فرواک

سرآغاز سخن

 نویسنده به روایت خودش:

متولد مهر 1362. فارغ‌التحصیل کارشناسی برق ـ الکترونیک. حدود دو سال مشق ویولن کرد. مدتی هم به تمرین اُپرا پرداخت. به شعر نیز روی آورد و بالاخره چند سالی‌ است که تخته سنگ د‌استان را برگزیده برای تراشیدن پیکری از زندگی. نقد، ریویو و سایر مطالبش را می‌توانید در وب سایت "یادداشت‌های آیدا مرادی آهنی" بخوانید.

و اما:

این مجموعه از نُه داستان تشکیل شده و اثری جدید با قلمی متفاوت است. نویسنده باب مبهم نویسی را تجربه کرده که این امر در دو داستان انتهای کتاب " حق السکوت" و " گنج دیوار بست" کاملا مشهود است. او در داستان‌هایش از توضیحات اضافی و دیالوگ‌های کلیشه‌ای و تکراری اجتناب کرده و به آنها نپرداخته و خواننده‌ی داستا‌هایش را جداً و جداً باهوش تصور کرده و با فرض بر این نکته، داستان‌هایش را با کلمات مبهم در آمیخته و به موضوع و تم داستان آنگونه که خود می‌خواسته پرداخته است. در داستان‌های مرادی آهنی پایان، مشخص نیست و نامعلوم است و نویسنده این وظیفه‌ی خطیر  را به خواننده ی خویش محول کرده که این پایان‌بندی می‌تواند خوش‌بینانه باشد و یا بدبینانه و بنابراین با توجه دید هرکس، پایان داستان می‌تواند متفاوت باشد. اما اولین وجه مشترک تمامی داستان‌ها  بجز دو داستان آخر خاطرات کودکی‌ کسانی‌است که در کودکی از حمایت‌های پدر خوب و مسئولی برخوردار نبوده‌اند و یا خودشان یا مادرانشان مورد آزار و اذیت پدر قرار گرفته‌اند. وجه مشترک دیگری که در اکثر داستان‌های مرادی آهنی بوضوح لمس می‌شود، تنش روانی و مشکلات روانپریشی و افکارات و توهمات ناشی از همان خاطرات بدفرجام کودکی است که در داستان‌های این طوری برمی گردد، داغ انار، زیر آب روی لجن ها، و رقابت به آن پرداخته شده....

پسافرواک نوشت:

1. خواندن این مجموعه داستان را به دوستان توصیه می‌کنم و احتمال می‌دهم که این کتاب جزو چند منتخب جوایز داستان‌نویسی شود.

2. مجموعه داستان‌های باید تو را پیدا کنم نوشته‌ی عباس عبدی و رویاهای بیداری نوشته‌ی محمد رضا گودرزی جزو تازه‌های نشر چشمه هستند که در پست‌های آینده معرفی‌شان خواهم کرد.

3. در ادامه‌ی سفر ناگهانی‌هفته‌ی پیشم دوباره سفری چند روزه خواهم داشت.

4. پونز روی دم گربه، آیدا مرادی آهنی، چشمه، چاپ اول، 1390،  108 صفحه، 2700 تومان. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

ماتریال

پدر نر بود

مادر را ماده می‌دید

ماده گرایی پدر، کار دستش داد

ما، ده نفر شدیم

حالا دنیا بگوید ماده اساس است

من باور نمی‌کنم

اساس خدابیامرز پدرم بود!

.....

عاق والدین

دعای پدر و مادر اثر کرد

و من و ملیحه به پای هم پیر شدیم

آن‌چنان پیر

که حالا نشسته‌ایم کنار هم

ـ مثل بچه آدم ـ

با عصا و سمعک و عینک بازی می کنیم

و دندان‌هایمان در لیوان

همدیگر را گاز می گیرند!

