فرواک

سرآغاز سخن

و چهره‌ی شگفت

از آن‌سوی دریچه به من گفت

حق با کسی‌ست که می‌بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت‌آورم

اما خدای من

آیا چگونه می‌شود از من ترسید؟

من، من که هیچ‌گاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت‌بام‌های مه‌آلود آسمان

چیزی نبوده‌ام...                  (فروغ)

نویسنده به روایت خودش:

مهدی ربی هستم. یک ماه قبل از شروع جنگ در مرداد سال 1359 در اهواز به‌دنیا آمدم. داستان می‌نویسم چون نمی‌توانم ننویسم. " نوشتن" برای من مثل یک " ولگردی" پایان‌ناپذیر و لذت‌بخش شبانه است. کتاب اولم  با نام آن‌گوشه‌ی دنج سمت چپ در زمستان سال 1386 روانه‌ی بازار کتاب شد... خلاصه‌اش اینکه آواره‌ی ادبیاتم و روزی از این جهان خواهم رفت.

 و اما

کل مجموعه‌ داستان برو ولگردی کن رفیق متشکل از چهار داستان است و نشر چشمه در سال 89 و در111 صفحه منتشرش کرده. جالب اینجاست که تمام روایت‌ها و اتفاقات در شهر اهواز و در خیابان‌ها و مراکز معروف آن رخ می‌دهد و با توجه به بومی بودن مهدی ربی این اماکن به خوبی تصویر شده است. یکی از نکات بارز داستان‌های ربی شاخص نمودن فردی با چهره‌ای خاص و یا رفتاری خاص است که این نیز جزء نکات اولیه‌ی داستان نویسی است. یعنی برای اینکه تصویر فردی در ذهن خواننده نمود پیدا کند، نویسنده باید در موردی خاص او را شاخص کند. مشخصه‌ی راویان و یا افراد حاضر در داستان‌ها روشنفکری!! ( یا بهتره بگم لارج بودن)، نوعی ابتذال و چهره است. مثلا فرید در داستان برو ولگردی کن رفیق مردی بدون اعتماد بنفس لازم و با گوشه چشم همیشه قی آلود جلوه می‌کند...چهار داستان این مجموعه به ترتیب:

1.شما صد و یازده هستید

2.لطفا اجازه بده هواپیماها پرواز کنند

3.تو فقط گراز‌ها را بکش

4.برو ولگردی کن رفیق

هستند.

1.داستان از تماس تلفنی مردی با مشاور مرکز روان‌شناسی شروع می‌شود. مردی که عاشق همسر دوست صمیمی‌اش است و با او رابطه دارد و این رابطه چندین ساله  او را در دوراهی قرار داده و به نوعی خسته‌اش کرده...

بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و با یک دست شلولرش را درآورد و با شلوارک پلنگی‌اش دوباره دراز کشید روی کاناپه.

[مشاور]: ... لطفا راحت باشید. سن، وضعیت تاهل و مدرک تحصیلی‌تان را بگویید. شاغل هستید؟

[مرد]: ... بله پزشک هستم. سی و دوساله و مجرد.

... تخصص دارید؟

... بله فوق تخصص هماتولوژی که می‌شود همان خون شناسی

... در حال حاضر شما یک پرونده‌ی مشاوره تشکیل دادید. شما صد و یازده هستید و من به عنوان مشاور شما دویست و هشتاد هستم. بعد از این همدیگر را این‌طور می‌شناسیم. من در خدمتتان هستم بفرمایید. ص 12 و 13.

و بعد خانم مشاور او را به حرف می‌کشاند:

چند تا از مغز بادام‌ها را آرام گذاشت توی دهانش. شور بودند.

[مرد می‌گوید] خورشید خیلی زیباست. در راهروی دانشکده‌ی پزشکی که راه می‌رفت سری نبود که نچرخد و تماشایش نکند. بلندقدترین دانشجوی دختر دانشکده. گندمگون با موهای قهوه‌ای تیره. قهرمان شنای دانشجویان کشور. نمایش‌نامه نویس، طراح صحنه و گرافیست مجرب گروه تئاتر دانشکده... (و...!) ص 17.

نظر من:

نویسنده خورشید خانم را خیلی خیلی شاخص کرده که می‌توانست فقط در یک زمینه مثلا همان شنا یا طراح صحنه بودن و یا اهل مطالعه‌ی غیر درسی بودن شاخصش کند و با همان موهای قهوه‌ای تیره در ذهن خواننده زنده‌اش کند و البته!...( کمی در شاخص نمودن اغراق کرده) اما باید این نکته را نیز بگویم که این داستان آنقدر جذب و کشش دارد که یکی از بهترین داستان‌هایش به حساب می‌آید.

2.داستان سربازی است که مادرش به شدت مریض است و او باید برای مداوای مادرش دائم مرخصی بگیرد. در این بین مشکلی در فرودگاه اهواز پیش‌آمد می‌کند و او مجبور است که با تعدادی سرباز به محل برود و موضوع را بررسی کند:

با دست زدم پس سرش و از آسایشگاه زدیم بیرون. من و شهرام پایه خدمتی پاسگاه فرودگاه بودیم و این یعنی از همه‌ی سربازهای آنجا قدیمی‌تر. هجده‌ماه را تمام کرده بودیم. ترابی تا سوم دبیرستان بیشتر نخوانده بود. دیپلم برق داشت و من کارشناسی روان‌شناسی‌ام را از دانشگاه آزاد اهواز گرفته بودم. پاسگاه ما تا فرودگاه پانصدمتری فاصله داشت. ما از سربازهای فرودگاه نبودیم، اما بنا به ضرورت‌هایی که پیش می‌آمد با هماهنگی خودشان به سربازهای آنجا اضافه می‌شدیم. بیشتر برای حفظ نظم فرودگاه در مواقع خاص. مثل ورود و خروج حاجی‌ها، آمد‌و‌شد تیم‌های ورزشی پر سر و صدا و چیزهایی از این دست...ص 37.

