فرواک

سرآغاز سخن

ادبیات، هنر، و فلسفه، بازتاب شرایط زندگی اجتماعی‌اند. اگزیستانسیالیسم به عنوان یک فلسفه و شاید رهنمودی برای عمل اجتماعی نیز از این قاعده مستثنی نیست. فلسفه و جهان‌بینی اگزیستانسیالیستی و به تبع آن ادبیات و هنر برگرفته از آن فراورده‌ی سیر تفکر و دانش بشر در قرن بیستم است. به‌هر حال این فراورده‌ی بینش علمی و خردورزی مانند هر اندیشه‌ی انتقادی دیگر در قرن گذشته تجربه‌ی دردناک تاریخ بشری و به‌خصوص آگاهی بر آن رویه‌ی دیگر سرشت انسان، رویه‌ی نه‌چندان خوشایند و دلپذیر که دلهره‌آور و عبرت‌آموز را در پشت سر خود دارد. قرن‌ها ستم و شقاوت، جنگ و خونریزی که در قرن گذشته ابعاد نجومی به خود گرفت، و به‌خصوص جنایات فاشیسم با کوره‌های آدم‌سوزی‌اش، جنایات پیشوایان کمونیسم و پیروان چشم و گوش بسته‌شان که به نام انسانیت و رهایی بشر بدترین ستم‌ها را بر مردمان بی‌دفاع و بی‌پناه روا داشتند، به این انجامید که متفکران و فیلسوفانی در پاکی و نیکویی سرشت انسان تردید کنند، خوشبینی خود را نسبت به طبیعت پاک و منزه انسان از دست بدهند و دیالکتیک زشتی و زیبایی، پاکی و پلیدی، رافت و سنگدلی را در برداشت خود از انسان و جامعه‌ی بشری برجسته سازند و آن رویه‌ی دیگر سرشت انسان که در نوشته‌های اگزیستانسیالیست‌ها از سارتر گرفته تا کامو و دیگر اندیشه‌ورزان این مکتب و در اندیشه و آثار ارنستو ساباتو که مترجم حاضر افتخار ترجمه‌ی دومین اثر از او را دارد همین است... یاداشت مترجم، ابتدای کتاب.

و اما داستان...

اعترافات یک قاتل عاشق‌پیشه‌ای‌است که در جستجوی معنای عشق واقعی زنی را که دوست داشته می‌کشد. این اعترافات در بازداشتگاه و در ذهن خود او روایت می‌شود. این به یاد آوردن خاطرات از ابتدای آشنایی تا وقوع جنایت موشکافانه بررسی می‌شود. نکته‌ی اساسی این داستان جهان‌گریزی و خلا تنهایی است که به سبب افکارات منفی و اگزیستانسیالیستی راوی رخ داده. راوی (خوآن پابلو کاستل) شخصیتی دوقطبی و دمدمی مزاج است که گاه‌به‌گاه نظرش در مورد چیزی یا کسی ناخودآگاه تغییر می‌کند. به نوعی او هنوز نمی‌داند که از دنیای پیرامون، عشق و آدم‌های اطرافش چه می‌خواهد و چه انتظاراتی دارد. او درگیر روح تسخیر شده‌ای است که او را غرق در افکارات منفی می‌کند که بر ذهن او هجوم آورده‌اند و بر او مستولی شده‌اند. ذهن او نیز گاه مورد ستایش خواننده قرار می‌گیرد  و گاه مورد نکوهش. به نحوی که این افکار تاثیر مستقیمی بر خلقیات و افکار خواننده می گذارد و این تناقضات او را به چالش فرا می‌خواند...