 

از مجموعه شعر ملخ‌‌های حاصلخیز، اکبر اکسیر، مروارید، 88 صفحه، 2100 تومان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

اینجا، جایی که آدم‌ها هم گوش‌ می‌سپارند

جایی که با رعشه‌ای به خود می‌لرزند، غمگین، با چند تار موی خاکستری

جایی که جوانی می‌پژمرد و می‌میرد و اوهام به باد می‌روند

جایی که فکر کردن وجود انسان را از اندوه می‌آکند           

                                                                     جان کیتس، چکامه‌ای برای هزاردستان

فیلیپ راث که بعضی او را به همراه تامس پینچون، کورمک مک‌کارتی و دان دلیلو جزء چهار نویسنده‌ی زنده‌ی بزرگ امریکا به حساب می‌آورند، به سال 1933 در نیوآرک نیوجرزی به دنیا آمد. مکانی که کودکی شخصیت اول رمان یکی مثل همه در آن می‌گذرد. او که فوق لیسانس ادبیات انگلیسی دارد، برای اولین کتابش ـ خداحافظ کلمب ـ جایزه‌ی ملی کتاب امریکا را دریافت کرد و مشهور شد. شهرتی که از آن تاریخ تاکنون سال‌به‌سال افزون شده است. چند سالی است وقتی بحث کسانی که مستحق دریافت نوبل ادبیات هستند به میان می‌آید، بسیاری او را شایسته‌ی دریافت این جایزه می‌دانند. اما هنوز آکادمی نوبل روی خوش به او نشان نداده است. راث تاکنون بیست و نه کتاب نوشته که شخصیت اصلی نه‌تای آنها نویسنده‌ای به نام زوکرمن است که معادل شخصیت خود راث است. سه رمان هم با محوریت شخصیتی به نام دکتر کپش نوشته. در پنج رمانش هم شخصیتی به نام خودش ـ فیلیپ راث ـ حضور دارد... برگرفته از مقدمه‌ی کتاب.

و اما...

عنوان اصلی کتاب اوری من است که ترجمه‌اش چون معادلی فارسی ندارد مشکل است. پیش درآمد داستان از لحظه‌ی به‌خاک سپاری شخصیتی بی‌نام ( در داستان) که مردی یهودی و هفتاد ویک ساله است شروع می‌شود. جسم او به علت بیماری و تحلیل قوای بدنی‌اش و تباهی جسمش به واسطه‌ی پیری رو به اضمحلال نهاده و سبب شده که به علت بیماری قلبی و موقع جراحی فوت کند. روز خاک‌سپاری هر کدام از کسانی که در مراسم حضور دارند درمورد او صحبت می‌کنند و بعد مشتی خاک بر تابوت او می‌پاشند و پس از مراسم  داستان اصلی با توصیف زندگی متوفی از زبان خودش روایت می‌شود. روایت‌های جسته گریخته که بیشتر یادآوری جسته گریخته‌ای است از یک ذهن نه روایت از ابتدا تا به انتها. راوی خودش را و احساساتش را به خوبی توصیف می‌کند و به قضاوت عادلانه‌ای در مورد خود تن می‌دهد. تم اصلی این داستان کهولت سن و گرفتار انواع بیماری ها بودن در دوره‌ی سالخوردگی است:

پیری یه مبارزه‌ست عزیزم، با همه چیز. یه نبرد بی امانه، اونم درست وقتی تو ضعیف‌ترین حالتت هستی و هیچ نیرویی برای جنگیدن با چیزی تو وجودت نمونده... ص 112.

وقتی جوان هستی این جلوه‌ی بیرونی بدن است که اهمیت دارد، این‌که از بیرون چطور به‌نظر می‌آیی. وقتی پا به سن می‌گذاری آن‌چه درون است اهمیت پیدا می‌کند و دیگر برای کسی مهم نیست چه شکلی هستی... ص 71.

