فرواک

سرآغاز سخن

یادم هست زمانی که قصد کردم برای نوشتن درباره ی کتاب هایی که می خوانمشان و راه اندازی وبلاگی با عنوانی مثل پیشگفتار و گشتن نامی مناسب, فرواک که بهترین گزینه شد برای انتخابم, یکی از اولین کسانی که دوست داشتم در آرشیو دوستانم لینک کنمشان پدرام رضایی زاده بود. مجموعه داستان مرگ بازی  اش تقریباً جزو اولین داستان هایی بود که خواندم, سال 87 زمانی که بطور جدی شروع به خواندن داستان کردم و پانوشت هایی که بر داستان ها در انتهای کتاب‌هایم نوشتم. داستان هایش را خیلی دوست داشتم و خصوصاً سیگار نیم سوخته روی دیوارش را. حالا که کتاب را دوباره دستم گرفته ام و ورق می زنم, می فهمم که داستان هایش را خیلی دوست داشتم. روی آخرین برگ آن داستان نوشته ام: " راوی اش را دوست داشتم. حرف هایش را و ذهن عمیقش را..."

چند روز پیش بود. اینکه شنیدم کتابش به چاپ چهارم رسیده و همین باعث شد تا سری به وبلاگش بزنم با نام ناتور . دیدن اینکه نویسنده ای با صدای خودش داستانش را روایت کرده باشد, سر ذوقم آورد. لذتی داشت شنیدن داستانی که دوستش داشته ای. حیفم آمد که دوستان را در این لذت سهیم نکنم. پس ابتدا نوشتم برای کسب اجازه از پدرام و  لطف او و...

کتابش را دوباره ورق می زنم. داستان هایش عمق دارند. وسعت دارند. می دانم که ذهنی عمیق و نگاهی دقیق در پس داستان هایش نهفته است...

داستان را  با صدای خود نویسنده از اینجا دانلود کنید...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پیاده که می شود, در را که می بندد, بویش را که باد از پنجره کوچک ماشین بیرون می برد, تنها می شوم؛ خیلی. کتابش را فراموش می کند. می گذارم فراموش کند. توی آینه نگاهش می کنم. دور که شد زنگ می زنم برگردد. اسمش را می گذارم بازی دلتنگی. کتاب را برمی دارد. پیاده می شود. دست تکان می دهیم. دور می شود, انتهای کوچه می پیچد و دیگر نمی بینمش. زنگ می زنم, می گوید: " باز چه جا مانده". می گویم: " من هم می خواستم همین را بپرسم, مطمئنی چیزی جا نگذاشته ای؟" می گوید: " هیچ چیز". می گویم: " خواستم مطمئن شم". می خندد. قطع می کند. می رود.

پسافرواک نوشت:

 شده نوشته ای بنویسید و بخاطرش اشک تو خونه ی چشمهاتون حلقه بزنه؟ برای زندگی سخت یکی از شخصیت ها م این طوری می شم, وقتی می نویسمش...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

مرد یخی 1

مرد یخی 2

پسافرواک نوشت:

1. این داستان انتخابی است از مجموعه داستان " دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل" نوشته ی هاروکی موراکامی که نشر ثالث آنرا چاپ کرده است.

2. احساس می کنم این معرفی کتاب هام کلیشه ای شده اند و من بتازگی اصلاً نمی توانم زیاد درباره ی معرفی کتابی مطلب بنویسم.

3. هدفم از روایت این داستان, همان معرفی کتاب است برای دوستانی که علاقه مند ادبیات داستانی هستند و قبلاً از همه ی دوستان بخاطر صدای ناهنجارم عذر می خواهم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خواب که بودم یه هاپو

هاپ و هاپ و هاپ اومد تو

دوید و اومد کنارم

فوری پرید تو خوابم

رفت و رسید به پیشی

گفت زن من نمی شی؟

پیشی ولی فرار کرد

خوابمو خنده دار کرد

.........

پیشی پیشی پیش پیش

یالا برو کیش

نخودچی کیشمیش

بابا چی داره؟ ریش

ریششو تراشید

پیش پیشی خندید

پسافرواک نوشت:

1. باید یه مجموعه داستان بنویسم و اسمشو بذارم "قصه های من و آیلی". اگه بدونید هر روز یه قصه ای هست که با آیلین داشته باشم و اینبار قصه ها, قصه های مدرسه ست.نیشخند

2. من و آیلی ردیفِ دومِ ترانه ی دوم رو این طوری می خونیم " یالا برو جیش"...شیطان

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سر تختی که پیاده شد و رفت توی دکتر حسابی, مثل همیشه نفهمید از پشت کدام کوچه یا درخت, پسر لاغره باز با موتور افتاد دنبالش. و باز احساس کرد پشت سرش حجمی سنگین جمع شد و جلوش اما انگار خالی شد, که قدم هاش را نمی فهمید کجا می گذارد...