اختلال دوقطبی

یک خواننده‌ی معروف امریکایی، آهنگی دارد به نام «hot and cold». متن آهنگ می‌گوید که تو نظرت را مثل دختری که لباس‌هایش را مرتب عوض می‌کند، عوض می‌کنی و بعد از کلی شکایت، می‌گوید که یکی باید دکتری خبر کند، چون تو دوقطبی هستی و مثل این است که سوار چرخ‌ و فلکی هستی که مدام خلقت عوض می‌شود و نمی‌توانی از این چرخ و فلک پیاده شوی. اختلال دو قطبی واقعا شبیه سوار شدن بر چرخ و فلک است. در اختلال دو قطبی (اختلال شیدایی ـ افسردگی) خلق بیمار دچار نوسانات شدیدی می‌شود و ارتباطی بین خلق بیمار و آنچه که واقعا در زندگی بیمار رخ می‌دهد وجود ندارد. سیر بیماری بدین نحو است که بطور یک درمیان، ولی نامنظم، یک مدت دچار سرخوشی و فعالیت زیاد بدون توجیه (شیدایی) و به دنبال آن دچار افسردگی شدید می‌شود و این سیکل به همین منوال ادامه پیدا می‌کند. در بین شیدایی و افسردگی، دوره‌ای از رفتار طبیعی (ممکن است کوتاه باشد یا حتی چند سال طول بکشد) وجود دارد. به‌طور معمول دوره‌های شیدایی و افسردگی در طول گستره زندگی فرد تگرار می‌شوند. شکل کلاسیک بیماری که شامل تکرار دوره‌های شیدایی و افسردگی است، اختلال دو قطبی نوع یک نامیده می‌شود. در برخی افراد هرگز شیدایی شدید رشد نمی‌کند و دوره‌های خفیف‌تر هیپومانیا که به‌طور متناوب با افسردگی رخ می‌دهد را تجربه می کنند. این بیماری، اختلال دو قطبی نوع دو نامیده می‌شود. زمانی که چهار دوره یا بیش از چهار دوره از بیماری در طی 12 ماه رخ دهد گفته می‌شود که شخص مبتلا به اختلال دو قطبی چرخه سریع است. برخی افراد چندین دوره را در یک هفته و حتی در یک روز تجربه می کنند. جالب است بدانید که بسیاری از دانشمندان و افراد سرشناس هم دچار این اختلال بوده‌اند... برگرفته از ماهنامه‌ی بهداشت و روان جامعه، سال پنجم، ویژه‌نامه‌ی 90 آتیه.

پسافرواک نوشت:

1. این کتاب در ژانر عشق و جنایت نوشته شده است.

2. برای مطالعه‌ی بیشتر به میله‌ بدون پرچم و عشق افلاطونی مراجعه کنید.

3. منظور دقیق از واژه‌ی « ابله » چی بود؟

4. بعضی‌وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ‌چیز معنی ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم؛ بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه  و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند، و موجودات دیگری به دنیا می آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند...ص 51.

5. نمی‌دونید چه حس خوبی داره وقتی دوست جون جونی مدرسه‌ی ابتدایی‌ و راهنمایی‌ت رو بعد این همه سال، یکدفعه‌ای توی پارک ببینی. زنی که یک نوزاد بغل داره و یه بچه‌ی پنج شش ساله کنارش. توی چشمهاش زل می‌‌زنی و می‌گی شما لیلی نیستی؟ لیلی بهبودی. مدرسه‌ی زینب کبری. و اون می‌گه آره خودمم...

6. تونل، ارنستو ساباتو، ترجمه‌ی مصطفی مفیدی، چاپ سوم، تهران، زمستان 89، نیلوفر، 3500 تومان.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

شیوا ارسطویی متولد اردیبهشت 1340 در تهران است. کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است. او سابقه‌ی تدریس داستان‌نویسی در دانشگاه هنر تهران و دانشگاه فارابی دارد و همچنین گارگاه داستان‌نویسی وانکا را اداره می‌کند. از او مجموعه‌داستان‌های آمده بودم با دخترم چای بخورم، آفتاب مهتاب، من دختر نیستم و رمان‌های بی‌بی شهرزاد و افیون چاپ شده و دو مجموعه شعر گم و بیا تمامش کنیم هم جزو آثار اوست. کتاب آفتاب مهتاب او برنده‌ی جایزه‌ی گلشیری و نیز برنده‌ی جایزه‌ی یلدا در سال 82 شده است.