پیرمردی که در انتهای راه زندگی است و ترس از مرگ و بیماری‌های بسیاری که داشته و سبب شده تا رنج بکشد و سرخوردگی‌ها و شکست‌هایش در زندگی، از مرگ و از پیری غولی وحش‌آور در نزد او ساخته:

چیزهایی شنیده بود در قیاس با یورش گریزناپذیر مرگ هیچ بود. آیا از رنج کشنده‌ی تمام مردان و زنانی که در طول زندگی حرفه‌ای خود شناخته بود آگاه بود؟ از روایت دردناک هرکدامشان از پشیمانی و فقدان و شکیبایی؟ از ترس و اضطراب و انزوا و بیم؟ از آخرین چیزهایی که از آن جدا شده بودند، چیزهایی که زمانی به جان‌شان بسته بود؟ این‌که چطور طبق اسلوب مشخصی نابود می‌شدند؟ این‌جوری باید تمام شب و روز پای تلفن می‌ماند و دست کم صدها تلفن دیگر می‌زد. پیری نبرد نیست، قتل عام است... ص 121.

پسافرواک نوشت:

1. تمام این رمان را صبح هشتم تیر90 و داخل قطار خواندم...

2. سفری ناگهانی برایم پیش آمده و دو سه روزی نخواهم بود.

3. یکی مثل همه، فیلیپ راث، ترجمه‌ی پیمان خاکسار، چشمه، چاپ دوم، 1390، 138 صفحه، 3300 تومان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

جمعه ساعت 01:30 بامداد

خانواده خوابند. لپ‌تاپ هنگ کرده، پی‌سی در اتاق دخترک است. لپ‌تاپ هرچی از خلاصه‌ی تاریخ کتاب مقاومت شکننده را نوشته‌ام، بلعیده و ویندوز بالا نمی‌آید. غذای سحر آماده ‌ست. زیر گاز را خاموش می‌کنم و دو تا قرص ژلوفن 400 را با یک قرص استامینوفن کدئین 300 و یک لیوان آب می‌بلعم و آرام زیر ملافه می‌خزم.

جمعه ساعت 03:45 صبح

صدای زنگ موبایلم از جایی در همین نزدیکی می‌آید. ویبره‌اش زیر بالشم خر خر می‌کند. دستم را می‌کشم زیر بالش و با چشم‌های بسته پیدایش می‌کنم و دکمه‌ی استوپ را می‌زنم. دو سه دقیقه طول می‌کشد تا خودم را در آن حال بیابم و باز هم آرام و بی‌صدا و چهار دست و پا از لبه‌ی پایینی تخت خودم را بکشم بیرون. زیر گاز را روشن می کنم و دکمه‌ی روشن کتری را فشار می‌دهم و همان‌طور با چشم‌های بسته می‌روم تا آبی به سر و صورت بزنم.

جمعه ساعت 04:10 صبح

میز را چیده‌ام. چشم هایم هنوز دارند سوزن سوزن می‌شوند. سالاد شیرازی را با چند قاچ لیموی اضافه گذاشته‌ام بغل دیس باقالی پلو و دو قاچ هندوانه. بطری آب را می‌گذارم گوشه‌ی سفره و باز آرام و روی پنجه‌ی پا به اتاق می‌روم و با نک انگشت‌ها بازوی همسر را تکان می‌دهم تا مبادا بد بیدار شود و از شوکه‌ی پریدن از خواب سردرد میگرنی‌اش عود کند. چشم بند مشکی‌اش را از چشم کنار می‌زند و من به نشیمن برمی‌گردم.

جمعه ساعت 04:20 صبح

مجری تلویزیون آرام لالایی برایمان می‌خواند و ما در سکوت سحری می‌خوریم. همسر مثل اینکه مرده‌ای را دیده باشد موقع غذا خوردن با نگرانی آمیخته با ترس نگاهم می‌کند. غذا را به زحمت قورت می‌دهم. هنوز منگ خوابم.

