فرواک

سرآغاز سخن

یوسف علیخانی متولد ١٣۵۴ و زاده‌ی الموت قزوین است. او نوشتن را با قلم زدن در نشریه‌های گوناگون و روزنامه‌ی جام‌جم آغاز کرد و در سال ٨٢ و با مجموعه داستان قدم بخیر مادربزرگ من بود به جمع رمان نویسان ایران پیوست. در سال ٨۶ اژدها کشان را به انتشارات نگاه سپرده که برنده‌ی جایزه‌ی جلال شد و در زمستان ٨٨ عروس بید را  با نشر خود ،آموت، به چاپ رساند و این مجموعه هم توانست خوش بدرخشد و جایزه‌ی غنی‌پور را از آن خود کند.

او را با اژدهاکشانش و وقتی که  یکی از داستانهایش در کارگاه داستان‌نویسی خانه هنرمندان نقد و بررسی شد شناختم. دقیقا یادم نیست کدام داستانش بود، اما صدای دو‌رگه و آداب‌دان استاد بهارلو مرا کشاند به رویای لطیف روستا، بوی خاک ‌باران‌خورده‌اش و نوستالژیک حس غریب بچگی‌ام. رویای ماندن حداقل شبی  در روستایی و نوید آغاز صبحی با بوی تنور و نان تازه در آمده‌ از آن. (و اما خب این رویا برایم در رویاهایم ماند) زاده‌ی الموت قزوین  به حدی در نوشتن ژانر روستا قدرت و قلم عمیقی دارد که بتواند رویای جان بخشیدن به روستایی که اکنون چیزی از خشت و گل از آن نمانده، به حقیقت برساند و خواننده‌ی داستان‌هایش را بکشاند به وهم و خیالی که با جادو و اجنه‌ ( یه‌لنگ، اوشانان،و...) در آمیخته باشد و سنجاق سینه یا چاقویی که به پر شال یا عبایی پیچیده او را به داستان نزدیک کند و حس خیالی که هیچ اتفاقی با داشتن چیزی فلزی نخواهد افتاد او را برآن بدارد تا از گوشه‌ی چادر شب مادرش به داستان نگاه کند.

گلناز خاله ترس برش داشته بود جدی جدی. به بهانه‌های مختلف می‌رفت به طویله‌ انبار سر بزند. از کنار جازن‌سر رد می‌شد. اولش همه جیب‌هایش را وارسی می‌کرد نکند مشدی سلطانعلی، تیزی چیزی انداخته باشد توی بال یقه‌اش یا جیب جلیقه‌اش، اما نبود. وقتی که دیگر انتظار نداشت، جلو پایش حاضر می‌شد. لااله الا الله می‌گفت و زیر لب غرولاند می کرد:

-          فلان کس اوشانانی؟!...( داستان اوشانان از کتاب اژدها کشان، ص٨٢)

 طوری که با خواندن داستان‌ها خود را در روستایی به نام میلک می‌یابی که سرشار است از تازگی و بکارت فضا، صمیمیت و سادگی مردمانش با لهجه‌ای خاص و افکارات سطحی و روستایی. با مناظر شگرف و حس وحال زندگی در روستا  آنقدر غرق داستان‌می‌شوی که حس کسی را می‌یابی که انگار در کنار آنها هست و انگار نیست. از دور نظاره‌گری و از نزدیک حس و لمسشان می‌کنی و با هر حس و شادی و اندوهشان تو نیز سرشار از آن حس می‌شوی. رویای سادگی و خرافات مرموزی که از سادگی اهالی پا فراتر می گذارند و گاه با آنها همنشین می‌شوند. سادگی بودن و زیستن با آل و اجنه و حتی رویای به خواب دیدن سواری که با اسب هرساله پا از غاری بیرون می‌نهد تو را با خود به کشمکش  و رویارویی با اتفاقات داستان ها فرا می‌خواند و آقای نورانی‌ای که حال درخت بیدیْ  پایْ در آب رود نهاده و آقای بیدی شده که می‌تواند مُهر ماندن در روستایی را پای زندگی تو بزند که از خرافات روستائیانش نشات گرفته تا  بلکم با بسته شدن به درخت و ماندن شبی به تنهایی در کنار درخت تو را به جمع خود راه دهند.

