فرواک

سرآغاز سخن

یادم نیست چند ساله بودم، فقط می دانم هنوز مدرسه نمی رفتم. عید بود. حالا چندمین روز؟ باز یادم نیست. یادم هست مهمان های مهمی داشتند بابا و مامان. این را از محبوس شدنمان در آشپزخانه حدس می زدم. سفارش شده بود سر و صدا نکنیم و بشینیم آرام به بازی. از لای در آشپزخانه آمدنشان را دیده بودم. برای همه ی مهمان های عیدی که آمده بودند قبل تر از این مهمان ها، لباسِ محلیِ آذربایجانی که عمه برایم دوخته بود پوشیده بودم و چین های شلیته اش را رقصانده بودم و با تشویقِ مهمان ها کلی ذوق مرگ شده بودم، یادم هست، اما این بار قضیه فرق می کرد.

خانه ی پدری هم سن خودم است. یعنی درست سال تولد من به این خانه که خودِ بابا نقشه اش را کشیده و ساخته اثاث کشی کرده ایم. خانه ای که دیوانه ی حیاطش و مخصوصاً درختِ توتِ صد ساله اش هستم. حیاطی که نوشتن های مختصرم از همانجا شروع شد. آشپزخانه ی خانه پدری پنجره ی کوچکی به سالنِ پذیرایی دارد. می خواهم بگویم که آن روز داشتم می مردم از فضولی و همه اش حتمی پی راه حلی می گشتم برای خود نمایی، که همان فکرِ بکرِ معروف به سرم زد. توالت شورِ نویی گوشه ی آشپزخانه ولو بود. برش داشتم. باید زود دست بکار می شدم. هرآن ممکن بود بروند.  فرچه را از پنجره بیرون دادم و بلند و رسا رو به مهمان هایی که از پنجره نمی دیدمشان_ چون قدم نمی رسید_ گفتم:

مامانم شب ها با این دندوناشو مسواک می زنه.

شلیکِ خنده ی مهمان ها بود که توی سالن پیچید و بعدِ ثانیه ای ورود مامان به آشپزخانه....

پسافرواک نوشت:

1. این خاطره را به افتخار دوست نازنینم آناهیتا نوشتم.

2. حکایت من و نوروز خان ادامه داشته تا به این لحظه. اتفاقات ناگوار و گوار حتی. اما حس کردم نوشتنشان در این دم دمای آخر سال بهتر نباشد. هر چه بوده تا به الان گذشته و اتفاق هایی که افتاده یعنی افتاده. همین.

3. پیشا پیش در این لحظه ی نوشتن که کمتر از چهل ساعت به حلول سال نو مانده بهترین ساعات و روزها را در 365 روز آینده برای همه آرزومندم. سال نو مبارک.

4. عکسی از سفره هفت سین من در اینجا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

اوایلِ بهمنِ همین سالِ شریفِ نود بود که تصمیم گرفتم زودتر از رسمِ هر ساله به استقبالِ نوروز خان بروم. فلذا مثل مورچه ای ظریف و لطیف الطبع به جمع آوریِ البسه و مایحتاجِ استقبال، از مراکزِ خرید برای خودم و فرزند نمودم. همسرِ محترم هم که مثلِ هر سال بی نیاز به خریدِ استقبال بود، با اصرارِ بنده و بنده زاده به خریدِ  کفشی بسنده کرد. اواخرِ ماه که رسید، باز مثلِ رسمِ همه ساله لُنگ به دست گرفته و با پوشیدنِ یک تیشرت کهنه ی همسر و شلوار راه راه ایشان که تا رویِ سینه ی بنده می رسید اقدام به شغلِ شریفِ کارگری منزل و خانه تکانی نمودم. القصه. حکایتِ عاشقانه‌ی من و نوروز خان اینجاست که زد و وسط همه شلوغی تصمیم گرفتیم از شرِ اصواتِ انواعِ اُتل جات خلاص شویم و چون نمی شد به نمای ساختمان دست برد، فلذا از نمای داخلی اقدام به دیوار کشیِ اتاق خواب کرده و به همین خاطر تا دو هفته ی تمام ول معطلِ خشک شدن گچ و نقاشی و خریدنِ ناز و اطوار عمله بنا بودیم. از طرفی باز بنابه رسم همه ساله که عم قزی قصه ی من و نوروز خان شگون نمی داند نیمه تمام ماندنِ کارها را، بایست بنا به همین فریضه ی درونی، کارهای نیمه تمامِ غیر منزلی هم تمام می شد. به هر خودکشونی بود سعی می نمودم مثلِ جوزِ هندی که نه همین جوز رنگ به رنگی که وسیله ی سرگرمی طفلان است، کارها را ردیف کنم و ردیف شود...

....

باز هم بگم؟ خوابتون نگرفته؟ نورزو خان تو چی؟ گوش می دی؟ (حالا کانال عوض می شه. خودم بشم آخیش...)

....

