فرواک

سرآغاز سخن

رضا گفت:« تلخ حرف می‌زنی»

نازی داشت دور اول اسکیت‌اش را در پیست می‌زد. پشت نرده‌ها ایستاده بودم و آرنجم را تکیه داده بودم به نرده‌ها. سوز سردی داشت توی رگهام پی می‌زد. خیلی سعی کرده بودم تا راضی به نیامدنش بکنم، اما راضی نشده بود. توی خانه وقتی داشتم زیپ کاپشن‌اش را می‌کشیدم، توی گوشش زمزمه کرده بودم:

«حالا می‌بینی هیچ کی تو این سرما نمی‌آد اسکیت» و اون فقط لبخندش را روی صورتم تکانده بود. حالا که این‌جا تکیه داده بودم به نرده، پیست پر بود از بچه‌های قد و نیم قدی که با لباس‌های پشمی و شال وکلاه‌های رنگ ‌و وارنگ‌‌شان به سرعت و هماهنگ با ریتم در حال پخش می‌رقصیدند انگار.گفت:

«آخرش سر سبزتو به باد می‌دی» نازی داشت برای سرعت گرفتن پا می‌زد. چرخیدم طرفش. نشسته بود روی نیم‌کت سیمانی سبز رنگ روبروی پیست. نگاهش به من نبود. انگار داشت چیزی را در نقطه‌ای می‌دید که من نمی‌دیدم. چشم‌هاش خیره بودند و مات. نازی آمد و از کنارم با سرعت رد شد. وقتی رفت داد زدم:


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خلوت شب‌های تردید

در نگاه خیس باران

بی تو لغزید

نمی از اشک جوشید و فرو ریخت

به روی گونه‌های سرخ امید

صدایت کرد با حلق بریده

بیا با هم رویم از شهر تردید

بیا باران رحمت بر دلم ریز

من و دل خسته‌ایم از جور تردید

نگاه عشق بر روی تو مسکوت

لبان مهر در یاد تو مبهوت

نمی‌دانم دلت آن‌شب کجا بود

همین می‌دانم او بی من رها بود

تو رفتی بی‌بهانه، مانده بی‌کس

صدای ضجه‌هایم بی تو امشب

صدایت می‌زنم بیمار و خسته

منم تنهای این شهر غریبه

فقط یک آرزو در سینه دارم

که روزی باز برگردی کنارم...

اردیبهشت ٨١

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

وقتی همه توقعی بیش از توانایی‌هات دارند

وقتی تو می‌خواهی خودت باشی و همه نمی‌خواهند

وقتی تو همه را می‌بینی و همه ذره‌ای از تو را نمی‌بینند

آن وقت توقع تو از آن همه،همه چیست؟

سر را فرو می‌بری قعر تاریکی‌دلت و مویه می‌کنی...

آخه منم آدمم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

مدتی بود که به دلیل مشغله‌های درسی دوره‌ی ویرایش که در مرکز نشر دانشگاهی در حال گذراندنش بودم-و البته در حال گذراندنش هستم- کمی بیشتر از آنچه حد تصورم بود از کار داستان‌خوانی، نوشتن و کلا" کتاب دور افتاده بودم تا چندی پیش که برای گرفتن جزوه‌ی ویرایش متن‌های سخنرانی به دفتر استادم آقای هومن عباسپور رفته بودم، ایشان از من درباره‌ی تازه‌های داستان و بالاخص مجموعه داستان پرسیدند و راستش را بخواهید ماندم که چه مجموعه داستانی را برایشان معرفی کنم که هم جزو تازه‌های نشر باشد و هم جزو بهترین‌ها. همین امر سبب شد تا در راه برگشت به خانه از کتاب‌فروشی نشر اختران- که از کتابفروشی‌های مورد علاقه‌ی من است-چند مجموعه داستان بخرم وهمان روز مجموعه داستان پیوسته‌ی «شاخ» را خواندم.