چشمه بود و بید بود و اتاقک. مشک آب به گردن یکی از شاخه‌های درخت بید بود. یکی از شاخه‌ها هم خشک شده بود. ماهرو احساس کرد این شاخه‌ها چقدر شبیه چوبدستی آقاست که گرگ ها را فراری داده بود...

زن دست کشید به شاخه‌های درخت بید. دست برد توی آب چشمه. آب برداشت و آورد تا تنه درخت را بشوید. آب ریخت بینه راه. با دست خیس تنه درخت را نوازش کرد...(  داستان عروس بید از کتاب عروس بید،ص ١۴۶)

کوه‌های سربه فلک کشیده‌ی میلک و مهی که روستای هم‌جواری را پوشانده که سراسر سال مه‌اندود است و امامزاده‌ای با تک درخت تادانه‌ای کنارش باز و باز تو را برای لحظاتی هرچند اندک از دود و دم شهری که از آن گاه دلخسته می‌‌شوی رها می‌کند.

مه، مثال پشم های کمان زده بهاره، ریسه بسته بود بین کافر کوه که قاطر، پا برداشت طرفش و ظالم‌کوه که آن سوتر، برابر کافرکوه شانه داده بود جلو...( داستان پناه بر خدا از  کتاب عروس بید، ص١١)

باران که تمام می‌شد، آله منگ‌درآیو از آنجا، کمان می‌بست و هفت رنگش را مثل النگو، نشان میلکی‌ها می‌داد. نصف النگو توی کوه بود و نصف رنگی‌اش به دیدار می‌آمد...( داستان نسترنه از کتاب اژدها کشان، ص ٢۶)

هنوز روی پشت بام ایستاده بودم. به دورتر خیره شدم؛ دره‌های پایین پای میلک می‌رفت تا به ده پایینی می‌رسید. بعد باز کوه و دره بود که جلو می‌رفت تا به حاشیه‌ی شاهرود برسد. آنجا تنها به اندازه‌ی یک مثلث، سبزی دیده می‌شد. فلارگردن هم تابلوی همیشگی‌ای بود با نشان راه‌های مارپیچ و گردنه‌ی پیچ‌در پیچ فلار که می‌رفتند به بالا  و می‌پیچیدند زیر ابرها. ماشین‌ها از آنجا می‌آمدند؛ چند پارچه آبادی توی کوه‌ها، سبزه لایه می‌زدند...( داستان کرنا از کتاب قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، ص ١٠١)

به زعم من در جامعه‌ای‌ که اغلب داستان‌ها اقتباسی‌اند  از فیلمی با ایده ای خارجی‌ یا کتابی حتی, کتابهای علیخانی، اژدهاکشان، قدم بخیر مادر بزرگ من بود و عروس بید، هر سه زاده‌ی روح نویسنده‌ای هستند که خود ریشه در روستا  دارد آمیخته با نثری موجز و پخته و آشنا به آن.

پا نوشت:

هجدهم فروردین در جلسه نقد و بررسی داستان های برگزیده‌ی سال 89  که در کتاب‌سرای روشن برگزار شده بود، زمان نقد عروس بید که منتخب جایزه‌ی غنی‌پور سال گذشته شده، حس و قلب او را شکسته دیدم با گله‌ای که از بعضی دوستان داشت. او گفت که  در طول این یک‌سال اخیر که نشر زده‌، بارها و بارها از دوستان شنیده‌ که می‌گویند : چی از روستا دیدی. این روستا رو ولش کن. شکستگی روح و زبان عیلخانی برایم دردناک بود. نویسنده‌ای که به زعم من جلال و ساعدی دیگری است زاده در روح لطیف و قلم موجز و زبان ساده‌ی روستائیانی که او در ذهن پرورانده و الموت خفته در تاریخ را  بار دیگر زنده کرده است. چه کسی جز قلعه‌ی حسن صباح خاطره‌ی دیگری از الموت دارد؟ آیا قبل از خواندن آثار علیخانی کسی با اسم الموت غیر از قلعه و تاریخ قیام اسماعیلیان چیزی دیگری به یاد می‌آورْد؟ مسلما این تعداد اندک و انگشت‌شمارند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

آیا کتابی بی‌پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زاده‌ی کتاب‌های دیگر نیست؟ ورقی از کتابی که شاخه‌ای از شجره‌ی پر‌شکوه تخیل ادبی آدمی نباشد؟ آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ و باز، آیا سنت بدون نو شدن، آفرینشی جدید، نو رستن قصه‌های دیرنده، دوام می‌یابد؟ (  از گفته‌های فوئنتس در آئورا، ص77.)

