن سست می‌کرد. شنیده بودیم در جاهای دیگری چون جهاد دانشگاهی و حتی فرهنگ‌سراها تدریس ویرایش می‌شود و فارغ‌التحصیلان آن با گذراندن ده جلسه‌ی کلی به راحتی ویراستار می‌شوند، اما ما سختی راه را به جان خریدیم تا مطمئن‌تر باشیم به آموخته‌ها و حال که دوره تمام شده و ما امتحان‌های انتهای دوره را داده‌ایم (امتحان‌های بسیار دشوار و پراسترس) به تلنگری نیاز داریم تا شم زبانی‌مان را برانگیزاند و ما را در انتخاب واژگان به تامل بخواند و تحلیل‌گری،حتی، زبده بار آورد. در ابتدای راهیم و جاده تا انتها خاکی است و پر از سنگلاخ و ما چون پروانه‌ای که هنوز در پیله مانده، پیله بسته به تک‌درخت راه ویرایش و به امید پرواز، خواب روزهای طلایی فرهنگ می‌بینیم. راه سختی است اگر تنها بمانیم. اگر همفکری نکنیم و این پایمان را برای ادامه راه سست می‌کند.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دهمین دوره‌ی جایزه‌ی بنیاد گلشیری سوم دی ماه امسال در منزل بهمن فرمان آرا، کارگردان سینما، برگزار شد و رمان نگران نباش مهسا محب‌علی و  احتمالاً گم شده‌ام سارا سالار  به ترتیب برنده‌ی جوایز بهترین رمان و رمانِ اول ( اولین رمانِ چاپ شده‌ی نویسنده)  انتخاب شدند. در این جشن ابوالحسن نجفی، محمود دولت‌آبادی، سیمین بهبهانی، رضا کیائیان، مهدی یزدانی خرم، برگزیدگان مرحله‌ی نخست داوری و برخی از نویسندگان و مترجمان نیز حضور داشتند.

مهسا محب علی متولد 1351و نویسنده و منتقد ادبی است که کارگاه داستان نویسی نیز دارد. او در کارنامه‌ی ادبی خود رمانِ صدا، عاشقیت در پاورقی و نفرین خاکستری را دارد که شش سال وقفه‌ی او در چاپ کتاب‌ جدید، نوشته‌هایش را پخته‌تر کرده و آنها را از حالت ذهنی به تجربی مبدل کرده است.

نگران نباش را نشر چشمه زمستان 1387 چاپ کرده است. کتاب طرح جلدی جالب و پرمحتوا دارد که با مضمون داستان کاملاً مطابقت داشته و برنده‌ی بهترین رمان سال 1387جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات نیز شده است. نگران نباش رمانی اجتماعی و امروزی و جوان‌پسند است که به مشکلات عده‌ای از جوان‌های درگیر اختلافات خانوادگی ‌و جَوِ پر تنشی که در آن خانواده‌ها حاکم است می‌پردازد. خانواده‌های از هم گسیخته و مرفه‌ای که در حالتِ گذاری بین مدرنیسم و پسا مدرنیسم معلق مانده‌اند و مَفر و گریزی برای رهایی از این خلأ برایشان نیست. خود نویسنده ایده‌ی نوشتن رمان را از روزهای پایانی سال که برای خرید به تجریش رفته بوده گرفته و در آنجا هرج و مرج جمعیتی را که شتابان خرید می‌کرده‌اند دیده و با این فکر که اگر زلزله‌ای در تهران رخ دهد چه خواهد شد داستان را ساخته و پرداخته است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

نشسته‌ام روی صندلیِ رکینگ کنار شومینه، درست روبروی تو که پشت به من روی کاناپه‌ی مدل ال مچاله شده‌ای و خرناس می کشی. مرض جدا خوابیدن از همان روزهای اول زندگی به جانت افتاد و مثل برص، رنگ تکه تکه‌ی روحت را پراند و تو را به این روز انداخت. تو نمی‌بینیش. امروز یک تکه‌ی بزرگ از روح قلبت را پرانده. ببین پسر کاناپه خوابی هیچ فرقی با کارتن‌خوابی ندارد. تو که توی یک وجب جا کپیده‌ای و سرت روی گردنت تا شده و نمی‌توانی راحت نفس بکشی باید هم صدای خرس دربیاوری. جابه‌جا نشو پسر جابه‌جا نشو. می‌خواهم اخم ابروهات را که توی خواب هم از هم باز نمی‌شوند مجسم کنم. این طوری که صورتت را ببینم تصورم می‌پرد. فایده‌ای ندارد. رو به من می‌خوابی و دستت را روی سینه گره می‌زنی و چانه را تکیه می‌دهی به پوست زیر گلو. نفس می‌کشی و سیبک گلوت می‌لرزد. باشد صندلی ‌را تکانش نمی‌دهم. هیس...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

توت

تک درختِ سرسپرده به آسمان

کهن‌سال و با شکوه

ریشه در گذرِ سال‌هایِ عمر

آرمیده در بستر ِفریبایی برف

آغوش گشاده به شب و باد

لمسِ بوران و کرختیِ تنهایی من

پناهِ کلاغانِ سیه‌چُرده‌ می‌شوی

توت

رهگذرِ کودکیِ پر شتاب من...

٢ بهمن ٨٩

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com