ردیف شد کم کم. همین جمعه ای بود که بجز آشپزخانه و ریزه کاری های جمع کردنی همه جا ردیف شد. آخرِ شبی ولو شدم روی کاناپه و رو به همسر که دراز به دراز ولو بود از خستگی گفتم:

یادته پارسال رو؟

سر درد داشت و نیمه خواب بود. گفت:

هووم

گفتم:

کارم که تموم شد و نشستم واسه حذ بردن از فرشِ قرمزی که واسه نوروز خان پهن کرده بودم، همسایه بالاییه جیش کرد رو سرم.

چرخید سمتم و گفت:

طفلی همسایه که نبود. رایزر ترکیده بود، یادت نیست؟

یادم آمد که سقفِ سالن به کل نم داده بود و تاسیساتیِ ساختمان تا وسط های سقف شکافته بود و تا کفل رفته بود تو فضایِ خالی بین سقف ما و کفِ همسایه بالایی.

گفتم: خدا رو شکر بزرگاش جمع شد، مونده این ریزه میزه ها.

قطره ی آبی چکید فرق سرم. سر چرخاندم بالا. قطره ی دیگری افتاد تویِ دهانِ باز مانده ام. همسایه اینبار دهانم را مورد مرحمت قرار داده بود.

و این حکایت کماکان ادامه دارد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 بانهایت تاسف سیمین دانشور درگذشت. 

پیکر زنده یاد سیمین دانشور ساعت 10 صبح یکشنبه 21 اسفند از مقابل تالار وحدت تشییع خواهد شد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

از گوشه ی ویترینِ کیف و کفش تویِ مرکز خریدِ آسمان ایستاده بود تماشا. کسی کنارش نبود. وقتِ نهارش را آمده بود خرید. توی خیابانِ کار و تجارت بود شرکت. عصر بچه بغل نمی شد که بیاید خرید. کسی گفت:

خانم

برگشت سمتش. زن چادریِ چاق و گولیده ای بود. زن گفت:

معلومه خانم باخدایی هستید. برا سفره ابوالفضل...

بقیه را گوش نداد. قبل تر ها هم شنیده بود از این برنامه های سرکیسه کردن.

زن گفت:

نفری ده تومن می شه.

حساب کرد اگر زن تا آخرِ شب صد نفر را سرکیسه کند، حقوقِ یک ماهِ خودش را و اگر تا آخرِ سال _که دو هفته بیشتر بهش نمانده_ همین طور ادامه دهد با احتسابِ هر روز صد نفر، پولِ یک دویست و شش مامانی را کسب خواهد کرد. به زن نگاه کرد. هنوز منتظر بود. با پشتِ دست کنارش زد:

برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.

....

 وقتی خوش حال از درِ پاساژ بیرون می رفت، زن کنارِ ونِ گشت منتظرش بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

رمضان سال گذشته بود. تلفن خانه زنگ خورد. فامیل تقریباً دور پدر که ما جملگی "حاج خانم" صدایش می زنیم بود. من و دریا را به اتفاق خانواده به افطار دعوت کرد. بعد خلال صحبت هایش از دنیا پرسید. گفتم تهران است. گفت او را هم بیاورید.

حاج خانم پیرزن مسنی ست تقریباً هشتاد ساله. تبریزی و از خانواده ای سرشناس و متمول. خوشگل و شاداب مثل جوان ها. دوست داشتنی و در آشپزی فوق العاده متبحر. دو فرزند پسرش سی سالی می شود که ساکن یکی از شهرهای آلمان هستند و دختر بزرگش که زن یکی از مدیرعامل های سابق کارخانه خودروسازی بوده _ و هست_ دو سه سالی هست که ساکن کاناداست و تنها یک دختر و پسرش در ایران هستند. می خوام اینو بگم که من همیشه در برخورد با این خانواده که ادب و نزاکت درشان رعایت می شود، به استرس می افتم. طوری که بلند نمی خندند. بلند حرف نمی زنند. خونسرد و مهربان هستند. آرام صحبت می کنند، خوش پوش هستند، خوش سلیقه هستند، با آرامش غذا می خورند و...

رفتیم. دنیا را ما بردیم و با دریا و همسرش جلوی کوچه شان _ کوچه حاج خانم _ که نگهبان دارد، قرار گذاشتیم. جز ما دو خانواده ی دیگر هم دعوت بودند. بعد شام پرده از راز این دعوت برداشته شد. دختر یکی از مهمانان به همسر معرفی شد. پی کار می گشت. مثل من شیمی خوانده بود. یادم هست همسر پرسید که کجا دوست دارد کار کند. دختر گفت پالایشگاه یا وزارت نفت. بعد گفت پاکسان یا زمزم را هم در درجه ی بعد قبول می کند. صحبت ادامه پیدا کرد. توانایی همسر را می دانستم. اما دختر به کمتر راضی نبود.