 مجموعه‌داستان من دختر نیستم یازده داستان کوتاه دارد:

1.ماریاس

2. دربند

3. ماما جیم جیم

4. تیفوس

5. مریمانه

6. یک آدم کوچک

7. جمعه‌ها

8. فصل نهم از کتاب ولادیمیر پراپ

9. شهر آخر

10. پیانو

11. من دختر نیستم

1. ماریاس

قصه‌ی زنی است که وقتی وارد کشور آلمان می‌شود تمام پول‌ها و مدارکش را گم می‌کند و ...

نظر من

داستان به نوعی مبهم آغاز می‌شود یعنی ما دلیل ورود زن را به آلمان نمی‌فهمیم و نمی‌دانیم که او چطور وسایلش را گم می‌کند و آخر سر چه باید بکند را هم نمی‌فهمیم. به نوعی این ابهام در جملات خواننده را سردرگم می‌کند و نمی‌گذارد که نتیجه‌ی خوبی از داستان بگیرد.

2. دربند

داستان زنی‌ نقاش است که با مردی عکاس به نام محمود دوست است و گاهی به خانه‌ی مجردی او می‌رود. خانه‌ای کوچک و ییلاقی در دربند که پنجره‌اش به کوه باز می‌شود. زن در ساعات اولیه‌ی اقامتش در خانه پی به متاهل بودن محمود می‌برد و...

نظر من

داستان عمیق و احساسی نوشته شده است. فضا و مکان را به خوبی توصیف می‌کند و نتیجه‌ی خوبی از پایان‌بندی به خواننده می‌دهد. به نظر من این داستانش عالی بود.

3. ماما جیم جیم

داستان دو کودک است که خواهر و برادرند و مادر و پدرشان سر می‌گساری پدر اختلاف دارند. اما یک روز این خواهر و برادر تصمیم می گیرند که به مدرسه نروند و دور از چشم والدین به گردش بروند...

نظر من

داستان خوب پرداخته شده. در ابتدا اختلاف والدین را توضیح می‌دهد و با قطره اشکی که از گونه‌ی مادر موقع فرستادن بچه‌ها به مدرسه می‌چکد، تعلیق را وارد داستان می‌کند و بعد فضای خیابان‌ها و افراد می‌گساری که در زمان قبل از انقلاب بودند و آبنبات ماما جیم جیم حس سال‌های چهل و پنجاه را به خواننده القا می‌کند و  در انتها تعلیق وارده را به سرانجام می‌رساند. این داستان به نظر من خوب بود.

4. تیفوس

ماجرای دختری است که پس از سفری سه ساله از فرنگ برمی‌گردد و از همان لحظه‌ی برگشتن دوباره یاد مشکلاتی که قبل از رفتن به سفر در ایران ،مثلا با گشت ارشاد، داشته می‌افتد و ...

نظر من

داستان به نظر من تکراری بود و اصلا جذبم نکرد.

5. مریمانه

داستان دختری‌ست به نام مریم که پس از مدت‌ها توانسته مستقل از پدر و مادرش آپارتمانی اجاره کند و در همان روزهای اول دوستانش را دعوت می‌کند تا به خانه‌اش بروند. اما مرور زمان و رخدادها مریم را به بیراهه می‌کشد...

نظر من

تم داستان کمی تکراری بود اما پایان‌بندی خوبی داشت.

6. یک آدم کوچک

داستان مبهم پیردختری است به نام فرشته که به آپارتمانی اساس کشی می‌کند و مردی به نام امیر از همان ابتدای ورود از پنجره‌ی خانه‌اش که روبروی خانه‌ی دختر است او را دید می‌زند و دختر در خانه همیشه عینک ته‌استکانی‌اش را از چشم برمی‌دارد تا مثلا سوراخ‌های روی دیوار را آن طور که دوست دارد ببیند و درباره‌شان تخیل کند ...