«شاخ» مجموعه داستان پیوسته‌ی دومی است که در سال88 از «پیمان همشمند زاده»، توسط نشر چشمه منتشر شده و در طی همین یک‌سال اخیر به چاپ دوم خود رسیده است. مجموعه داستان پیوسته‌ی اول هوشمندزاده را سال 87 خواندم و همان ابتدا از اسم کتاب،  طراحی جلدش و مخصوصا"از صفحه‌ی تقدیمی ‌آن بسیار خوشم آمد. هوشمند زاده در صفحه‌ی تقدیمی «ها کردن» نوشته بود:

«برای پدرم که استاد ها کردن دنیاست». نمی‌دانم شاید این حس مشترک استادی در «ها کردن» پدرانمان سبب شد که من با دنیای توصیفی هوشمند زاده ‍‍ اُختی شگرف حس کنم و یا حس مشترک دیگری از دنیای مدرنی که به وضوح پیرامون خودمان لمس می‌کنیم و یا سوراخ لحافی که در روزهای تنهایی و خلسه مثل پیله‌ای دور روحمان می‌تنیم بود. نمی‌دانم هر چه بود سبب شد که تا امروز بیش از سه بار آن را بخوانم و هر بار بیش از پیش از آن حذ وافر ببرم:


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

کوچه لبریز سکوتی مبهم

و نگاهی سرشار

از همه عاطفه‌هاست

بوی باران

سخن عاشقی است

و عطش‌های تن سوزانی

که به همراه گلی در گلدان

نیمه شب بوی کسی می‌جوید

نگرانست بهار

و نگاه مهتاب

می‌رود تا سر یک کوچه امید

دختری گوشه‌ی دیوار گلی می‌بوید

و به یاد باران

و نم و بوی بهشتی دیگر

نرم نرمک سخنی می‌گوید:

رفته‌ام آه ز یاد

گونه‌ی عاطفه زخمی‌ شده است...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

صبح زود است. از خواب بیدار شده‌ای و از گوشه‌ی پنجره، کوچه را نگاه می‌کنی. کار هر روزت است. سر کار رفتن همسایه‌ها و مدرسه رفتن بچه‌هاشان را هر روز از پشت پنجره نگاه می‌کنی و از آمار گرفتن دیگران خوشت می‌آید. ناگهان می‌بینی ماشینت را که همیشه درست مقابل پارکینگ همسایه می‌گذاشتی، جرثقیل پلیس بالا کشیده و دارد می‌برد. در حالیکه از تعجب خشکت زده، کنار ماشینت، مرد همسایه را می‌بینی که با دیدن تو در پشت پنجره و پرده‌ی توری کنار خورده‌ی آشپزخانه‌ات، چشمکی حاکی از رضایت و خوشحالی به تو می‌زند.انگار که بخواهد با این چشمک تو دهنی به تو زده باشد. عصبانیت تمام وجودت را پر می‌کند و با پیژامای راه راهت که تا بالای کمر و نزدیک سینه کشیده‌ای ، خودت را سریع به کوچه می‌رسانی و ابتدا یک نگاه غضب‌آلود به مرد همسایه می‌اندازی و بعد از مکثی کوتاه، دنبال جرثقیل پلیس می‌دوی. راننده‌ی جرثقیل با دیدن تو از آینه‌ی بغل، پا روی پدال گاز فشار می‌دهد و سریعتر ماشینت را که نوکش رو به بالا است و با دو چرخ عقب در حال کشیده شدن است، حمل می‌کند. ناگهان صدای زن و دختر بچه‌ات را می‌شنوی که از داخل ماشینت تو را نگاه می‌کنند و با التماس به شیشه‌ی عقب ماشینت می‌کوبند و از تو کمک می‌خواهند. نمی‌د‌انی چه باید بکنی. وسط کوچه با وضع آشفته و پیژامای راه راه کوتاهت ایستاده‌ای و رفتن آنها را با ناراحتی و یاس تماشا می‌کنی و به بیرون آمدن ماشین مرد همسایه از داخل پارکینگش. کم مانده از زور ناراحتی گریه کنی که ناگهان صدایی می‌آید:

-         کات کات.

مرد همسایه از ماشینش بیرون می‌آید و پشت سر او ، چندین نفر از پشت درختهای کوچه بیرون می‌آیند. مرد همسایه با بلندگو و خنده به لب به طرف تو می‌آید. هاج و واج مانده‌ای. مرد همسایه می‌گوید:

-         شما جلوی دوربین مخفی ایستاده‌اید.