کارلوس فوئنتس در یازدهم نوامبر 1928  در پاناماسیتی به دنیا آمده و به سبب دیپلمات و سفیر بودن پدرش تحصیلاتش را در شهر‌ها و کشورهای مختلفی ادامه داده‌است. او در سال 1954 و با انتشار اولین مجموعه داستانش با نام los dias enmascarados  فعالیت ادبی خود را آغاز می کند. نخستین داستان بلندش با نام     la region mas transparent  شهرت و اعتباری فراوان برایش به ارمغان می‌آورد. از جمله کتاب‌های ترجمه شده به فارسی او می‌توان به مرگ آرتیمو کروز، آئورا، آسوده خاطر، پوست‌انداختن، سرهیدرا، و خویشاوندان دور ذکر کرد. او نویسنده‌ای فوق‌العاده دقیق و ریز‌نگر است که به پیرامون خود موشکافانه می‌نگرد. خاصیت سیلان ذهن و سورئال بودن داستان‌هایش با انتخاب واژگانی اعجاب‌انگیز و شگرف او را در زمره داستان نویسان سورئال آمریکای لاتین  قرار داده. کتاب آئورا  را در سال 1962 نوشته که به گفته‌ی خودش در بخش دوم کتاب با عنوان چگونه آئورا را نوشتم از هفت بند و نکته آن‌را الهام گرفته است. گو اینکه او خود نیز به نیروهای ماورایی  و افسانه‌ها در نوشتن و پرداختن به این داستان اعتقاد دارد:

یک، فوئنتس نوشتن آئورا را درکافه‌ای و در فردای روزی که دختری را پس از شش سال دوری دیده بوده  کلید می‌زند.

 در طول این تسلسل کم و بیش آنی، دختری که من چهارده سالگی‌اش را به یاد می‌آوردم و اکنون بیست ساله بود، همانند نوری که از پنجره می‌آمد، دستخوش دگرگونی شد. آن در‌گاهی میان اتاق نشیمن و اتاق خواب مرزی شد میان همه‌ی سنین آن دختر...( ص 63)

اما دو، در روند نوشتن این داستان به چند نکته‌ی دیگر پی می‌برد. اینکه ناخودآگاه از نوشته های که وه دو (شاعر هجاگوی اسپانیا) الهام گرفته و سه، از فیلم های دوستش بونوئل خصوصا از فیلم داستان‌های ماه‌پریده‌رنگ بعد از باران اثر میزو گوچی فیلمساز ژاپنی.  چهار،  از افسانه‌ای چینی به نام " زندگی‌نامه‌ی آئی شاه". پنج، دوشیزه "بوردرو"  ی آزمند  از یادداشت‌های اسپرن نوشته‌ی هنری جیمز، دوشیزه هاویشام از آرزوهای بزرگ نوشته‌ی چارلز دیکنس و دختر انگلیسی کنتس باستانی پوشکین در بی‌بی پیک، زنی که از سر رشگ، راز برنده‌شدن در بازی ورق را پیش خود نگاه می‌دارد. شش، ماریا کالاس، خواننده‌ی سرشناس اپرا، که فوئنتس او را با نام مشهورترین اثرش لاتراویاتا صدا می‌زند. زنی که در جوانی دیده بوده و حال در زمان نوشتن اثر پیر و فرتوت است اما، صدایی ماندگار دارد چون نرمای مخمل و برندگی تیغ.

در آن دم سرچشمه‌ی واقعی آئورا را کشف کردم اگر بتوان گفت، سرچشمه‌ی تمثیلی آن  و نیز سرچشمه‌ی آن را در تمنا، زیرا تمنا بندرگاه مبدا و نیز مقصد نهایی این داستان است.( ص 84).

آئورا در آن لحظه زاده شد که ماریا کالاس در صدای یک زن، جوانی و پیری را با هم تجسم بخشید، زندگی دست در دست مرگ، جداناشدنی، فراخواننده‌ی هم، و سرانجام، چهارمین،نام‌های زن: جوانی، پیری، زندگی ، مرگ.( ص 86)

و در نهایت هفت، کنش تمنا‌ی آرمان است برای یافتن حقیقت تمنا. تمنای بودن ، زیستن، جوانی و جاودانگی...