نظر من

طرح داستان خوب بود اما نکات پیچیده و مبهم بسیار داشت. مثلا من آخرش نفهمیدم که مرد با او دوست شده بود یا اینها تمام تصورات ذهنی مرد در چند ساعت اولیه‌ی ورود زن به آپارتمانش بود.

7. جمعه‌ها

داستان انقلابی‌های دهه‌ی پنجاه است. مکان این داستان یا به‌طور صحیح مکان گفتگو‌ها در آرایشگاهی زنانه رخ می‌دهد و این روایت از زبان دختر‌بچه‌ای است بازگو می‌شود و حاوی خواسته‌های کودکانه‌ی اوست مثل لحظه به لحظه ساعت را نگاه کردن و منتظر لحظه‌ای که با برادرش و دوست‌دختر برادرش به سینما برود.

نظر من

داستان متوسطی بود و حرف تازه‌ای برای زدن نداشت.

8. فصل نهم از کتاب ولادیمیر پراپ

داستان زنی نویسنده است که قرار است در آبادان کلاس داستان‌نویسی برگزار کند و در هواپیمایی که در آن به آبادان می‌رود با مردی بازیگر آشنا می‌شود و به طور اتفاقی در هتل هم همدیگر را می‌بینند و...

نظر من

داستان عالی و فوق‌العاده‌ای بود که هم از نظر پردازش و هم از نظر پایان‌بندی عالی نوشته شده.

9. شهر آخر

زنی بعد از سال‌ها گشتن و آوارگی در شهر‌های زیادی به شهری که در جوانی از آن بدلیل جدایی از یار گذاشته و رفته بود، برمی‌گردد و به سراغ همان مغازه‌ی یار می‌رود و  در آنجا...

نظر من

این داستان روایت‌گر تخیلات زنی‌است که در ذهن هر‌آنچه را که خود می‌خواهد می‌سازد و جان می‌بخشد و وقایع را از آن تخیل می‌سازد. روایت اندوه است و ناباوری...

10. پیانو

دختری در جستجوی کار آگهی استخدام منشی را در روزنامه می‌بیند و به محل مورد نظر می‌رود و درمی‌یابد که منشی آموزشگاه موسیقی‌ای خواهد بود که در یک خانه‌ی ویلایی واقع شده و استاد آن مردی کور است...

نظر من

این داستان مبهم نوشته شده و در طول داستان علت بدرفتاری منشی قبلی استاد موسیقی رو نمی‌شود فهمید و پی برد که حرف‌هایی که درباره‌ی استاد می‌زند درست است یا نه.

11. من دختر نیستم

روایت زندگی زنی است با لهجه‌ی ترکی که در اوج فقر با وجود مردی فرتوت و خانه‌نشین و نه فرزند و نوه و نتیجه مجبور به کلفتی در خانه‌های مردم است و هر روز به خانه‌ی جناب سرهنگی سر می‌زند که مستاجرش زنی‌است نویسنده...

نظر من

سه نسل از زنان با هم در کنار هم نقش خود را برای بقا ایفا می‌کنند و هر کدام با نظری که راجع به زندگی و توقعات خود از آن دارند می‌زیند. یه نسل با سه تفکر جدای از هم. زنی غرق در تجملات، زنی غرق در فقر و نیاز به چرک کف دست و زنی که همه زندگی را برای خواسته‌های دلش رها کرده حتی فرزند...

پسافرواک نوشت

1.من از بین این داستان‌های کوتاه، دربند، مریمانه، فصل نهم از کتاب ولادیمیر پراپ، و من دختر نیستم رو پسندیدم.

2. نمی‌دونم چرا هر بار که خواستم تایپ کنم ولادیمیر پراپ، بجاش تایپ کردم ولادیمیر پوتین...

3. این کتاب را نشر قطره در 107 صفحه و با قیمت 1300 تومان چاپ کرده است (البته من چاپ سال 86  رو دارم).

4. چهار تا از این داستان‌ها که در بند 1 نام بردم مناسب داستان صوتی‌اند ( قابل توجه دوستانی که فایل صوتی می‌سازند).