جمعه ساعت 08:00 صبح

احساس سنگینی روی پشت و کمرم می‌کنم که نفس کشیدن را هم برایم سخت کرده. چشم باز می‌کنم. دمر خوابیده‌ام و دو دستم را برده‌ام زیر بالشم تا سنگینی سرم و بالشم از درد دستم بلکم بکاهد. دخترک پشتم دراز کشیده و فس فس نفسش زیر گوشم را قلقلک می‌دهد. پاهایش را تاب می‌دهد و دو دست نرمش را می‌کشد دور گردنم تا بیدار شوم و آرام زمزمه می کند مامان دوستت دارم.

جمعه ساعت 08:30صبح

صبحانه‌ی دخترک را داخل سینی برایش می‌آورم و می‌نشینم به لقمه گرفتن نان و پنیر که تنها صبحانه‌ی مورد علاقه‌اش است با یک لیوان چای شیرین خیلی شیرین شده. دخترک با سر و صورت خیس می‌آید و قبل از نشستن برای صبحانه خوری سی‌دی کارتون ریو را که از هزار بار دیده می‌چپاند داخل دی وی‌دی خوان.

جمعه ساعت 09:30صبح

آشپزخانه را جمع و جور کرده‌ام. دلم یک لیوان شیر خنک می‌خواهد و نمی‌تواند که بخواهد. کامپیوتر اتاق دخترک را روشن می‌کنم و تا بالا بیاید دخترک را می‌فرستم سراغ همسر که از اذان به بعد روی کاناپه با گردن خم‌شده روی چانه، مچاله شده و خوابیده. یک جورایی استرس و یک جورایی خوش‌حالی ته دلم موج می‌زند. استرس دوباره نوشتن تاریخ و خوش‌حالی عجیبی که من را یاد تحقیق‌ها و کنفرانس‌های زمان تحصیل می‌اندازد.

جمعه 11:30 صبح

دخترک از کارتون دیدن خسته شده و آمده اتاق سر وقت اسباب بازی‌ها. Oovoo زنگ می خورد. پسر دوازده ساله‌ی خواهرم است که می‌خواهد رقصیدن خواهر یک ساله‌اش را نشانم دهد. همسر مشغول بررسی سخت‌افزاری لپ‌تاپ است و آنقدر سرم غز زده که سبب شده عهد کنم دیگر سراغ لپ‌تاپش نروم.

جمعه ساعت 12:30 ظهر

صحبتم در oovoo بلاخره تمام می‌شود. تا وصل شده‌ام چند تا تماس پشت سر هم داشته‌ام. دخترک و همسر با چادر نماز و پوتین‌های زمستانی که از زیر تخت بیرون کشیده‌اند و چشم‌بند و کت قرمز مهمانی‌ام لباس دزدان دریایی را برای خودشان درست کرده‌اند و شمشیر بازی می‌کنند. تا مشغول بازی هستند، هدفون را می‌گذارم روی گوشم و تمام آهنگهای گلچین شده‌ی خودم را سلکت می کنم و با حال و هوای آن مقاومت شکننده را تایپ می‌کنم.

جمعه ساعت 2:00 ظهر

از آشپزخانه با صدای بلند به دخترک تذکر می‌دهم که گیم بازی را تمام کند و پی‌سی را خاموش کند و بعد  با همان صدا ذکر می‌کنم که نهار آماده‌ست. همسر جلوی تلویزیون بالش را تا زده و زیر آرنج گذاشته و فیلم جنگ‌های پلیسی را نگاه می‌کند که از شبکه تهران در حال پخش است.

جمعه ساعت 3:30 بعدازظهر

دخترک در حال بازی با کاردستی است که بعد ناهار با هم درستش کرده‌ایم. کار اتو کشی لباس‌ها تمام شده. می‌نشینم برای خواندن نصف جزء چهارمی که قرار است با گروه ختم قران دانشگاه تهران بخوانم.

جمعه ساعت 4:00 بعدازظهر

کنار دخترک روی تخت دراز می‌کشم و برایش چند داستان از قصه‌های قد و نیم قد برای کودکان می‌خوانم تا بخوابد.