این شروع ماجرای دختری دبیرستانی است که به قول معروف لای پنبه بزرگ شده و با نامادری و پدرش که مدیر بانک است زندگی می کند و این سرآغاز اتفاق ها و آشوب هایی است که در رمان لب بر تیغ می گذرد و با همان خاصیت آشوب زایی, ناتورالیستی اش می کند. رمانی که مثل سینمای جاهلی می ماند و قشنگ است. شخصیت هایش ذهنت را درگیر می کنند و آنقدر روایت و قلم روانی دارد که  164 صفحه اش را یک ضرب می خوانی. نفس گیر است. نمی دانی دل به حال دخترک بی گناه بسوزانی که به قولی اسیر جنگ بزرگان شده یا در دلت آرزوی رسیدن به داوود لاغر موتور سوار را داشته باشی. این رمان, داستان تغییر است. مسیر زندگی ای که با یک آشوب تغییر می کند...

همین بود, دروغ و خیانت و دیگر هیچی. هیچی جز این که خودش را انداخته بود توی این خانه و دختر چشم و گوش بسته را پرت کرده بود وسط آدم هایی که خودش از میانشان آمده بود. همه ی این جابجا شدن ها ظاهری بود. هر کس مال جایی بود. چیزهایی از آن جا باهاش بود, توی خونش یا توی تنش, یا توی روحش, که نمی توانست بریزدشان دور. با هزار جور آرایش و حرف یاد گرفتن و خانه عوض کردن هم نمی شد بریزدشان دور. دوباره یک روز, مثل این روزها, می آمدند و یقه اش را می گرفتند و برش می گرداندند...ص 133.

پسافرواک نوشت:

1. لب بر تیغ رمان خیلی تاثیر گذاری است و در عین حال قشنگ.

2. شب و سکوت خیابان زیر پاهایم و من که متحیرم از این آشوب ذهن...

3. تقریباً یک ماه بیشتر از خواندن لب بر تیغ می گذرد و  داوود هنوز گوشه ی ذهنم را درگیر  شخصیتش کرده...

4. کنسرت حمید عسگری را که 22 مهر در سالن همایش های برج میلاد برگزار می شود, از دست ندهید...

5. فیلم Roommate  به کارگردانی Chritian E  Christiansen  هم خیلی جالبه و مثل رمان می مونه...

6. لب بر تیغ, حسین سناپور, چاپ اول, زمستان 89, تهران, چشمه, 164 ص, 4000 تومان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

-          مامان تو خرمالو دوست داری؟

صدای دخترک بود که از پشت سرم می آمد. در آشپزخانه مقدمات بردن نهار بر سر سفره را آماده می کردم. سر برگرداندم و نگاهش کردم و پرسیدم:

-          آره, چطور؟  تو میوه فروشی دیدی؟ اومده؟

و این آغاز ماجرا بود...

راستش وقتی شنیدم که راننده ی سرویس مدرسه اش از خرمالو بدش می آید _ حالا بماند که وروجک های پایه های بالاتر از کجا فهمیده اند!! _ و اینکه پنجمی ها و چهارمی های سرویس او را خرمالو صدا می زنند و او عصبانی می شود, نمی دانستم که چه عکس العملی باید نشان بدهم.  بخندم, سکوت کنم یا عصبانی شوم و شروع کنم سخنرانی ام را  درباره ی آداب ادب داشتن و تربیت و امثالهم!! می دانم انقدر معصوم است که مفهوم این رفتار را نمی داند و درک نمی کند که تمسخر یک انسان چقدر بد است اما, من باور کنید مثل مجسمه ای تا ثانیه هایی فقط به لب هاش که از خنده تا انتها  باز شده بود نگاه می کردم. راستش چیزی توی سینه ام فشرده شد. به دخترک گفتم که این جور خطاب دادن ها زشت است و از بچه ی با ادبی مثل او بعید است که مرد به آن گنده گی را, که شاید سی چهل سال از او بزرگتر است, مسخره کند و کف گیر توی دستم را چرخاندم و چرخاندم و خطابه و وعظ راه انداختم و  در نهایت او آرام از آنجا رفت...

