فرواک

سرآغاز سخن

موهای سرش تمامی سفید بود. کوژ داشت و کت و شلوار سفید یخی نوش توی تنش زار می زد. صورتش را با دقت تمام تراشیده بود. می گفتند افسر گارد بوده زمان پهلوی. توی نگاه اول شیرین هشتاد سال را داشت. نوه ش اما می گفت هفته ی پیش نود ساله شده. این طور بگویم که یک مارکز تمام عیار بود با همان شکل و شمایل توی دلبرکان غمگین من. کروات خوشگلی بسته بود. واکس کفشش برق برقک می زد. توی نگاهش زندگی بود که موج می زد اما حیف می گفتند آلزایمر گرفته جدیداً. شب عروسی از هیچ کس عقب نمی ماند توی رقص. آغوشش برای هرکس که دوست داشت باهاش برقصد باز بود. دوست داشتم پیژامه ای با بوس های باسمه ای داشتم تا تقدیمش کنم. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دلم بدجور گرفته. یعنی همیشه تو ساعت های آخری که می مونه به سفر دلم بدجور می گیره. تلخ می شم. احساس می کنم بار آخریه که خونه و دلبستگی هام رو می بینم. داریم می ریم اهواز. تا همین یک ساعت پیش خوب بودم ها، درگیر چمدان بستن. اما حالا که بسته ام اش. حالا که گذاشته ام اش بغل در. یعنی ممکن است؟ به مرگ فکر نمی کنم. نه. اما راستش نمی دانم چه مرگمه. خل تر از من تو دنیا هست آیا؟ این روزها دیوانه وار به وبم هم سر می زنم به امید حرفی، صحبتی، و هر بار... نه نیست. خبری نیست. تنها هستم. تنها مانده ام. و باور اینکه اگر من نشود حرفی بزنم با دوستی، فراموش خواهم شد به سادگی. این روزها دیوانه م. این روزها تلخم. ببخشیدم به بزرگواری خودتان.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

من دیگر فکرهایم را کرده ام و می خواهم برای انتخابات آینده ی ریاست جمهوری امریکا کاندید شوم. مملکت الان نیازمند نامزدی است که حزب مخالف نتواند چیز شرم آور جدیدی در پرونده اش پیدا کند. به نظر من اگر مردم از همان ابتدا بدترین و سیاه ترین بخش های پرونده ی اعمال یک نامزد را بدانند، هر تلاشی برای تخریب وجهه ی او از طریق پیدا کردن و عَلَم کردن آتوها و لکه های ننگ ناشناخته، در نطفه خفه خواهد شد. بنابراین می خواهم با کارنامه ای باز و شفاف وارد کارزار انتخابات شوم. می خواهم خودم تمام اعمال و افعال ناجوری را که در گذشته مرتکب شده ام رو کنم و گردن بگیرم. از این پس اگر قرار است کمیته ای در کنگره، به شخم زدن زندگی نامه ی من گمارده شود به امید این که بتواند لکه ی ننگ لاپوشانی شده ا ی را عیان کند، این گوی و این میدان.

اول از همه، می پذیرم که در زمستان 1850 پدربزرگ روماتیسمی ام را مجبور کردم از درخت بالا برود. پیر بود و مهارت زیادی در درخت نوردی نداشت ولی به مدد خشونت سبعانه ای که ویژگی ذاتی من است و با نشانه رفتن یک شات گان، مجبورش کردم نصف شب پیژامه پوش از خانه خارج شود و به مکافات از یک درخت چنار بالا برود و تا صبح همان جا بماند. این کار را کردم چون خروپف می کرد و اگر الان زنده بود، باز هم همین کار را می کردم. وضع عاطفه و انسانیتم از 1850 تا حالا فرق زیادی نکرده است. هم چنین صادقانه اعتراف می کنم که در نبرد گتیزبرگ از جبهه فرار کردم. دوستانم سعی کردند با طرح ماجرای جورج واشنگتن که در نبرد ولی فورج برای دعا کردن توی جنگل رفت و گفتن این که من به تقلید از او این کار را کرده ام، ماجرا را ماله بکشند اما حرفشان مزخرف محض است. من جبهه را در راستای خطی مستقیم به سمت مدار راس السرطان ترک کردم چون مثل سگ ترسیده بودم. دلم می خواست کشورم نجات پیدا کند اما ترجیح می دادم این کار را شخص دیگری انجام بدهد و این ترجیح هنوز هم در ذهن و اندیشه ی من باقی است. اگر نشان رشادت تنها در دهانه ی توپ خالی باشد. در غیر این صورت، هدف همیشگی و تغییرناپذیر من این خواهد بود که از روی فنس بپرم و بروم خانه.