جمعه ساعت 4:30 بعداز ظهر

همسر سفارش آش ماست و شامی لپه را داده برای افطار و من عزم می‌کنم برای آشپزی کردن با دل گشنه. سر گیجه و حالت تهوع دارم. از صبح تا بحال دلم تمام غذاهای مورد علاقه‌ام را خواسته. همسر دوباره مشغول بررسی لپ‌تاپ است و اینبار کل سی‌دی های داخل پک نصب نرم‌افزار را ریخته بیرون و ویندوز سون را گذاشته تا نصب شود.

جمعه ساعت 6:00 بعداز ظهر

دخترک را به همراه همسر راهی تمرین اسکیت می‌کنم. زیر گاز را کم می‌کنم تا آش جا بیفتد و روی مخلوط نیمه آماده‌ی شامی سلفون می‌کشم و بشقاب حلوا را می گذارم روی میز و یک راست می‌روم سراغ تاریخ‌نگاری. هدفون را روی گوشم می‌گذارم و آهنگ‌های یانی را سلکت می کنم و توی سکوت خانه می‌نشینم برای تایپ ادامه‌ی خلاصه تاریخ‌نگاری.

جمعه ساعت 7:30 عصر

مطلب ویرایش نشده را تمام کرده‌ام. یک کپی از آن را برای بررسی اولیه به میله بدون پرچم ارسال می کنم تا با مدیر گروه هماهنگ کرده باشم. نفس راحتی می کشم و آسوده خاطر و سبک‌بال می‌روم آشپزخانه برای ادامه‌ی پخت و پز و آماده کردن سفره‌ی افطار...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

تو نیستی

اما من برایت چای می‌ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آیینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرقی می‌کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم

 

از مجموعه‌ی شعر روز بخیر محبوب من، رسول یونان، نشر مینا،چاپ سوم، 88صفحه، 3000 تومان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

زمان رازداری بر مبنای زندگی واقعی زوجی از آشنایان دوبوآر نوشته شده است. زوجی که در دوران خود تشنه‌ی مدرنیته و نوآوری بودند اما حالا در نقش پدر و مادر، قربانی افکار تحمیلی پیشینیان خود هستند و درک درستی از حرکت‌های جدید در جامعه و به ویژه جهان‌بینی جوانان ندارند.

زمان رازداری رمانی است آموزنده و بازنگری منصفانه‌ای است به معیارهای ارزشی، فرهنگی سال‌های شصت و هفتاد میلادی اروپا یعنی پس از جنگ جهانی دوم و احتمالا مقدمه‌ای است بر تجدید‌نظر‌ها در معیارها و ضد ارزش‌ها در خانواده‌ها. خانواده‌هایی که در جوانی و به نوبت خود بر این باور بودند که جهان حداکثر در هر دهه معیارهای سنجش جدیدی می‌طلبد، پس قاعدتا حالا می‌بایست برای نیازهای نسل بعدی یعنی فرزندان خود درک درستی داشته باشند، به عبارت دیگر عملکرد فرزندان اگر صحیح و منطقی باشد، حتی اگر در تناقض با نسل‌های پیشین، نگرانی ندارد. اینان اگر موجودات مفیدی در جامعه‌ی انسانی شدند، ضمانت موجهی است در جهت مشروعیت انتظارات آنان از اجتماع بزرگتر‌ها وگرنه با تضادهای مقطعی در نسل‌های گوناگون، نه برخورد شخصی و موضع‌گیری‌های حاد حاصلی دارد و نه کینه‌توزی‌ها در درازمدت. کوشش باید در جهت یافتن راه‌حل‌های عملی در زمان و مکان و با درنظر گرفتن داده‌های موجود باشد... یادداشت مترجم، ابتدای کتاب.