شب وقتی دوباره موضوع خرمالو پیش کشیده شد, شلیک بی امان خنده های همسر خانه را پر کرد و آیلین هم توانست پر و بالی به قضیه بدهد و القصه...

شهر من؛ شهر کوچکی است و جمعیتش شاید با احتساب روستاهای اطرافش به 300 هزار نفر برسد. شهری است مهاجر فرست و به جرئت می توان گفت که نود درصد فارغ التحصیلان جوان آن که استعدادهای درخشانی هم دارند, در کلان شهر تهران جویای کار می شوند و به مرور ساکن تهران. باز هستند افراد فرهیخته و روشنفکر و مقامات ارشد مملکتی که از همین شهر من بر خاسته اند اما, بحث اینکه چرا به نوعی فرار مغز از این شهر صورت گرفته نیازمند بحث های سیاسی است که من قصدم از گفتن این موضوع آن نیست.

یادم هست که شاید بیست, بیست و پنج سال پیش وقتی بچه مدرسه ای بیش نبودم, به تعداد انگشت شماری بودند همکلاسی ها و هم مدرسه ای هایی که والدینشان تحصیلات آکادمیک داشته باشند و در این میان همین فقر فرهنگ مشهود بود. یک مثال از همین فقر, اسم ها و لقب هایی بود که در کوچه و بازار  و حتی داخل خانواده ها بر سر اسم (پدران و مادران هم سن و سال من) اشخاص نهاده می شد و بر سر زبان ها می افتاد. نادر قور باغا یی ان؛ لوبی دایی, سیدان, سوران, منوش, آغا توران, ممی, چت قوربان و خیلی اسم های مستعار دیگر. طوری که الان هم مثلا تا یکی از همان ها که پیر شده اند, فوت می کند مردم بیشتر نه از روی اسم شناسنامه ای فرد, بلکه با همان اسم مستعار او به هم خبر فوتش را اطلاع می دهند.

پیشتر فکر می کردم که این فقر فرهنگ ناشی از بی سوادی و زندگی در شهرهای کوچک است, اما امروز با شنیدن این اتفاق, تاسف می خورم بر والدینی چون خودم که دوباره داریم اشتباه گذشتگان را اینبار به عمد تکرار می کنیم. درست است. ما والدین خیلی مواقع از واکنش هایمان خبر نداریم و نمی دانیم که کوچکترین واکنش ها و بر خوردهایمان در قبال مسائل این چنینی, ذره ای از چشم تیز بین کودکانمان غافل نمی ماند. ما والدین جوان و تحصیل کرده ی امروزی که روی  فرزندانمان که تعدادشان در نهایت از دو تجاوز نمی کند, حساس هستیم درست, اما در چه مواردی؟ لباس, خوراک, و امکانات آسایشی؟؟!!پس تربیت اخلاق چه می شود؟ خودمان حرف از فرهنگ می زنیم, ادعای روشنفکری داریم, شیک می پوشیم, شیک حرف می زنیم و به واقع از نگاه بیرونی لیدی و جنتلمن هستیم اما... نبود فرهنگ را کجای دلم بگذارم ای خدا!!

پسافرواک نوشت:

می گن من دخترم رو سوسول و پاستوریزه بار آوردم درسته؟؟ مدرسه یعنی این. اینکه نخوام حرف زشت یاد بگیره پاستوریزه بودنه؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

امشب با تو بودم. تو زرد سرخ از پاییز برگشته بودی. مثل هر سال با همان پالتوی بلند سورمه ات.

از باران می گفتی و چترت که هیچ گاه بازش نکرده نمی کنی نمی شوی.

من و تو از اوهای زیادی گفتیم. زیادی گفتیم از اوهایی که گاهی با ما گاهی بدون ما. گاهی بی گاهی و گاهی بدون گاهی. مثلاً از اویی که یادم هست یک بار آمد بگوید از دوستت دارم، بلامانع بلافاصله تو هم گفتی: خفه شو!

شد تا حالا از اعماق خودش. خفه. این همه سال فقط تو را می نویسد توی داستان ها و هر بار که پرسیدم به تو چه شد؟ چیزی می گفت به تو چه. شده بود در اعماق خودش. خفه!

 فرهاد کریمی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

تا حالا شده که بخواین حرف بزنین و نتونین؟

این روزا تا می خوام حرف بزنم، گوشه ی لبم چین می خوره و من بازم خفه می شم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com