فرواک

سرآغاز سخن

«جونی بی جونز» کودک شش ساله ای است که قرار است به آمادگی برود. اتفاقات و داستان های این مجموعه از همان روز اول مدرسه شروع می شوند. جونی بی جونز دختری کنجکاو، پر حرف و باهوش است. قصه هایش پر از هیجان است و با کارهایش آدم بزرگ ها را هم به خنده می اندازد. داستان های این دختر که اسمش در واقع «بئاتریس» است و او فقط از «بی» خالی خوشش می آید، نه تنها برای بچه هایی که مدرسه را تجربه می کنند، برای بزرگسالان هم جالب است. باربارا پارک واقعاً نویسنده ی بامزه ای است. او تمام اتفاقات را از خاطره های خودش و بچه هایش نوشته است.

عنوان ده جلد مجموعه ی جونی بی جونز عبارت است از:

1. جونی بی جونز و اتوبوس بوگندوی کله پوک

2. جونی بی جونز و قضیه ی میمون کوچولو

3. جونی بی جونز و وراجی های زیادی

4. جونی بی جونز و چند تا فضولی قایمکی یواشکی

5. جونی بی جونز و کیک میوه ای بی مزه ی بدمزه

6. جونی بی جونز و جشن تولد جیم بدجنس

7. جونی بی جونز زیر تختش لولو دارد

8. جونی بی جونز دزد نیست

9. جونی بی جونز عاشق مهمانی است

10. جونی بی جونز مو کوتاه می کند

پسافرواک نوشت:

1. می خواستم یک فصل از داستانش رو صوتی کنم. چون خیلی جالب اند. چهار پنج بارهم سعی کردم، ولی انقدر تو بک گراند صدای بوق و رد شدن انواع و اقسام آژیرجات!! و موتور و اینا بود که منصرف شدم. البته یکم هم صدا ضعیف بود. خلاصه...

2. این مجموعه را من دو جلد، دو جلد برای هر امتحان مثبت آیلین خریدم. ما دیشب خواندن جلد پنجم آن را تمام کردیم. داستان ها آنقدر جذابند که ما موفق شده ایم هواس همسر را هم به گوش دادن آن جلب کنیم.

3. مجموعه ی جونی بی جونز، باربارا پارک، ترجمه ی امیر مهدی حقیقت، نشر ماهی، بهار 90.

4. برای گروه سنی ج. قیمت هر جلد تقریباً 1500 تا 1800 تومان. میانگین صفحات هر جلد 60 صفحه. 

5. عزم بر آشتی با سینما کرده فرواک. خدایش زیاد کناد!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

بابا که از خانه ی خواهرکوچیکه خبر بدهد آمده تهران، می دانم که فردایش صبح اول وقت می آید خانه مان. می دانم که باید چای تازه دم آماده داشته باشم و ناهار بار بگذارم. ناهاری که بوی غذاهای مامان را بدهد.

بابا که بیاید خانه مان، باید ظرف چوب های دارچین و دانه های هل را از کابینت بیرون بیاورم و بچینم جایی که در دیدرسم باشد، درست کنار چای ساز.

بابا که بیاید خانه مان، می دانم که باید زیر سیگاری بیرون بیاورم و انار دانه شده و گلپر زده شده حاضر کنم. بابا که بیاید خانه مان، می دانم که باید دور غذاهای آماده را برای مدتی کوتاه که اینجاست خط بکشم. آش بپزم، سوپ بپزم، کیک بپزم. این ها به این خاطر که آدم سختگیری است، نیست؛ به این خاطر است که رقابت می کنم.

می آید. صبح زود. هنوز نُه نشده. نرمه ی انگشتش را روی زنگ فشار می دهد و ول نمی کند. می دانم خودش است. زنگ زدنش را می شناسم. بی وقفه. می بوسدم. بوی سیگار مخلوط با عطر "دریک" و ته ریش زبرش را دوست دارم. محکم به سینه ام می فشارمش. نرسیده روزنامه های صبح را که از باجه ی نبش کوچه خریده، روی میز ناهارخوری توی هال پرت می کند و کاپشن در نیاورده ساکش را باز می کند. ماست محلی و سوغات های کربلا را دستم می دهد. چای دارچین را همراه برشی از کیک برایش کنار زیرسیگاری می گذارم. صفحه های روزنامه را باز می کند و نخوانده می رود سراغ فال حافظ اش. دوست دارد برایش بخوانم. چای را مزمزه می کند. لب ریز و لب دوز. توی دلم دعا می‌کنم که بتوانم بی غلط بخوانم. می خوانم. با مکث. عینکش را از جیب کاپشن اش بیرون می آورد و جدول و سودوکوش را حل می کند. روی صندلی روبرویی اش می نشینم. دوست دارم فقط نگاهش کنم. خس خس سینه اش را که هوای آلوده ی تهران واضح ترش کرده، می شنوم. قلبم فشرده می شود. توی ذهنم سر طاسش را می بوسم.

بابا که بیاید خانه مان، آیلین می داند ظهر دم در منتظرش خواهد بود. می داند بعدش می تواند تمام خوراکی های سوپرمارکت سایا را بار بزند و به خانه بیاورد. می داند که هرچه قدر بخواهد، می تواند با او و نخود و لوبیاها دوز بازی کند. شطرنج و منش بازی کند و برای دیکته های بی غلط اش پول جایزه بگیرد.

بابا که بیاید خانه مان، آیلین می داند که سر ساعت دو اخبار شبکه یک نگاه می کند. می داند که بعد ناهار می تواند کنارش دراز بکشد و قصه بشنود. قصه های کچل کفترباز و کوراوغلو و سلیمان و یوسف را بارها مثل بچگی های خودم بشنود و کیف کند.

بابا که بیاید خانه مان، روزنامه ها روی میز کود می شوند و زیر سیگاری پر از ته سیگار. از شمس و مولانا برایم حرف می زند و معنی چند لغت سخت می پرسد که من معنی هیچ کدامشان را نمی دانم.

بابا که می رود، آیلین به جایش از باجه ی سر کوچه روزنامه می خرد. عینکم را به چشم می زند و سودودکو حل می کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

1. می دونستم یه روز تو این آشپزخونه ی بی صاحاب شده کله پا می شم. لعنتیا سرسره دوختن نه دمپایی...نیشخند

2. همسایه بغلی نه اینکه قدش مثل زرافه عَلمه، تابلوی سی و سه پل رو زده نیم متر مونده به سقف دیوار مشترک توی راهرو...از خود راضی

3. از سرویس که پیاده می شه بدو بدو میاد پیشم و می گه:

مامان فهمیدم یاغی یعنی چی!

می گم: چی؟

می گه: یعنی روغنی...یول

4. جلوی در خم شدم تا زیپ بوت اش رو بکشم. می پرسه:

مامان نوکر یعنی چی؟

می گم: یعنی کسی که مفتکی کارای آدمو بکنه...

می گه: پس تو الان نوکر منی؟! نگران

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

برای دوستی که مدت هاست اینجا سر نمی زند....

اینجا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com