برگزیده‌هایی از متن کتاب:

... مسئله انرژی نیست. من بی نوشتن و کار ادبی نمی‌توانستم به زندگی ادامه دهم. واقعا چرا؟ چرا خواسته‌ام فیلیپ ( پسر راوی ) یک روشنفکر علاقه‌مند به فرهنگ و ادب دربیاید، درحالی‌که آندره ( شوهر راوی) او را به راه‌های دیگر تشویق می‌کرد؟ در مورد خودم تردید ندارم که در کودکی و نوجوانی کتاب‌ها مرا از نومیدی نجات داده‌اند و به این نتیجه رسانده‌اند که مقوله‌ی فرهنگ بالاترین ارزش‌هاست. من به این امر اعتقاد دارم و حاضر به تجدید نظر در مورد آن نیستم...ص 23.

گرچه من زندگی کودکی و جوانی‌اش را شکل داده بودم، اما اکنون فقط شاهد آن دوران‌ها از راه دور بودم. این سرنوشت مشترک همه‌ی مادرهاست. اما کسی چه می‌داند. همه‌ی مادرها امید دارند که هیچ‌گاه چنین نخواهد شد...ص 33.

پیری دوران ارضاء‌هاست. وقتی انسان زندگی سختی در گذشته داشته و روزهای عمرش را کم و بیش دیگران از چنگش درآورده باشند، در این سن پیری احساس آسودگی می‌کند...ص 90.

من هم چون میوه‌ای با جسم فرسوده، پوسیده می‌شدم، اما رسیده نمی‌شدم. دیگر نیرو و شادابی سابق را نداشتم. توانایی نوشتن را نداشتم. از جانب پسرم به آرزوهایم خیانت شده بود و همه‌ی آن‌ها بر باد رفته بودند. چیزی که بیش‌تر از همه غمگینم می‌کرد این بود که میان من و همسرم هم همه‌چیز فرو می‌ریخت و مسائل میان ما فاصله می‌انداخت و مهر و علاقه را نابود می کرد. من خود را فریب می‌دادم که دارم اوج می گیرم. در صورتی که در سراشیبی بودم. در راهی که پیش گرفته بودیم، سریعا به پیرمرد و پیرزنی در کنار هم تبدیل می‌شدیم...ص 92.

پسافرواک نوشت:

1. احساس کردم مترجم بهتر درباره‌ی این کتاب توضیح داده و بنابراین من چیزی ننوشتم.

2. زمان رازداری، سیمون دوبوآر، ترجمه‌ی شهلا حمزاوی، چاپ اول، 89، قطره، 110 صفحه،3000 تومان.

3. خواندن مجموعه داستان پونز روی دم گربه نوشته‌ی آیدا مرادی آهنی که جزو تازه‌های نشر چشمه است  رو به همه‌ی دوستان توصیه می‌کنم.

4. این کتاب ترجمه‌ای است از  La femme rompue نوشته‌ی  Simone de Beauvoir.  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

[صحنه‌ی داخل آپارتمان]: شب. حول و حوش ساعت نه. زن جوان و دختری هفت هشت ساله داخل آپارتمانی در طبقه‌ی سوم هستند. دختر تی‌شرت و شلوارکی به رنگ صورتی تیره به تن دارد و موهای بور لَختش روی شانه‌اش ریخته و با تلی زردرنگ موهای جلوی پیشانی ‌را کنار زده و در اتاق مشرف به اتاق نشیمن در حال بازی با عروسک‌های مکسی است. زن موهای ویوی بادمجانی را پس سرش دم اسبی بسته و سارافون سفیدی که خال‌های ریز مشکی دارد تن کرده و پیش‌بند طرح سبزیجات رزین تاژ بسته و دستکش بدست در آشپزخانه‌ای که اپن نیست در حال شستن ظرف است.