نظر من:

تا جایی که من اطلاع دارم از این اتقاقات خیلی تو اهواز رخ می‌دهد! (به خاطر کثرت قبایل و عشیره‌ها) و هواپیمایی نیست که بدون تاخیر پرواز نکند!...

3. قرار است مردی با نام براتی که لیسانس علوم سیاسی دارد و منشی مدیرعامل توسعه‌ی نیشکر! است و به نوعی نماز اول وقتش را قضا نمی‌کند!، با شکارچی گرازی برای شکار به مزارع نیشکر برود...

بچه‌های برداشت می‌گفتند کیفیت نی‌های مزارع شرکت نسبت به نی‌های مزارعی که توی دست پیمانکاران محصول‌گراست هر سال دارد پایین‌تر می‌آید. می‌گفتند انگیزه‌ی کار کردن برای مهندس‌های کشاورزی شرکت خیلی کم شده. می‌گفتند قدیمی‌ترین و بهترین نیروهای شرکت پی کوچکترین فرصتی هستند که از آنجا بزنند بیرون.

[اینجا برخی از کارکنان داخل مزارع با براتی درد و دل می‌کنند]:

... برای خیلی از بچه‌ها مسلم شده که چه خوب کار کنن چه بد، هیچ اتفاقی نمی‌افته. کی می‌بینه؟

... خداوکیلی دوازده ساعت جون کندن تو سرما و گرما مزدش حقوق سه ماه به سه ماهه؟

... پس چرا پول دارن بریزن تو حلق این پیمانکارا؟

... آقای براتی تو که خودت بهتر می‌دونی!

... آخه رو چه حسابی بهترین زمین‌های شرکت رو دادن دست یه پیمانکاری که اصلا معلوم نیست کی هست؟

... نمی‌شه خیلی چیزها رو گفت آقای براتی.

... براتی  می‌دونی من چند سال سابقه دارم؟

... توی سال گذشته هفت‌تا از بهترین مهندس‌های برق و میکانیک شرکت رفتن. چرا؟!

... این شکرای لعنتی توی انبار رو چرا نمی‌فروشن نون زن و بچه‌های ما رو بدن؟!...ص 64.

نظر من:

صحبت‌های بین مدیرعامل و این آقای براتی و باز صحبت‌های آنها در جلسه و در نهایت پی بردن به واقعیت اصلی و پشت پرده‌ی این قضیه جالب بود. ( این حرف‌ها را از دوستی هم که وقتی در پی انحلال شرکت توسعه‌ی نیشکر از کارش در آن شرکت بازخرید شد، شنیده بودم! یعنی داستان کاملا واقعی است...)

4.داستان برو ولگردی کن رفیق چهارمین داستان از این کتاب است و در واقع داستان مردی است که به نوعی با خودش و با احساساتش در‌گیر است و با وجود اینکه سنی از او گذشته ( تقریبا سی سال) هنوز خودش، احساساتش و علایقش را نمی‌شناسد و با این وجود چون نخواسته در مسابقه‌ی تاهل از هم‌دوره‌ای های دانشگاهش عقب بماند؛ تاهل اختیار کرده که این تاهلش باز هم بیشتر به سبب درگیری با خودش به طلاق منجر شده. او در طی داستان وقایع چند سال اخیر را در ذهنش موشکافی می‌کند و ...

کاش کسی پیدا می‌شد و تفنگی روی شقیقه‌ام می‌گذاشت یا لوله‌اش را می‌گذاشت توی دهانم و فریاد می‌کشید: "خفه شو وگرنه ماشه‌رو می‌چکونم". خفه شو و سر جایت بمان. حرکتی نکن. تصمیمی نگیر. حرفی نزن. کاش کسی بود که فرمان می‌داد. فرمان توقف. احساس می‌کنم هر عملی انجام می‌دهم، دست به هر کاری می‌زنم، هر تصمیمی که می‌گیرم، اوضاع را از هر آنچه هست بدتر می‌کنم. باعث ویرانی می‌شوم. انگار همیشه همین کار را کرده‌ام...ص 75.

نظر من:

این داستانش هم جزو یکی از بهترین‌های این مجموعه است. یک نگاه روانشاختی به قضیه ‌ی ازدواج دارد و یک نگاه ایده‌الیستی و باز یک نگاه مدرن و [به نوعی] روشنفکر‌گرایانه!! و شاید فرهنگ‌سازی. البته این داستان به شدت داستان بلند بهار 63 را در ذهنم تداعی می‌کرد!...

پسا فرواک نوشت

یک سؤال اون ور خطی: (منظورم خط قرمزه ها!)

