فرواک

سرآغاز سخن

ایوب و ماریا برادر و خواهری هستند که قربانی جنگ اند. جنگی که کودکی شان را به کل نابود و تصویر نوستالژیک تلخی را در ذهنشان حک کرده, طوری که زندگی کنونی هردوشان تاثیر پذیرفته از همان حادثه ی دردناک است. در این بین، در برش سه روزه ی زندگی این دو شخص اتفاقاتی می افتد که آینده ی در پیش روی آنها را برای خواننده آشکار می سازد.

و اما...

رمان در تم خیانت گرچه روان روایت شده و تکنیک های نوشتن بخوبی در آن رعایت شده و برای خواننده کشش دارد اما به نظرم اشکالاتی نیز بر آن وارد است:

1.انتهای داستان اصلاً قشنگ نیست. جمله هایی که ستاره ( زن ایوب) برای ایوب نوشته است تیر خلاصی برای نابودی زندگی شخصی اش نیست و این نشان نوید برگشت و ساختن آینده ای دوباره را می دهد.

2. نتیجه ی اخلاقی خیانت که نویسنده سعی کرده با تمام وجود آن را به خورد خواننده بدهد, ولی آیا اتفاقات و زندگی پیرامونمان همیشه این گونه به نهایت می رسد؟ چند درصد از خیانت های زن و شوهری و عشق های ممنوعه به تنبیه شخصیت می انجامد؟ و آیا بهتر نبود که این مسئله از دید ستاره مخفی می ماند تا خواننده را به این نتیجه برساند که وقایع مخفی زیادی در زندگی اکثر زن و شوهر ها در حال وقوع است و آیا این خاتمه فقط برای اخذ مجوز از سیر طولانی ممیزی کشور نبوده؟

3. کدام زن امروزی با گرفتن یک تاپ به عنوان کادو از طرف همسر آنقدر خوش حال می شود که ستاره خوش حال شده؟ و آن را در حالی که نخ نما شده باز می پوشد؟ (زندگی را تقریباً مرفه فرض کنید)

4. چرا نویسنده فکر کرده زن ها به گفتن جمله "چرا مردها این طوری اند؟" که چندین بار در طول رمان تکرار شده قناعت می کنند؟ آیا این نشان دهنده ی این نکته ( البته از نظر خود نویسنده) نیست که جنس زن هیچ چیزی درباره ی جنس مرد نمی داند و در تمام طول عمر خودش به همین جمله اکتفا می کند و پریشان از نیافتن جوابی برای این پرسش خویش سر به بالین مرگ می گذارد؟

5. جمله ی "زن ها همدیگر رو بو می کشند" به نظرم توهینی آشکار به این جنس است. آیا این جملات جایگزین بهتری نیستند؟ "زن‌ها وجود همدیگر رو حس می کنند" یا "زن ها وجود خیانت رو حس می کنند".

پسافرواک نوشت:

1. کامران محمدی هفت اثر چاپ شده تا به الان دارد که این اثر دومین رمان او در زمینه ی ادبیات داستانی بزرگسال است و اولین اثرش کاندیدای جایزه ی گلشیری در سال 89 بوده است.

2. بگذارید میترا بخوابد, کامران مجمدی, چاپ اول, تابستان 90, چشمه, 130 صفحه, 3300 تومان.

3. این رمان تقریباً آخرین کتابیه که خوندم. دو سه هفته قبل چند تا کتاب خریدم که بخونمشون و فعلاً بنا به دلایلی کتاب خوانی ام تعطیل است, اما از این به بعد بنا به همان دلایل حتماً حتماً یک شنبه ها وبلاگم رو آپ می کنم. 

بعداً نوشت:

دوستان عزیزم حتی الامکان در روزهای بارانی از آب معدنی برای آشامیدن استفاده کنید.

بعداً نوشت در تاریخ 21. 8. 90

دوستان عزیزم عذر‌خواهی مرا بابت نبودنم در فضای مجازی تا هفته ی اول آذر بپذیرید. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خاله سوسکه و غول

خاله سوسکه و قرمزی

خاله سوسکه ی خوشبخت

پسافرواک نوشت:

1.اگر کودک درونتان هنوز زنده‌ است و نفس می کشد، این قصه ‌ها را گوش کنید.

اگر کودکی دارید که قصه دوست دارد، بگذارید که گوش کند.

و اگر ذوق و قریحه‌ی نوشتن دارید، قصه‌ای کودکانه برای کودک درونتان بنویسید و او را به بازی بخوانید؛ سوسک.

2. دیروز داشتم عکس‌هامان را مرتب می‌کردم، عکس‌های نوزادی و کودکی آیلین بیشتر از بقیه شارژم کرد. اینم عکسی از آیلین که در چهارشنبه‌سوری سال 84 گرفته شده.

3. قصه‌ها از مجله رشد کودک، شماره‌ی پی در پی 140، مهرماه 1390.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

گفت: «فک کنین یه روز از خواب پا می شین و بهتون می گن امروز مال خود خودتونه. آزاد آزاد هستین که هر کاری، تاکید می کنم هر کاری دلتون خواست انجام بدین. »

کسی از ته کلاس کوچک داستان نویسی پرسید: «همه جا آزاد هستیم یا فقط داخل خونه؟»

داشت جلوی تخته راه می رفت و روی نیم رخ صورتش، لب خند گرمی نشسته بود. فکر کرد بازی خوبی دارد شروع می شود. دستی به سر بی مویش کشید، مکثی کرد و بعد گفت: «تو خیابون هم آزادین...»

پیراهن حریر قرمز رنگم را تن می کنم. جلوی آینه می چرخم تا چین هایش شکن شکن شود. کلاه حصیری خاک گرفته ام را از ته کمد بیرون می کشم و دورش روسری زرد رنگ براقی می بندم. موهای بلوندم را دست نرمه باد خنک می سپرم. دست یار بیست سال پیشم را می گیرم و در اتوبان با سرعت 200 تا می رانم و صدام را ول می کنم تا با آهنگی که دوست دارم اوج بگیرد...

دستی مردانه شانه ام را به شدت تکان می دهد. می چرخم سمتش. می پرسد: «داشتی جیغ می کشیدی. خواب بدی می دیدی؟»

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com