[ صدای زنگ در]

[صدای زنگ در]    

[ زن در حالی که دستکش‌هایش را از دستش بیرون می‌کشد به سمت در می‌رود]

[ صدای باز شدن در]

[ صحنه‌ی پشت در]: راهروی باریک و درازی است که از سمت چپ آسانسور شروع می‌شود و در انتها به سه در و سه آپارتمان منتهی می‌شود. درِ روبروی راهرو درِ آپارتمان زن است و درهای بعدی در دو گوشه‌ی چپی و راستی آپارتمان زن قرار گرفته‌اند. درِ آپارتمان سمت چپ باز است و کسی جلوی در نیست.

[ زن در حالی‌که می‌خواهد در را ببندد دستش بین در و دیوار حابل شده]

[ صدای زن همسایه]: درو نبند ...

[ سر زن به بیرون آپارتمان خم می‌شود]

- سلام. شما بودین که در زدین.

-  آره رفتم زیر گازو خاموش کنم.

[ زن همسایه صورت پر و گوشتی دارد که چادر چیت گلداری سر کرده و فقط بالهای آنرا به پهلو برده و بغل زده، موهای مش کرده و براشینگ شده‌اش را روی شانه ریخته و با روفرشی‌های قرمز پاشنه بلندِ مدل پرستاری جلوی در ایستاده]

[ دختر سبزه رویِ همسایه که اضافه وزن دارد و هم‌سن دختر زن است از زیر ساعد زن که بین دیوار و در حابل شده می‌گذرد و دوان دوان پیش دختر زن می‌رود]

- بفرمایید تو

-  نه کار دارم.

-  چیزی شده؟

[ زن همسایه قدمی به جلو برمی‌دارد و پا به پا می‌شود]: دخترت رو کجا ثبت نامش کردی؟

-  صداقت. چطور؟

-  فاطمه رو نمی‌دونم چیکارش کنم...

-  اه راستی فاطمه هم امسال کلاس اولیه...

[ زن سر به عقب می‌چرخاند و از گوشه‌ی در نیمه باز اتاق، فاطمه و دختر را می‌بیند که در حال چینش تکه‌های دومینو هستند]

-آره قربونت ولی موندم چیکارش کنم

[زن سرش را به سمت زن همسایه می‌چرخاند]

- چی رو چیکارش کنی؟

- مدرسه رو دیگه...

- پارسال چیکارش کرده بودی؟ پیش دبستانی رو می‌گم...

- نذاشتم بره مدرسه...

- خب؟

- موندم کنار محل کار خودم اسمشو بنویسم یا مدرسه‌ی دخترت..

- نزدیک محل کارت باشه بهتر نیست. با خودت می‌بری و میاریش...

 - اما اگه یه روز خواستم مرخصی بگیرم، باید این همه راهو بکوبم برم تا اونجا..

- اونوقت نزدیک خونه چی؟ بعد ساعت یک که مدرسه تعطیل می‌شه چی؟

- تو که کار نمی کنی. همه‌ش خونه‌ای. دخترت رو هم که می‌بری و میاری. فاطمه رو هم ببر. ساعت دو تعطیل می‌شم و سه می‌رسم خونه. فقط یکی دو ساعته...

- آخه...

- آخه چی...

- خب اگه یه روز نتونستم چی؟

[ صدای دعوای دختر و فاطمه از اتاق می‌آید. زن در حالی که به سمت اتاق چرخیده. فاطمه را صدا می‌زند]: فاطمه...

- خب چی میگی؟

- نمی‌تونم. می‌بینی که با هم نمی‌سازن. دائم دعوا می‌کنن..

[ زن همسایه چادر زیر بغلش را باز و بسته می‌کند و با غیظ فاطمه را صدا می‌زند]: فاطمه .. فاطمه.. بیا بریم..

پسا فرواک نوشت:

1. زن همسایه هر وقت منو می‌بینه بهم می گه تو که خونه‌ای کار نمی کنی!!!..

2. جوابشو باید چی می‌دادم؟ قبول می‌کردم که هر روز ببرم و بیارم و دو سه ساعتی نگه‌ش دارم؟...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com