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

به بیراهه‌ی زندگی تا نهادی قدم

چنان رود، جاری به دریا شوی

خروشنده گاهی، گهی بی‌خروش

ز دیروز جاری، به فردا شوی

....

در این راه پر پیچ و خم، گاه تو

به گرداب سختی نهی پای خود

گهی برکشی پای، از این خروش...

گهی در بمانی تو در جای خود

....

ره پست و بالا، ره زندگیست

غمت هیچ، زین ره نباشد پسر!

قوی دار دل، تا که دریا شوی...

که دیروز طی کرده این ره، پدر

...

قدم جای پای پدر نه که بالا روی

زپستی حذر کن در این راه سخت

"تو" فردای این بوم پاینده‌ای

که از ریشه گیرد بر و جان درخت              

 (از مجموعه‌ی نیمکتی در ذهن پاییز، مژده ژیان با وبلاگ: naghme - baran. blogfa.com  )                                                                                                                                        

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

چند سالی‌ست که کمِ کم سالی دو سه بار دچار نوعی ناامیدی مطلق می‌شوم و به بهانه‌ی اتفاقات کوچک و یا بزرگی که برایم رخ می‌دهد می‌بُرم از همه چیز زندگی. در آن لحظات حس می‌کنم درون زندانی گیر کرده‌ام که حتی نفس کشیدن را برایم دشوار کرده. به پوچی خودم فکر می‌کنم و به اهداف ریز و درشتی که داشتم  و به عمری که مثل باد می‌گذرد. در تمام این مدت سعی می‌کنم که راه حلی برای رهایی از این خلاء پیدا کنم و تغییری ولو اندک بوجود آورم اما زهی خیال باطل. این آرمان طلبی و ایده‌آلیست بودن من نتیجه‌ای جز خستگی و دست شستن از تلاش برایم نمی‌آورد و باز من می‌مانم با تلاش بیهوده‌ای که بر اثبات حرف‌هایم و دیدگاه‌هایم کرده‌ام و باز برمی‌گردم به باور واقعیت‌های پیرامون و این باور، در نهایتِ آن دوره از خلاء، اندکی آرامم می‌کند. به خودم می‌قبولانم که من ذره‌ای از این دنیای بزرگی هستم که نمی‌توانم هیچ و هیچ تغییری در اطرافم بوجود بیاورم. اما خودم را از درون می‌سازم و با سکوتی که در اطرافم برای نگفتن اهداف و آرمان‌هایم بوجود می‌آورم سبب آرامش اطرافیان می‌شوم و به خودم می‌گویم بگذار همه در شادی سکوت من غرق شوند و فکر کنند که مجاب شده‌ام. من خودم را خواهم ساخت. این آرامش پس از طوفان من است...

پسا فرواک نوشت:

1. استادی داشتم که وقتی از سر بی‌خردی جوانی در کلاس نطق می‌کردم می‌گفت: "طوفانی، طوفان بپا کردی". بعد کناری بهم نصیحت می‌کرد که هرچه فکر تو سرت داری و به هرچی اعتقاد داری به زبان نیار. تو دلت اهدافت رو داشته باش و با محافظه‌کاری کارهات رو پیش ببر وگرنه تو رو پیش‌مرگ می‌کنن.

2. خیلی‌ها بهم می‌گن مگه کار شاقی می‌کنی؟ رمان خواندن و نوشتن هم شد کار؟اما من می‌دانم که بی نوشتن و خواندن معنی نخواهم داشت.  

3. سوغات من از سفرم آهنگ آذری است که در اینجا گذاشته‌ام.

4. من آمده‌ام با تمام توان و شور...

5. چهار کتابی را که در طی دوهفته‌ی اخیر خوانده‌ام به ترتیب معرفی خواهم کرد. " من دختر نیستم شیوا ارسطویی"،" تونل ارنستو ساباتو" ،" زمان رازداری سیمونه دوبوآر"، "یکی مثل همه  فلیپ راث".

