فرواک

سرآغاز سخن

 قلک سفالی طالبی‌شکل را گذاشتم روی میزِ نهارِخوری نشیمن و داد زدم:

 بیاین می‌خوام قلک رو بشکنم.

داشتند توی اتاق نازی گیمِ همسایه جهنمی را بازی می‌کردند. همسایه‌ی چاق بخت برگشته‌ای که توی خانه‌اش از اذیت‌های یواشکی همسایه‌ی لاغرش آسایش ندارد و چه کیفی هم می‌برد این، از اذیت آن بیچاره.

دوباره داد زدم: نازی، رضا... دست از سر اون بیچاره بردارین.

از ابتدای سال هر چی پول از خرید روزانه باقی مانده بود، ریخته بودم تو قلک.

چکش قندشکن را بین دستانم می چرخاندمش که با شتاب آمد و همچین کنار طالبی نشست که انگار می‌خواهم طالبی واقعی ببُرم.

گفت: مامان بذار روش نقاشی کنم بعد.

 از آن اول مانده بود تو دلش که روی طالبی را خط‌خطی کند و من نگذاشته بودم.

گفتم: بکِش.

رضا هنوز داشت بازی می‌کرد. همیشه گیم‌بازی نازی را بهانه‌ می‌کند برای بازی خودش. ظهر جمعه‌ی آخر سال سردی بود. از صبح آنقدر برای جمع و جور کردن‌هایِ پایانیِ خانه‌تکانی خم و راست شده بودم، درد عجیبی از  انتهای ستون فقراتم تیر می‌کشید و به شانه‌هام می‌خزید.

جعبه‌ی نوشت‌افزارش را گذاشته بود کنارش و کوه و بستان می‌کشید.

گفتم: منم بکش.

گفت: تو الان خیلی زشتی.

 داشتم آینه‌ را گردگیری می‌کردم که دستم روی شیشه‌ی آینه ماند. موهای وِیْو خورده و شانه‌نزده‌ام و خط سیاهی که روی گونه‌ام کشیده شده بود، با لباس شندر پندری که برای خانه‌تکانی می‌پوشیدم، من را شبیه گارگرهای خانه‌ کرده بود. راست می‌گفت. خیلی زشت بودم.

گفتم: مَرضیِ  آرام اینا می‌گف چار روز، روزی صد تومن داده کارگر اومده خونه‌شو تکونده رفته.

داشت توی دستشویی مرد بیچاره خراب‌کاری می‌کرد.

گفتم: نیگا، تو چقد بهم می‌دی از اول اسفند تا حالا.

رفته بود توی اتاق خواب همسایه و آنجا هم خراب‌کاری می‌کرد.

گفتم: نیگا نیگا خوبه واسه فردا وقت آرایشگاه دارم.

موهای ابروها و سیبیلم بدجور تیغ تیغ و پراکنده درآمده بود.

گفتم: با پولای قلک چی بخریم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

گفت: همه یه جورایی عقده‌ای‌ان‌.

بیشترِ لباس‌هایِ کشویِ دوم از بالای دراور را ریخته بودم بیرون و داشتم مرتب‌شان می‌کردم.

گفت: بعد سالی مثلا اومده بود دیدنم.

پولوور قرمز نخ نما شده‌ای را از لای لباس‌ها بیرون کشیدم و گلوله‌اش کردم و پرتش کردم وسط اتاق مابین خرت‌وپرت‌های اضافه‌ای که می‌خواستم بریزمشان دور. آمده بود و نشسته بود لبه‌ی تخت. پشت سرم بود اما هیجان را از لحن صداش می‌فهمیدم.

گفت: بهم می‌گه مدل ماشینمو واسه عید می‌خوام آپ کنم و ویزای شینگن گرفتم برم سفر.

هنوز لباس‌های یوگام تنم بود. زری را توی فلشی که به دی وی دی خوان خورده بود با چشم‌های بسته و حس یوگاش استوپ زده بودم و یک‌راست آمده بودم فنگ‌شویی خاطرات گذشته. بندهای تاپ زردی را که گوشه‌ی چپش قلب تیرخورده‌ی بزرگی چاپ شده بود، گرفتم و از بین لباس‌ها بیرون کشیدم. زری گفته بود فنگ‌شویی ذهن.

گفت: حواست بهم هس؟

کشو را به کل خالی کردم وسط اتاق. توی مشتم شال پشمی سبزم گیر کرده بود و انگشت‌هام بی‌خودی باز و بسته می‌شد.

گفت: معلومه چته؟

شال را جلوی پره‌های دماغم گرفته بودم. بوی کهنگی عطری کهنه می‌داد. بوی چیزی تهِ تهِ ذهن که انگار سال‌ها گوشه‌ی تاریکی توی قلبت پرت شده باشد.

گفت: شیطونه می‌گه بزنم سیم آخر.

شال را بین دو دستم باز و بسته کردم و بعد پیچیدمش دور گردنم.

گفت: برم فردا پی بلیت سفر.

برگشتم سمتش. ایستاده بود وسط اتاقی که کوهی بود از لباس‌ها  و رنگ‌ها و خرت‌و‌پرت‌های اضافه‌ای که به قول زریِ هنگ کرده وسط صفحه‌ی تلویزیون، فنگ‌شویی‌شان کرده بودم. کلافه‌ بودم از روزهای مزخرف آخر سال و از خانه‌تکانی‌های بی‌خودی‌اش.

گفتم: زری می‌گه ذهنم باید فنگ شویی کرد.

گفت: نگفتی کجا بریم خوبه؟

گفتم: یه کیسه زباله برام بیار.

گفت: می‌گن هوای عید مالزی مثه ماهه. بهشت.

و از اتاق بیرون رفت...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

کتاب ترانه‌های «بازی با انگشت‌ها»ی مصطفی رحماندوست، بازی شاد و نشاط‌ آوری است که در هر مکان و موقعیتی اجراشدنی است و تنها با شعر و حرکتِ انگشت‌هایِ دست‌هایِ مادر و کودک اجرا می‌شود. مهم اینکه بازی با انگشت‌ها، کودک و مادر را برای لحظاتی شیرین کنار هم می‌نشاند تا در آن لحظه‌های ناب سبب هماهنگی مغز و دست کودک شده و ارتباط عاطفی گرمی میان آن دو برقرار شود. این کتاب برای گروه سنی «الف» و «ب» مناسب بوده و تصاویر آن مطمئناً کودک را جذب خواهد کرد:


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com