 این پاراگراف رو بخونید [در داستان آخری زنِ دوست این مرد در حال نصیحت قبل از ازدواج به این آقا فرید است]:

یه مثل قدیمی هست که می‌گه " ازدواج مثل یه هندونه‌ی قاچ‌نشده است" ، شنیدی؟ این کاری که تو می‌کنی همونه. فرید، تو باید باهاش زندگی کنی بدون اینکه هیچ تعهدی داشته باشی. اونم همین‌طور، بعدش باید درباره‌ی خیلی چیزها تصمیم گرفت...ص 97.

 این به نظر فرهنگ‌سازی نیست؟ انصافا نباید از نصیحت‌های سطر‌های بعد غافل ماند! (نصیحت‌های خوبی‌اند)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

استاد دکتر محمد استعلامی، ادیب و پژوهشگر در متون شاخص عرفانی و ادبی در سال 1315 و در اراک متولد شد. مدرک لیسانس ادبیات فارسی را در سال 1337 از دانش‌سرای عالی تهران گرفت. از آن پس دوره‌های مطالعاتی گوناگونی را در دانشگاه‌های هند، کانادا و امریکا گذراند، در سال 1343 در گروه ادبیات فارسی دانشگاه تهران به سمت مدرس استخدام شد و در سال 1356 بازنشسته گشت. پس از آن در تابستان 1361 برای تکمیل مطالعات و تحقیقات خود سفرهای طولانی به هند،امریکا، ژاپن و کانادا کرد و تا سال 1374 به تدریس در مرکز مطالعات اسلامی در دانشگاه مک گیل مشغول بود.

دکتر استعلامی به مدت هفت‌سال عضو هیئت مؤلفین دهخدا بود و سابقه‌ی شاگردی در محضر استاد معین را دارد و به همین دلیل به لغت‌شناسی و تمثیل و کلمات قصار در ادبیات فارسی توجه خاصی دارد.

 کتاب متن و شرح مثنوی مولانا همراه با مقدمه‌ای مبسوط، تصحیح متن، نقطه‌گذاری، اعراب‌گذاری، تعلیقات جامع و نمایه‌ها و فهرست‌ها، از سال 59 خورشیدی و به صورت کاری تمام‌وقت و در طی بیست‌سال متمادی نوشته و گردآوری شده است.

در شش جلد از این کتاب ابتدا متن تصحیح‌شده و تقریبا اصل هر دفتر از آن که براساس نسخه‌ی مورخ 677ق ( موزه مولانا، قونیه) و مطابق با نسخه‌های 668 ق و 715 ق (نسخه دوم قونیه) و مثنوی تصحیح نیکلسون گردآوری و نوشته شده، آمده و بعد تعلیقات همان دفتر قرار گرفته که در آن یادداشت‌ها، هر توضیح با یک شماره آغاز می‌شود. بنابراین برای یافتن توضیح هر بیت شماره‌ی آن را در آن یادداشت‌ها باید دنبال کرد.

و جلد هفتم در دو بخش است که بخش اول آن در هفت فصل شامل تعبیرات ویژه‌ی مولانا، مباحث، اصطلاحات، نام اشخاص، نام کتاب‌ها، رساله‌ها، نام جاها، آیه‌های قران در متن، حدیث‌ها و سخنان پیران، ماخذ و منابع، مقدمه و تعلیقات شش دفتر گنجانده شده است و بخش دوم آغاز بیت‌های مثنوی ( کشف‌الابیات) است.

دکتر استعلامی در ابتدای جلد اول در شش فصل مقدمه‌ای خواندنی بر مثنوی نوشته است:

مقدمه‌یی بر مثنوی

سر‌گذشت مولانا

پیوستی بر سرگذشت مولانا

آثار مولانا، پیش از مثنوی

درباره‌ی مثنوی

این نشر تازه‌ی مثنوی

در این شش فصل او به شرح تولد و زندگی مولانا و چگونگی آشنا شدنش با شمس و نگارش مثنوی پرداخته و به نظر من بیوگرافی کاملی از اوست (شخصیت شمس برایم جالب بود و شورش‌های مردم عامی و حسودان گویا تاریخ این روزگار هم بود).

شمس

دوشنبه بیست‌و‌ششم جمادی‌الثانی سال 642 ق شمس تبریز در قونیه طلوع کرد. مردی بلند بالا با چهره‌ای استخوانی، با نگاهی پر از خشم و دلسوزی، غمگین، رنج‌کشیده و به تقریب شصت ساله.( شرح احوال مولانا، ص 49 تا 51 و خط سوم، ص83ـ  آ)

شمس در دیارخود پیران طریقت را دیده بود. اما به جویایی گسترده‌ی روح او پاسخ نداده بودند و او در جستجوی " کسی" دیگر " سفری شده بود" ( همان، ص50)

از تبریز به بغداد و از آنجا به دمشق سفر کرد و باز قرار نگرفت و شهر به شهر در جستجوی کسی بود که شاید خود او هم درست نمی‌دانست که چگونه کسی باید باشد. برای گذران خود به هرکاری تن در داد. شمس درویش غریب دربه‌دری بود که از بی‌سامانی خود کوچ کرده بود و سرانجام چون فرزانگان آواره‌ی دیگر، مانند بهاء ولد و مولانا و نجم‌الدین رازی  سر از قونیه در آورد.