نگاهی به جرثقیل می‌اندازی. از داخل ماشینت زن و دختر بچه‌ات پیاده شده‌اند و با خنده به سمت تو می‌آیند.لحظه‌ای از کار هر روزت خنده‌ات می‌گیرد که از روی لجبازی ماشینت را درست مقابل در پارکینگ همسایه می‌گذاشتی تا نتواند زودتر از تو از خانه‌اش بیرون برود. لبخند می‌زنی و بعد قاه قاه می‌خندی.

                                                                                                                   

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خیلی وقت بود که با ترغیب و تشویق دوستان قصد داشتم سایتی را طراحی کنم و مطالب و دل‌نوشته‌هایم را در آن بگنجانم که البته در این راه با مشکلاتی مواجه شدم و عطای آن را به لقایش بخشیدم و بعد با اصرار دوستان_که همیشه به من لطف داشته‌اند_ و البته میل باطنی خودم به فکر طراحی وبلاگی در همین سطح افتادم تا آنها را به قلم نقد دوستان نویسنده و وبلاگ پسند بسپارم و از این طریق بلکم کم وبیش از این سکوت دنیای پیرامون،که مثل پیله‌ای به تنم تنیده شده، رها شوم. چند روزی بود که می‌خواستم نامی مناسب بر وبلاگم بگذارم، نامی منطبق برخواسته‌های نوشتاری‌ام." فرواک"کلمه‌ای بود فراتر از تمام کلمات ملموسی که می‌پسندیدم که البته بیشتر برای آشنایی خوانندگان وبلاگم توضیح مختصری درباره‌ی این اسم آریایی_اوستایی می‌نویسم که امیدوارم مثمر ثمر واقع شود.

همه ‌می‌دانیم که شاهنامه‌ی فردوسی را باید تاریخ ایران از کهن‌ترین روزگار تاریخ آریایی در قالب افسانه و نماد بداند که در آن فردوسی با دانش ارزشمندی که از از زبان پهلوی داشته و آشنایی با متون کهن و نیز با استفاده از آوسنه‌های شفاهی و اسطوره‌ای که تا زمان او سینه به سینه حفظ شده بودند، کتابی را به نگارش در‌آورد که بی‌شک بی بدیل‌ترین شاعر حماسی تاریخ ایران لقب گرفته‌است، به‌گونه‌ای که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه می‌توان بسیاری از اسرار چگونگی شکل‌گیری فرهنگ و تمدن آریاییان را تشخیص داد ازجمله در شاهنامه مقصود از پادشاهی همان شهر و دورانی است که بر مردم گذشته مثلا دوران سیامک را دوران یخبندان می‌نامند که بشر برای محافظت از خود به غارها پناه برد. واژه‌ی "مک"از واژه‌ی "مغ"به معنای غار گرفته شده  و از این رو سیامک به معنای غار سیاه است.

پس از دوره‌ی سیامک در شاهنامه از هوشنگ نام برده می‌شود و نام دیگری در بین نیست اما دکتر جنیدی این‌گونه می‌گوید:

"در دیگر کتابها نام "فرواک"نیز آمده است. او را پسر سیامک و پدر هوشنگ می‌دانند که با شکافتن این کلمه با حقیقتی شگفت روبرو خواهیم شد.فرواک واژه‌ای ترکیبی است که از دو بهر ساخته شده، بهر نخست آن (فر=far)پیشوندی است که در زبان اوستایی حرکت به سویی را نشان می‌دهد. بهر دوم این واژه(واک=vak)یا(wak) است که به معنای صدا یا آوا و سخن است. پس واژه‌ی فرواک معنی به سوی سخن یا پیش‌گفتار سخن را به خود می‌گیرد."

بنابر‌ این فرضیه، دوره‌ای که پس از سیامک در زندگی اجداد آریاییمان به وجود آمده دوره‌ی سخنگویی بشر بوده‌است و زبان شناسان ابتدای آن را در حدود صدوپنجاه هزار سال پیش می‌دانند.

برای مطالعه‌ی بیشتر رجوع کنید به:

خانلری، پرویز. زبانشناسی و زبان فارسی ،؟،ص 18.

جنیدی، فریدون."شهر و یکجا نشینی در شاهنامه"،پژوهشکده‌ی نظر، کارگاه تخصصی گروه علوم وتاریخ و هنر، 1/4/89..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com