اینها را برای چه می گویم؟ چون که می خواهم بگویم بعد همان مهمانی دیگر نرفتم خانه شان. نه عید دیدنی و نه هیچ وقت دیگری. حالا چرا؟ چون که احساس می کردم این دعوت به خاطر خودمان نبوده است. احساس می کردم همسر آنچه که بود، معرفی نشده. احساس بود دیگر. چه کنم؟ بعضی وقتها ما در احساس هامان هم اشتباه می کنیم.

تا اینکه شب گذشته خوابش را دیدم. لعنت به خواب های من. ممکن است ماه ها خواب نبینم، اما اگر ببینم بی برو برگرد تعبیر می شود. خواب دیدم داخل گل خانه ای بزرگ هستیم که مال خود حاج خانم است. گل های رنگ برنگ و خوش بو. با هم گشت می زدیم و حرف می زدیم. از خواب پریدم. وای خدای من. اگر. نه. تصمیم گرفتم حتماً باهاش تماس بگیرم. اما می دانید چه شد؟ تا من به خودم بجنبم حول و حوش ده صبح خودش زنگ زد. شماره ی خودش بود. ذوق زده شده بودم. من بلند حرف می زدم و او مثل همیشه با لهجه ی تبریزی قشنگش آرام. با هم از هر دری حرف زدیم. بعضی وقت ها این کدورت الکی بی علت مهمی به سراغمان می آید. گفت یک ماهی در بیمارستان آتیه بستری بوده. گفت که وضعیت جسمانی اش زیاد خوب نیست. گفت که ببینمش. تصمیم گرفتم همین هفته حتماً به دیدنش بروم. شده حتی تنها. نباید بگذارم افسوس خوردن لعنتی که مثل خوره روحم را همیشه ی خدا خورده، به سراغم بیاید.

پسافرواک نوشت:

1. این آخر سالی هرکی ازم کدورتی تو دلش داره بگه. با جون و دل می پذیرم. خدا می دونه شاید زد و فردا نبودم.

2. سندروم داونِ هنرِ هفتم هم به روز شده است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

شکست با ترس از وانهادگی شروع می شود...ص 125.

زن در ریگ روان یکی از پر آوازه ترین رمان های معاصر ژاپنی است. نویسنده ی ژاپنی تبار آن تاکنون جوایز آکتاگاوا و یومیوری را دریافت کرده است.

زن _زنی بی نام در سراسرِ رمان_ به نوعی اسیر است. تا لحظه ای که مرگ فرا رسد. مردانِ دهکده ای دور افتاده در نزدیکیِ دریا به نوعی به اسارت گرفته اندش. بی آنکه خود بر آن واقف باشد. نیکی مردی است علاقه مند به جمع آوری حشرات. مرگ و اسارت او را به سمت خود فرا می خواند. زمزمه هایِ فراخوانش در ریگِ روان پنهان به گوش می رسد. بی آنکه بداند. نقشه. نقشه ی اهالی برای اسارتِ مرد. غارتِ زمان. فکر و اندیشه. به راحتیِ خوردنِ جرعه ای آب یا پناه دهی برای یک شب.  آنگاه تلاشی سیزیف وار. عبث و بیهوده برای رهایی از زندان. هیچ و هیچ.

زن در ریگ روان داستانی دلهره آور است، پر از فکرِ ذهن. پر از تلاشی عبث برای رهایی. رمانی اگزیستانسیالیستی. سرشار از توصیفات ناب. زن با نیکی در ته گودالی، در دهِ ساحلیِ دور افتاده ای گیر افتاده است. گودالی مخوف که ریگ در آن جاری است و حیّ.

گزیده:

صورتش چنان پرچین و چروک بود که به پوست نیم دباغی شده ی خرگوشی می مانست. ترشح لزجی در گوشه های چشمان قرمزش دیده می شد... ص 25.

آن پایین موج های پرتلاطم سر بر شنزار می کوفتند...ص 24.

جاده ی پوشیده از صدف در گرگ و میشِ مبهم و سفید شناور بود...ص 29.

خورشید سیماب مذابی بود ایستاده بر لبه ی پرتگاه شنی...ص 51.

مرد بیست ساله با یک فکر تحریک می شود و مرد چهل ساله با تماس پوست. اما برای مرد سی ساله زنی شبح وار خطرناک تر از هر چیزی است...ص90.

فریبندگیش شبیه گیاه گوشت خواری بود که بوی شیرین عسل را داشت. اول او را به هوس می انداخت و تخم رسوایی می کاشت، و بعد دست و پایش را با زنجیرهای اخاذی می بست...ص91.

پسافرواک نوشت:

1. واقعاً ترجمه ی این کتاب و توصیفات نابش فقط از عهده ی مترجمی توانا چون مهدی غبرایی بر می آمده.

2. آیلین برای بار اول موفق به خواندن کل یک اثر داستانی شد. (آرزوی من، جف دان هام، ترجمه ی پرویندخت اطیابی، 14 صفحه.)

3. زن در ریگ روان، کوبو آبه، ترجمه ی مهدی غبرایی، نیلوفر، چاپ سوم، 1388، 236 صفحه، 4500 تومان.

4. سندروم داونِ هنرِ هفتم هم به روز شده است. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com