مطابق بعضی از نسخه‌های مقالات، شمس تصویری از این ابهام خود بدست می‌دهد. از خطاطی سخن می‌گوید که سه‌گونه خط می‌نوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران می‌توانسته‌اند بخوانند، دومی را فقط خود او می‌خوانده و سومی را نه خطاط می‌توانسته است بخواند و نه دیگران و شمس می‌گوید: "این‌خط سوم منم" ( خط سوم، آغاز کتاب)

روزی که شمس به قونیه رسید، نمی‌دانست که آیا در آن شهر کسی را که می‌جوید، خواهد یافت؟ دیری در خاموشی ماند و چهره‌ی واقعی خود را نشان نداد. در "خان شکر فروشان" حجره‌ای گرفت و جامه‌ی بازرگانان به تن کرد و نمی‌دانیم چند روز گذشت تا مولانا را دید.( متن و شرح مثنوی مولانا، ص 27)

 و این آغاز ماجراها و عرفان و فراق وسماع بود...

پسا فرواک نوشت:

1.کتاب متن و شرح مثنوی مولانا  را نشر سخن در هفت جلد و به قیمت پنجاه‌ و پنج هزار تومان به چاپ رسانده که من با تخفیف بیست‌درصدی از نمایشگاه کتاب خریدم.

2. از راه‌نمایی‌های استاد فرهیخته‌ام آقای هومن عباسپور و همچنین آقای حسین رضایی گیلانی بسیار سپاسگزارم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

                                                                                                                                                                                           برای سنگ‌صبورم، مادر...

توی نی‌نی چشم‌هام زل زدی و چشم‌هات بود که داشت می‌پرسید و من بودم که داشت آرام و بی‌اختیار زبان الکنم باز می‌شد. حرف‌ها داشتم با تو شکوه. حرف‌هایی ناگفته و عقده‌هایی ناسوده.

سیاهی چشمت دودو می‌زد و چیزی شبیه به اشک توش برق می‌زد انگار. نگانگاهم می‌کردی و خسته شده بودی از حرف زدن با چشم‌هام. صدای خودم را می‌خواستی و داشتی پرپر می‌شدی زیر بار غم من.

گفتی: نمی‌خوای دربارش حرف بزنی آهو؟

می‌دانستی و پرسیده بودی یا هیچ وقت بهت نگفته بودم  ماجراش را؟

چند وقتی بود روزه‌ی سکوت گرفته بودم شکوه؟ دو ماه گذشته بود و من دیوانه وار بوی تن نادر را از لباس‌هاش می‌جستم و شب‌ها هرم نفس‌هاش بود که تو رویا روی پوست گونه‌م راه می‌رفت و قلبم را به تپش می‌انداخت.

توی دلم گفتم: طرز نگاش را پسنیده بودم. یه جور عجیبی بود همیشه. سکوت می کرد و چشم‌هاش نگفته با من حرف می‌زد. چیزی آن ته‌ته‌های دلش بود که با من حرف می‌زد. اون...

نگاهت کردم تا سکوتم بلکم باعث شود نگویم بقیه‌ی حرف‌هام را برات. سرت خم بود روی گردنت و داشتی با پوست‌های پرتقال داخل بشقاب بازی می‌کردی. سفیدی پشت پوست‌های قاچ‌شده‌ی پرتقال را آرام با نک کارد برمی‌داشتی و بعد باریک می‌بریدیشان. هوس مربا کرده بودی.

گفتم: فکر نمی کنی نادر دیر کرده باشه؟

سرت سمتم چرخید و چیزی مثل تعجب توی نگاهت بود که من را ترساند آن روز. دانه‌های برف داشت آرام‌آرام از آسمان می‌غلتید پایین و تکه‌ای از فضا را مابین آسمان و طبقه‌ی سوم و آن گوشه از پنجره که پرده‌اش را کنار زده بودم پر می‌کرد. برف‌ها رگه‌های سفیدی به نظر می‌آمدند که بی‌حرکتند و نمی‌لغزند و نمی‌رقصند تا زمین و کشش و جاذبه‌ای در کار نیست و معلق‌اند انگار. سوز بادی داشت از آن گوشه‌ی پنجره داخل می‌آمد.

گفتم: نادر باید درز گیر بگیریم و بچسبونیم لای شکاف پنجره‌ها. 

پشتم به تو بود و اشک بی‌محابا روی گونه‌هام می‌غلتید. می‌دانستم دیگر برگشتنی در کار نیست. عبث بود خواسته‌هام و دلبستگی‌هام و آرزو‌هام. پوست‌های پرتقال را داخل بشقاب رها کردی و آمدی کنارم. پرده را با دستت کنار زدی و ایستادی کنارم تا مثل من غرق شوی توی خاطرات. آن پایین توی خیابان هیچ خبری از مرگ نبود. زندگی هنوز آن‌جا جریان داشت و مثل خون توی رگ‌های شهر می‌چرخید و جریان سیال گرمش را همه‌جا می‌پاشاند. نفهمیدم کی و ناگاه نفسم شکل آه از حلقم بیرون جهید. دستت را کشاندی دور کمرم و با انگشت‌هات درست پهلوی چپ زخمی از تصادف هولناکم با نادر را نوازش دادی و فشاری اندک به معنی درکت می‌کنم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

بولگاکف در 1891 و در روسیه به‌دنیا آمد. در سال 1916 از مدرسه‌ی طب فارغ‌التحصیل شد و مدت‌ها در روستا‌های روسیه ‌طبابت کرد. کتاب خاطرات یک پزشک روستایی ثمره‌ی سال‌های گشت‌وگذار در روستا‌های کشورش بود. بولگاکف نمایش‌نامه‌های بسیاری نوشته که گارد‌های سفید معروف‌ترین‌ آن‌هاست.