این شایعه که من عمه ی مرده ام را پای بوته ی موی خانه، خاک کرده ام حقیقت دارد. مو، کود می خواست و عمه هم باید دفن می شد و من هم او را تقدیم این هدف متعالی کردم. آیا این ماجرا صلاحیت من برای ریاست جمهوری را نفی می کند؟ قانون اساسی که چنین چیزی نمی گوید. در تاریخ کشور ما هیچ شهروند دیگری به خاطر این که بوته ی مو را با خویشاوندان مرده اش تقویت کرده، از ریاست جمهوری محروم نشده است. چرا من باید اولین قربانی تعصب کورکورانه و مضحکی باشم؟

و در پایان می پذیرم که علاقه ی خاصی به فقرا ندارم. به نظرم یک آدم فقیر در وضعیت فعلی اش چیزی جز حجم عظیمی از ماده ی خام تلف شده نیست. ماده ی خامی که اگر خوب قطعه قطعه و بسته بندی شود، می تواند به کار تغذیه ی بومیان جزایر آدم خوار بیاید و تراز تجاری ما با این مناطق را بهبود ببخشد. در اولین پیامم بعد از انتخاب شدن، پیشنهاد خواهم داد قانونی برای این ماجرا تصویب شود. اصلاً شعار کمپین تبلیغاتی ام این خواهد بود: « آدم فقیر یا سوسیس؟ این دومیش بهتر نیست؟»

این موارد تقریباً سیاه ترین بخش های زندگی و شخصیت من هستند. قضاوت در موردشان را به مردم واگذار می کنم. اگر مرا نخواستند برمی گردم خانه ام. ولی خودم را گزینه ای مطمئن در انتخابات می دانم: مردی که کارش را از فساد و تباهی مطلق آغاز می کند و هیچ چیز نمی تواند او را از جایی که هست پایین تر بکشد.

پسافرواک نوشت:

1. از مارک تواین، ترجمه ی احسان لطفی، مجله داستان همشهری، شماره ی نوزدهم، آذر 91.

2. این متن نخستین بار 9 ژوئن 1879 در روزنامه ی New york Evening Post منتشر شده است.

بعداً فرواک نوشت:

چه کیفی می ده نوستالژی ده پونزده سال پیشِ کانون رو زنده کنی با آموزش نقاشی به بچه های کلاس دومی مدرسه ی آیلین. سی، سی و دو دانش آموز شیطون و جغله و خانوم و خاله صدا کردن هاشون و کشیدن سی، سی و دو تا جوجه و پروانه تو دفتر نقاشی تک تکشون، بعد ِیاد دادن رو تخته.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

می‌گویم آب.

روی لبم را که حس می‌کنم چاک چاک است و متورم و خشک، دستمال‌ِ نمداری می‌نشانی و قطره‌ی آبی از گوشه‌ی دستمالِ سفیدت می‌چکد توی دهانم و گم می‌شود تو جهنمِ آتشی که توی حلقم شعله می‌کشد و زبانه‌هاش گوش‌ها و چشم‌هام را می‌سوزاند و چشم‌هام را کم می‌ماند که بپلقاند از حدقه‌شان بیرون.  توی دریای موج‌دار و خیس و نم‌دار چشمهات، اشک است که تکا‌تکان می‌خورد و برقی است از روی شوقِ چشم بازکردنم گویا و لبخندی که تا چشم‌هام را باز می‌بیند می‌نشیند گوشه‌ی لبت.

پسافرواک نوشت:

توی بیابانی بی‌آب‌و‌علف بودم گویا. از زمین‌ و‌ آسمانش آتش داشت می‌بارید فرقِ سرم و گرمایی که داشت زبانه می‌کشید و بخاری که سراب‌وار جلوی چشم‌هام می‌رقصید و راهِ دور را نزدیک پایم نشان می‌داد و دریاچه‌ای که می‌رقصید جلوی چشم‌هام، پشتِ ‌آن بخارِ لرزان و رقصان و شعله‌ور. می‌دویدم و کفش پام نبود و خار بود زیر پاهام و علف‌های زبر و خشنی که حمله می‌کردند طرفِ انگشت‌هام و خیسی گرمی که می‌دوید لای انگشت‌ها و کفِ پام. می‌دویدم و از نفس نمی‌افتادم انگار. می‌دویدم و گذرِ شب و روز و ماه و ستاره‌ها و خورشید _سریع و پرشتاب_ نیم‌دایره‌ای در افق زمین می‌زدند و من، هم چنان می‌دویدم...

دوست داشتم بعد بیدار شدنم از کابوس، باز تو بودی کنارم و دست های مهربانت روی سرم. حیف که نیستی پیشم و خیلی وقت است که ندیده امت. تا عید چند روز مانده؟ می شمارم. پووووف.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خیالِ تهیِ شب هایم را

صدایِ گام هایت

آرام آرام

پر می کند

وقتی به خوابم می آیی

(اولدوز_ زمستان 91)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com