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

این مجموعه‌ی شیرین و جذاب با جلد گالینگور و نقاشی‌های زیبا به‌طور غیر مستقیم با ارزش‌های زندگی، مشارکت اجتماعی، و همیاری و همکاری، کودک را  آشنا می‌کند و به او در دوست‌یابی و همکاری اجنماعی کمک می‌کند و به عنوان مجموعه‌ای فارسی‌آموز نیز به مربیان، والدین و بالخص خود کودک در تقویت مهارت خواندن و نوشتن کمک می‌کند.

نام شش داستان از این‌قرار است :

گالی گِلی، اسب آبی تنها

ری ری راه راه، ببری که صدایش را گم کرد

هتی هیس هیس، ماری که دمش گره خورده بود

آوی آویزون، گوریلی که نمی‌تونست تاب بخوره

گودی گنده، فیلی که نمی‌تونست شیپور بزنه

غُری غرشی، شیری که تنبل بود

پسافرواک‌نوشت:

1. داستان‌های این مجموعه به صورت تکی هم چاپ شده است.

2. این مجموعه را مؤسسه‌ی نشر افق (کتاب‌های فندق) با ترجمه‌ی مژگان شیخی و قیمت 6000 به چاپ رسانده.

3. آیلین رو برده بودم مدرسه‌ی «صداقت» ثبت نام کنم. دم در مدرسه بهم گفت مامان صداقت یعنی اینکه اینجا باید صدا قطع بشه!!!

4. به نظر من این کتاب برای گروه سنی الف و ب مناسب است.

5. دلم یه روزنه‌ی روشن می‌خواد که خالی از هیاهوی پست دنیا باشه. دلم یه سکوت و یه آرامش می‌خواد. خوابیدن زیر آسمان پر ستاره و بیدار شدن با لمس نسیم روی گونه‌هام و آواز فاخته‌های حیاط رو می‌خواد. دلم درخت توت کهنسال و ستبر خودم رو می‌خواد با شاخه‌هایی قوی که نور آفتاب برگ‌هاش رو برق بندازه. دلم صبحانه‌ایی به یاد اون قدیم‌ها که سماور ذغالی آتیش می‌کردیم، توی بالکن خنک می‌خواد. دلم فضا می‌خواد برای اوج گرفتن. حیاط می‌خواد برای دویدن. کوه می‌خواد برای صعود کردن. خسته‌م از این قفس به اصطلاح آپارتمان. خسته‌م از این شب‌هایی که آسمانش همیشه یا زرده یا سرخ. روزهای اول وبلاگم رو با یکی دو تا دوست شروع کردم و حالا از اینکه چندین دوست با محبت و فرهیخته دارم از خوش‌حالی بغض گلوم رو فشار می‌ده. دارم میرم خونه. نمی‌دونم می‌تونم اونجا آروم باشم یا نه؟! شاید یک روز و شاید هم یک ماهی آنجا ماندم. باید دید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 نشان‌ها در هم شکستند

آتل تلاچینولی 6

شکست

آب‌سوخته           (اوکتاویو پاس، بازگشت)

این اثر حاصل پیوند روایت زندگی چهار شخصیت از جامعه‌ی مکزیک است. شهر مکزیکو، این عرصه‌ی اسطوره‌ای، ناشناخته و در عین‌حال دل‌فریب، صحنه‌ی وقوع تمامی ماجراهاست. در این فضاست که تجارب تلخ و شیرین شخصیت‌های داستان به هم پیوند می‌خورند. در حقیقت شخصیت اصلی هر چهار داستان، شهر مکزیکو است: « عرصه‌ی رقت‌بار جهان‌شمولی دهکده‌ای غول‌آسا.»... پشت جلد کتاب.