چگونگی ‌نوشتن مرشد و مارگریتا:

از اواخر دهه‌ی بیست با اوج‌گرفتن دیکتاتوری استالین، بولگاکف، مانند مرشد مغضوب منتقدان رسمی دولت شد. نقد‌های متعددی در تکذیبش نوشتند و از کار برکنارش کردند. عقاید بورژوایی‌اش افشا شد و بیم جانش می‌رفت. بولگاکف در پی این مصائب به فکر مهاجرت افتاد، اما با دخالت شخصی استالین کاری در مسکو به او واگذار شد و در پناهِ نسبیِ کارش شروع به نوشتن رمان مرشد و مارگریتا در  1928 کرد. در 1930 و در نتیجه‌ی فشارهای روانی وارده از اجتماع و منتقدانِ رسمی دچار افسردگی شد و در لحظه‌ی ناشی از آن فشار،مانند مرشد، دست‌نوشته‌ی رمانش را به آتش انداخت. چندی بعد با ترغیب و تشویق چند دوست و همسرش نگارش مجدد رمان را آغاز کرد و تا آخرین روزهای زندگی خود در 1940 به تصحیح و تکمیل آن مشغول بود و هیچ کس جز همان دوستان و همسرش ( النا سر‌گیونا)  از نوشتن دوباره‌ی آن اطلاعی نداشت. النا مانند مارگریتا کلاهی برای بولگاکف دوخت و عمیقا دلبسته‌ی مرشد و مارگریتا شد و در سال‌های آخر عمرِ او وقتی که بیماری مانع کارش بود رمان را به صدایی بلند می‌خواند و تصحیحاتی که بولگاکف لازم می‌دید وارد متن می‌کرد. میخائیل بولگاکف دوازده سال آخر عمر خود را صرف نوشتن این رمان کرد که به گمان بسیاری از منتقدان با رمان‌های کلاسیک پهلو می‌زند و بی‌تردید در زمر‌ه‌ی درخشان‌ترین آثارِ ادبِ تاریخِ روسیه به‌شمار می‌رود.

و اما بعد مرگش ربع قرن طول کشید تا بالاخره مرشد و مارگریتا از لهیب آتش وارهید و جاودانه شد و در پی آن تمام نسخه‌های توزیع شده در شوروی یک‌شبه تمام شد و کتاب به نزدیک صدبرابر قیمت روی جلد به فروش رفت.

خواننده! همراه من بیا. که گفته است عشق واقعی و حقیقی و ابدی وجود ندارد؟ زبان دروغگو بریده باد!...    ص 238 .

به نظر من:

مرشد و مارگریتا رمانی سخت‌خوان و فلسفی و بدیع است که به نوعی بولگاکف زندگی در مسکو ی آن زمان و فضای روشنفکری شوروی سوسیالیستی را به باد سخره و انتقاد گرفته و ماهیت مضحکه‌ی شوراهای نویسندگی فرمایشی را به بهترین وجه نشان داده و تا حدی زندگی‌نامه‌ی خود او است. این رمان آنقدر خواننده را در حیرت و وهم فرو می‌برد که گاه مو برتن آدمی سیخ می‌کند و مانند کسی که مبهوت تصاویر فیلمی عجیب برجایش میخکوب شده، خواننده را بر نشیمنی که در آنجا نشسته میخکوب می‌کند تا از سرانجام داستان سر برآورد. کتاب را تقریبا در چهار روز خواندم ( بهتره بگم شب). موقعی که کار داشتم و نمی‌خواندمش حس عجیبی ذهنم را مشغول خود می‌کرد و اعتراف می‌کنم که بعض شب‌ها خواب شیطانش را  دیدم و خواب بولگاکف را که در بستر بیماری و کنار آتش شومینه،که گاه پشنگه‌هایش با جابجا شدن هیزمی به اطراف می‌پراکنْد، کتاب را همراهِ النا یِ ملبس به لباس‌خوابی بلند و ابریشمین تصحیح می‌کرد. شب بود و خلوت خیابان‌ها و توهم همراه من و من که کنجی نشسته بودم برای خواندنش و جاذبه‌ی روایت‌ها بود که مستم کرده بود گویا...

و اما داستان:

داستان از یک روز گرم بهاری و از پارکی شروع می‌شود که در آن شاعر( بزدومنی) و منتقدی (برلیوز) مشغول گردش و صحبت در‌باره‌ی شعر ضدِ دینی که شاعر جوان سروده هستند.

درست معلوم نبود چه‌چیزی بزدومنی را وادار کرده بود شعر را آنطور که نوشته بود بنویسد: آیا استعداد فراوانش برای توصیفات عینی مسبب خطایش بود یا نادانی کاملش درباره‌ی مضمون شعر؟ به‌هرحال مسیح او کاملا زنده از آب در آمده بود؛ مسیحی که با وجود عیب‌های بسیارش، در واقع زنده بود.

اما برلیوز می‌خواست به شاعر ثابت کند که مسئله‌ی عمده این نیست که مسیح چه کسی بود و یا حتی خوب بود یا بد؛ بلکه مسئله این است که اساسا شخصی به نام مسیح وجود خارجی نداشته و تمام داستان‌های مربوط به او ساختگی محض‌اند و اسطوره‌ی صرف‌اند...ص 3 و 4 .