تو: واژه‌ای که از آن من است، آنگاه‌ که شبح وار در همه‌ی ابعاد زمان و مکان، حتی فراتر از مرگ، حرکت می‌کند. ( ص 88)

و اما  موضوع داستان:

داستان را در یک روز پر از کسالتِ بیماری و در بستر خواندم. اعجاز واژگان فوئنتس و شگفتی‌ام در تم آن و قدرت مترجم کتاب، عبداله کوثری، تمام آن روز و شب من را تسخیر کرد و به اوج  کشاند. اوج شوقی که از یک اثر ماندگار در ذهن می‌ماند. چندان به رمان‌های جهان وابسته نیستم و این شاید به سبب ضعف مترجمان در آثار جهان  و یا تنبلی خودم باشد( ماجرای عروس و!). اما کتابی ماندگار است که هم از متن اولیه‌ی اثر و از زبان اصلی آن ترجمه شود و هم مترجم  زبده و آشنا به سبک باشد و اما این اثر فوئنتس آنقدر خواننده را اغوا می‌کند که القائات آن را پذیرفته و در انتها با شگفتی که پدید می‌آورد و شوک حاصله تو را به مکاشفه فرا می‌خواند . مکاشفه‌ی راز جوانی و جاودانگی...

فیلیپه تاریخ‌دان جوانی است که در جستجوی کاری در کافه‌ای روزنامه ورق می‌زند و ناگهان آگهی ‌ای او را جذب می‌کند:

آگهی استخدام: تاریخ‌دان جوان، تسلط بر زبان فرانسه‌ی محاوره‌ای...چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خوب...(ص 9)

و همان دستمزد زیاده از حد است که او را به سمت هدف می‌کشاد. هدف آئورا. هدف استحاله در شخصیت ژنرال یورنته و جاودانگی زنی پیر با نام کونسوئلو. فیلیپه به خانه‌ی نمور و اتاق خانم پیری قدم می گذارد که شخصیت او و فضای اتاق تو را به یاد دوشیزه‌ هاویشام در آرزوهای بزرگ دیکنس می‌کشاند و روایت دوم شخص مفرد آن سبب می‌شود که تو خود را جای فیلیپه‌ی جوان حس کنی و این آغاز کشمکش روح توست با شیطان:

پیرزن برای نخستین بار از زمانی که به اتاقش پا گذاشته‌ای، حرکتی می کند. چون دستش را دیگر بار دراز می‌کند، نفس‌هایی سراسیمه را کنار خود حس می‌کنی و دستی دیگر دراز می‌شود تا انگشتان او را بگیرد. برگرد خود می‌نگری، دختری آنجا ایستاده است، دختری که تمامی قامتش را نمی‌توانی ببینی...(ص 16)

جوان احساس می کند که دختر در استثمار عمه‌اش کونسوئلوست و بر آن می‌آید تا آئورا را از یوغ او نجات دهد و...

و اما در نهایت، این رمان کوتاه را برای خواندن در روزهای پرکاری و کمبود فراغت و کسالت برایتان توصیه می‌کنم. چون این اعجاز در کلمات و شگفتی حاصله از آن روح شما را برای روزهای پرتب و تاب کار و زندگی جلا خواهد ‌بخشید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سالی نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید

بی‌جنبش سردِ برگِ نارنج بر آب

بی‌گردشِ مرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی نوروز

بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید

بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تنگ بلور

بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی

سالی نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی بارِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لانه‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام ممنوعش را

و تاقچه‌ی گناه

 دیگر باز

با احساس کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود

در معبرِ قتل عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد

 دروازه‌های بسته

 به‌ناگاه فراز خواهد شد

دستانِ اشتیاق

 از دریچه‌ها دراز خواهد شد

لبانِ فراموشی

 به خنده باز خواهد شد

و بهار

 در معبری از غریو

تا شهر خسته

 پیش‌باز خواهد شد

سالی

آری

بی‌گاهان

 نوروز

چنین

آغاز خواهد شد.                     (شاملو)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٥ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com