چهار داستان و چهار شخصیت. داستان اول ژنرال پیری که هنوز غرق در خاطرات انقلاب مکزیک است و روز به روز در فساد و تباهی فرو می‌رود. داستان دوم پیرزنی فراموش‌شده، تنها و ساکن محله‌های قدیمی مرکز شهر و رابطه‌ی مبهمی که با پسرک افلیج همسایه دارد. داستان سوم پیر پسری ثروتمند که هرگز طعم فقر را نچشیده و بیهوده می‌کوشد تا گذر زمان را انکار کند و  داستان چهارم پسرک ساکن بیغوله‌های حاشیه‌شهر است که در محرومیت زندگی می‌کند و همین محرومیت سرانجام او را به نابودی شخصیتی می‌کشاند.

نکات با درون‌مایه‌ی تامل:

هیچ‌چیز بدتر از این نیست که یه بیچاره‌ای رو که داری تو چشاش نگاه می‌کنی و تک و تنهاست بکشی...ص 26.

انقلاب حقیقت نداشت، بلکه‌ رویای پدربزرگم بود، مادرم حقیقت نداشت، بلکه رویای من بود، و به همین دلیل واقعیت داشتند، فقط پدرم در رویا نبود، به همین دلیل غیر واقعی بود...ص 29.

ژنرال همون‌طور بود که می‌گفتن، هرگز چیزی رو از دست نمی‌داد و اگه از دست می‌داد، به زور می‌گرفت، مادرم قسمتی از غنایم جنگی‌اش بود...ص 45.

ما نه فقط همدیگر رو، بلکه خودمون رو هم فراموش می کنیم...ص 58.

سرانجام ورودی مترو: دروازه‌ی دوزخ...ص 82.

هرگز نکش پسرم، مگر اینکه اندکی زندگی برای وجود عزیزت به‌دست بیاری...ص 123.

منظورم رو می‌فهمی؟ خشونت مادر تاریخه...ص 145.

پسر جون! کسی که رنج می‌کشه، حق داره دیگرون رو رنج بده. این عین حقیقته، قسم می‌خورم که غیر از این نیست...ص 155.

برای اولین بار به شکلی مبهم دریافت که وقتی کلمات به‌کار نمی‌آیند، کشیده به‌کار می‌آید. ولی در حقیقت دوست داشت به آن گردن کلفت بی‌شرف بگوید که پدرش مرد، چون فقط از این راه می‌توانست سربلندی‌اش را حفظ کند، چون یک مرده در برابر زنده‌ها قدرت دارد، هر‌چند یک مرده‌ی بدبخت بوده باشد. به یک مرده احترام گذاشته می‌شود...ص 119.

نکات با درون‌مایه‌‌ی طنز:

بعد از غذا پیرمرد دندان مصنوعی‌اش را در می‌‌آورد و در نصف لیوان آب داغ می‌انداخت. بعد نصف لیوان آب سرد به لیوان اضافه می‌کرد. یک دقیقه صبر می‌کرد و نصف آب لیوان سرد به لیوان اول اضافه می‌کرد. یک دقیقه صبر می‌کرد و نصف لیوان آب را در لیوان سوم خالی می‌کرد و لیوان اول را دوباره با آب ولرم لیوان دوم پر می‌کرد. در حالی‌که روبرویش سه مخلوط آب ولرم قرار داشت که بقایای خوراک گوشت و نان ذرت در آن‌ها شنا می‌کردند، بعد دندان را از لیوان اول در می‌آورد در لیوان سوم تر می‌کرد تا دمای مناسب به خود بگیرد، دندان مصنوعی را در دهان می‌گذاشت و دندان‌ها را مثل بستن قفل، روی هم فشار می‌داد...ص 18.

این جناب به جان خودم داشته به کیمیا دست می‌یافته...

با خودش می‌گفت، راست است که حافظه‌ی سالخوردگان با مرگ دیگر سالخوردگان جان می‌گیرد. از آن روز به بعد همیشه منتظر بود خبر مرگ یکی از دایی‌ها یا دوستانش را برایش بیاورند، زیرا مطمئن بود با شنیدن خبر، خاطرات زیادی به مغزش هجوم می‌آوردند و به همین ترتیب روزی هم فرا می‌رسید که خاطره‌ی او را به یاد بیاورند...ص 89.