در حین این صحبت‌ها فردی که خارجی به نظر می‌رسد به آنان نزدیک می‌شود و موضوع صحبت را به‌دست می‌گیرد و از آنان درباره‌ی وجود ابلیس و زندگی پونتیوس پیلاطس می‌پرسد. این فرد که چهره‌ی خاص و پوششی خاص دارد در حین صحبت‌هایش  درمورد جلسه‌ی شب آنها پیش‌گویی‌هایی می‌کند که فورا به وقوع می‌پیوندد.

خارجی رو به آسمان، جایی که پرنده‌ها با احساس فرا رسیدن سرمای شب در پهنه‌ی آن به سوی کاشانه‌های خود پرواز می‌کردند، چهره درهم کشید و گفت: چون آنوشکا تابه‌حال نه‌تنها روغن گل آفتابگردان را خریده بلکه حتی آن را ریخته. پس آن جلسه امشب تشکیل نخواهدشد...

(خارجی) خنده‌کنان صحبت می‌کرد ولی نگاهی که به شاعر انداخت بی‌نشاط بود: کجاها که نبودم. تنها تاسفم این است که آنقدر نماندم که معنی شیزوفرنی را از پروفسور بپرسم. ولی شما ایوان نیکولاییچ( همان بزدومنی) معنی‌ حرف را خودتان از او یاد خواهید گرفت...ص 12.

و این اتفاق سبب آغازماجراهایی‌است که در دو سه روز آینده اتفاق می‌افتد. مرد خارجی که خود را مسیو ولند معرفی می‌کند با گروه شیطانی‌اش نمایش جادوی سیاه خود را در شهر اجرا می‌کند و در پی آن، اتفاقات شگرف و عجیبی در شهر رخ می‌دهد که به سردرگمی پلیس می‌انجامد و گره کوری که هیچ گاه باز نمی‌شود.

صدایی جدی گفت: سرش راببر.

چی‌گفتی آقا؟. فاگت فورا به این پیشنهاد وحشیانه جواب داد: سرش را ببریم؟ بد فکری نیست. بهیموت.

رو به گربه کرد و فریاد زد: کارت را بکن!eins, drri, zwei

و آنگاه عجیب‌ترین واقعه رخ داد. موهای گربه بر تنش سیخ شد و صدای میوی وحشتناکی از او درآمد. چمباتمه زد و سپس مانند ببری بر سینه‌ی بنگالسکی (مدیر صحنه) پرید و از آنجا به طرف سرش رفت. صدای وحشتناکی در آورد؛ چنگالش را در موهای چرب مجری برنامه فرو کرد و با جیغ وحشیانه‌ای، با دو چرخ، سر را یکسره از گردن جدا نمود...ص 138.

اتفاقات داستان از سه بخش اصلی  و مجموعا از سی ‌و دو فصل  و یک موخره تشکیل شده‌اند  که به نوعی درهم تنیده‌ می‌شوند و در پایان به وحدتی یک‌پارچه می‌رسند. شرح وقایع سفر شیطان به مسکو، سرنوشت پونتیوس پیلاطس و تصلیب مسیح و داستان مرشد و مارگریتا اجزاء سه‌گانه‌ی رمان‌اند. این داستان‌ها در دو زمان تاریخی متفاوتی روی می‌دهند. یکی زمان عیسی مسیح در اورشلیم و دیگری در زمان حال (حکومت استالین). به تدریج که خواننده غرق داستان می‌شود درمی‌یابد که فصل‌های مربوط به پونتیوس پیلاطس بخش‌هایی از کتاب مرشد و مارگریتا بوده که توسط مرشدی که اکنون در بیمارستان روانی بستری ‌است نوشته شده.

باجگیر چشم‌هایش را فرو بسته بود و صاعقه‌ای آسمانی را انتظار می کشید. اتفاقی نیفتاد. بی‌انکه چشم‌های خود را بگشاید، خشمش را با نفرین بر آسمان فرو نشاند. فریاد می‌زد که ایمانش خلل یافته و حتما خدایان دیگر و بهتری نیز هستند. هیچ خدایی رخصت نمی‌داد مردی چون یسوعا بر صلیب بگذرد.

باجگیر که صدایش سخت گرفته بود، فریاد زد: نه اشتباه می کردم... شاید دود قربانی‌های معبد چشمت را نابینا کرده و تنها بانگ شیپور کاهنان را شنوایی؟... ای خدای راهزنان و حامیان و هواداران راهزنان لعنت باد!...ص 196.

 رمان با پیوستن مارگریتا به داستان  و تنها برای رسیدن به مرشد و میزبان جشن رقص ابلیس شدن او ادامه می‌یابد و نفس را درسینه‌ی تو حبس می‌کند تا تو هم همراه با او (مارگریتا) وصل این دو تن را آرزوی کنی و مخفیانه رسیدن به هدف ابلیس را در لفافه‌ی دل بپرورانی...