خاطره‌ی منو کی‌ می‌خواد به‌یاد بیاره...

دوست داشت بالای جسدش که می‌رسیدند، گمان کنند که دم آخر، مشغول گوش کردن سمفونی ناتمام شوبرت و سرگرم مطالعه‌ی کتاب راز ادوین دروود نوشته‌ی دیکنز بوده است... این یکی از ساده‌ترین خیال‌پردازی‌هایش برای لحظات پس از مرگ بود...ص 101.

آی گفتی. من هم عاشق خیال‌بافی‌ام.

مغز پیرمرد پیرزن‌ها کم‌کم می‌خشکه تا مث یه گردوی چروکیده می‌شه و آخرشم مث یه جغجغه توی کله‌ی پوکشون صدا می‌کنه...ص 51.

یعنی من هم این‌طوری می‌شم..

اگه شما از من بپرسید این کتابخونه به چه دردم می‌خوره، بهتون می گم، واسه‌ی این‌که همیشه یادم باشه هنوز کتاب‌های زیادی هستن که باید سوزونده بشن...ص 149.

می‌دادیشون به من دیگه بی‌انصاف...

پسافرواک نوشت:

1. نام تمامی مادران اصلی در این داستان‌ها دنیا بود. دنیا کلوتیلده، دنیا مانوئلیتا، دنیا فلیسیتاس، و دنیا آمپاریتو. یعنی به نوعی اسم علم دنیا ارتباط بین داستانی می‌شد.

2. داستان دوم، سوم، و چهارم با داستان اول ارتباط منطقی یا همان ارتباط بین‌داستانی داشتند. یعنی تمام افراد این داستان‌ها یا مکان‌ها و معضلات اجتماعی و معیشتی این سه داستان به تبعات انقلاب مکزیک و ژنرال برگارای داستان اول و یا پیر پسر داستان سوم (فدریکو سیلبا) برمی گشت.

3. داستان آخر نتیجه گیری از تمام بلایای تبعات انقلاب مکزیک است که در تضاد بین فقر و ثروت رخ می‌دهد. اختلاف طبقاتی قشر مرفه با زاغه‌نشینان و پسری که در نهایت فلاکت بزرگ شده و به محافظ جلاد پدرش مبدل می‌شود.

4. آب‌سوخته رمانی سخت‌خوان و تاریخی اجتماعی است و مترجم با تمام توان در پانوشت‌های زیادی این وقایع را شرح داده. البته به نظر من سبک نوشتن فوئنتس سخت‌خوانی را می‌طلبد. چرا که مونولوگ‌گویی روش و سبک اوست، بدون جمله بندی اساسی و سیلان ذهن. پر از جملات شکسته و سرشار از اصطلاحات پارادوکس‌ وار و شعر وار.

5. این کتاب ترجمه‌ایست از aqua quemada انتشارات punto de lectura 2007.

6. atl tlachinolli : نماد جنگ در فرهنگ آزتک‌ها. در زبان ناهواتل (زبان آزتک‌ها) به معنای آب‌سوخته و استعاره از خون است. ـ م.

7. آب‌سوخته، کارلوس فوئنتس، ترجمه‌ی علی‌اکبر فلاحی، چاپ اول، سال 89، ققنوس، 167 صفحه،  3500 تومان.

8. بلد نیستم عدد شش رو بذارم بالای نوشته، همسایه ها یاری کنید. 

9. نمی‌دونم این ادامه مطلبه از کجا پیداش می‌شه آخه. کلافم کرده. 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دوستت دارم پریشان، شانه می‌خواهی چه‌کار؟

دام بگذاری اسیرم، دانه می‌خواهی چه‌کار؟              

تا ابد دور تو می‌گردم، بسوزان عشق کن

ای که شاعر سوختی، پروانه می‌خواهی چه‌کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم، یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه‌کار؟

مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ

در دل من قصر داری، خانه می‌خواهی چه‌کار؟

خرد کن آیینه را، در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه‌کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن، پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه‌کار؟                ( مهدی فرجی )

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com