نیمه شب نزدیک می‌شد، باید عجله می‌کردند. مارگریتا دور و برش را درست نمی‌دید؛ چند شمع و حوضچه‌ی خالی به یادش ماند که از سنگ عقیق ساخته شده بود. مارگریتا را در میان حوضچه ایستاداندند و هلا، با کمک ناتاشا، بدنش را با مایع غلیظ داغ سرخ‌رنگی شستشو داد. مارگریتا مایع را مزمزه کرد و از طعم شور آن دانست که حمامش از خون است و بعد از این روپوش ارغوانی، نوبت مایع دیگری بود رقیق، شفاف و صورتی رنگ؛ سر مارگریتا از عطر گل سرخ به دوران افتاد. آنگاه مارگریتا را برتختی از بلور خواباندند و با برگ سبز آنقدر بر پوست تنش مالیدند که تنش شفاف شد...ص289.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

اوایل اردیبهشت سال 89 بود که رمان دومم با نام خسرو شیرین کش  پس از کشمکش‌های فراوانی که بر سر مجوز و پس از آن با ناشر اول رمانم داشتم، با قراردادی که با ناشر دوم (آبگین رایان) بستم به چاپ رسید و من را از انتظار چند ساله رهانید. هر‌چند انتظار بکر بودن فضا و روایت‌ها را پس از گذر چند سال نداشتم( و ندارم هم)، در پاییز همان سال با تلفن دوست خوبم خانم جمالی مبنی بر کسب اجازه برای نقدِ اثر بارقه‌ی امیدی در دلم روشن شد تا مگر قشر کتاب‌خوان جامعه و شهرم آن را خوانده و به بوته‌ی نقد بسپارند... و اما بعد شنیدم که در بهمن ماه 89 در هفته‌نامه‌ی قافلان شهر میانه (نشریه‌ی شمال‌غرب کشور)  منتشر شده. تعطیلات عید بهانه‌ای بود برای دیدن مناظر بکر و کوه‌های سر به فلک‌کشیده‌ی قافلان و خانه و خانواده‌ و دوستانم و  همین‌طور یک نسخه از همان نشریه که مادر برایم کنار گذاشته بود. خواستم در اولین فرصت اسکن  نقد را بر روی وبلاگم بگذارم تا هم ادای دینی کرده باشم به جمع  قشر کتاب‌خوان شهرم، شهر افسانه‌های قافلان و قیزکورپوسی، و هم این کتاب را  با احترام به دوستان وبلاگ‌خوان معرفی کنم تا به مدد آن شاید محفلی شود برای نقد و نظر دوستان. 

برای مشاهده‌ی متن نقد اینجا را کلیک کنید.

پس نوشت:

1.شاید بپرسید که یک ماهی از عید گذشته، چرا مونده تا حالا و ...؟ ( به حساب تنبلی برای اسکن و بی‌اطلاعی‌م و بی‌سوادی‌م برای نحوه‌ی گذاشتن متنِ روزنامه یا عکس  در وبلاگ بگذارید.)

2.یکم هم دو دل بودم که نکند دوستان معرفی کتاب خودم رو به حساب غرورم بگذارند...

3. از" میله‌ بدون پرچم" هم به‌خاطر راه‌نمایی‌هاش سپاسگزارم. 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 من خیانت می‌کنم، به خودم خیانت می‌کنم، همه‌ی آدم‌ها خیانت می‌کنند بعد برمی‌گردند و برایش دلیل پیدا می‌کنند. اما من به‌سختی دلیل پیدا می‌کنم و به راحتی ردشان می کنم.

من خیانت می‌کنم، به خودم خیانت می‌کنم و بعد خود را در یک محاکمه‌ی ذهنی محکوم می کنم... بهار 63،ص 87.

مجتبا پورمحسن متولد 1358 و زاده‌ی شهر رشت است. او شاعر، منتقد و مترجم است. کارنامه‌ی او شامل سه مجموعه‌ شعر، ترجمه‌ی کتاب مردی بدون کشور اثر کورت وونه گات و ترجمه‌ی گزیده‌ای از اشعار ریموند کارور است و داستان بلند "بهار 63 ‌" اش برگزیده‌ی انجمن نویسندگان مطبوعات سال 89 شده است.

اولِ اول که "بهار 63" را  روی پیشخان شهر کتاب می‌بینی، حدس می‌زنی کتاب می‌خواهد راه طولانی عشقی را بیان کند که مثلا در بهار 63 به وقوع پیوسته. اما شروع که می‌کنی به خواندن، اشتباهت به خنده‌ات وا می‌دارد. تو حدس نزده بودی آخر...

و بعد بهار" 63 " را مغازه‌ای می‌یابی که داستانش زاییده‌ی ذهن راوی است. راوی گم شده در خود و خویشتن واقعی...

و بعدش باز فکر می‌کنی اگر عنوان کتاب می‌شد "کتاب بی‌نام اعترافات" چی می‌شد!...

راوی بهار 63 مردی است با نام فرزین. مردی از تبار مردانی سردرگم و گرفتار وجدان. مردی که مترجم ساده‌ایست در دارالترجمه‌ای ساده و کوچک و درگیر با عذابی الیم. عذابی که با او درگیر است و در این میان این فرزین است که مغلوب می‌شود و این راوی اول شخص است که خود را به مسلخ  کشانده. قرار است محاکمه‌ای یک‌جانبه روی دهد. محاکمه‌ای با خویش درونی خویش. راوی قرار است خود را محاکمه کند. مرد متشنج است. سردرگم است. خود خویش را فراموش کرده . گم‌کرده‌ی راهی‌است و فکری که نمی‌داند از کجا و چگونه بر او رخنه کرده و چگونه او را به این راه کشانده. حیران است و پریشان خاطراتی شفاف با واگویه‌هایی دردآور. خاطرات زندگی‌ای که به دست خود کمر به نابودی‌اش بسته و پشیمان از این واقعه و نگران از ادامه‌ی زندگی پر از خیانت، دست به گریبان زندگی‌ و افکار مغشوش و پوچی است که خود برای خویشتن مهیا کرده و با دست خود تیشه به ریشه‌‌ی خودش زده و  باز عذاب وجدانی که با تمام توان پنجه‌های مرگش را برگلوی او می‌فشارد و جرعه جرعه‌ی افکارش را می‌مکد و  با نابودی روح پلید فرزین نیرو می‌گیرد و شاید در این میان فرزین نویی را پدید آورد. فرزین مردی‌است از تبار مردان کثیری که دست به گریبانند با خیانت. نه خیانت بر زندگی مشترک که خیانت بر خود درونی‌شان. مردی که اول و آخر، احساسات و انسانیت خود را زیر پا نهاده و لگدمال کرده است. فرزین مردی است آمیخته و  حل‌شده در وجود اکثر مردانی که روزی به زندگی‌گذشته و مشترکشان نقب می‌زنند و در پس این زندگی مکرر شده خود را محق خیانت تصور می‌کنند. تا می‌رسد روزی که  شاید ( این  درد وجدان و محاکمه‌ی خویشتن برای کمتر مردی پیش می‌آید) زیر پرسش‌های  وجدان کمر خم کنند و سنگینی بار گناهی را بردوش کشند که آرام آرام در روحشان خزیده.

خیلی وقت بود که رفته بودیم توی کوک هم. وقتی یک هفته مرخصی گرفته بودم تا جارو جنجال‌های تهمینه را بخوابانم، موبایل او تنها پل ارتباطی من و میترا بود. یک دوستت دارم با اس‌ام‌اس حواله کرده بودم برای میترا. فرستادم برای سما تا برساند به دلبرم، میترا. آخرش نوشتم شما را هم دوست دارم دوست خوب من. کرم سما افتاده بود توی جانم. نمی‌دانستم چه‌کار می‌کنم. وقتی تجربه‌ی هر کس مال خودش است و آینده به سرعت باد به حال تبدیل می‌شود چه کسی می‌داند چه‌کار دارد می‌کند؟...ص21

اگر  در موضوع داستان ژرف بیاندیشیم و آن را خوب بسنجیم می‌فهمیم که  در پس این خیانت نوعی چالش روانشناختی نهفته. چالشی که فراتر است از تمام احساسات خواننده‌ی کتاب و خودِ زنی که  خیانت بر او واقع شده. چالش وجدانِ بیدارِ مردی که خود می‌داند در منجلابی متعفن گرفتار است. گندابی که بوی تعفن آن قرن‌های متمادی است با پوست و گوشت زمینیان عجین شده  و از پس سال‌های بس دراز زندگی‌ بشر برآمده و تابدین جا رسیده.

فرزین مردی است که به زنش ،در خلال زندگی مشترک، خیانت کرده و با میترا که همکار او در دارالترجمه است طرح دوستی و رابطه ریخته و در این میان سماء  زن سومی‌است که به نوعی رابط این خیانت است. فرزین خسته از این روابط  سه سویه و سردرگم خود درونی‌اش، خود را به دادگاه تک‌نفره‌ی وجدان می‌کشد. دادگاهی که در آن قاضی کسی نیست جز خودش و تو یِ خواننده‌ای که باید در حکم هیئت منصفه خودت را وارد داستان کنی و با او و بی‌طرفانه به قضاوت بنشینی، برای فرزینی که خود قاضی خود است...

مشکل اما این است که آدم نمی‌داند در هر لحظه کدام واکنش را دوست دارد. همراهی سما یا تظاهر میترا به دلسوزی. برای رضا که تعریف کردم گفتم فرقی نمی‌کند هر کدامش که باشد آدم دلش هوای آن یکی را می‌کند. رضا گفت: " طبیعیه. خروس رو دیدی؟ هر لحظه روی یه مرغه، آروم و قرار نداره، مرد هم خروسه." از رضا نپرسیدم وقتی هنوز سیگار کشف نشده بود آدم‌‌ها رنج خروس بودنشون را چه‌طور می‌دادند به ریه‌هایشان. هیچ جوابی برای سوالم نداشتم. آدمی که برای سوالش جواب نداشته باشد که از رضا نمی‌پرسد تا جوابش را با جواب او مقایسه کند. می‌پرسد؟...ص 53

پس نوشت:

1. رمان "کتاب بی‌نام اعترافات" نوشته‌ی داوود غفارزادگان است که موضوعی متفاوت با این داستان دارد و من فقط عنوان کتاب را با بهار 63 یکسان حدس زدم.( این کتاب جایزه‌ی "واو" سال 89 را برده است.)

2.خوشا سعادتی که نصیب هر انسانی نمی‌شود این محکمه‌ی محاکمه‌ی درون...

3. این داستان بلند در 100 صفحه و با همکاری نشر چشمه به چاپ رسیده است. 

4. بهار 63 رو عیدی خریدم که به خواهرم سماء هدیه بدم. قبل اینکه کادوش کنم نشستم به خوندنش. دیدم یکی از شخصیت‌ها اسمش سما س منصرف شدم  و دادمش به خواهر دیگم دنیا. کادوش رو که باز کرد با تعجب خندید و گفت  این کتاب هم اسم  تولد منه که؟! ... اینم یه جورشه نه؟!


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com