فرواک

سرآغاز سخن

داستان از آنجا آغاز می شود که روزنا پرستار استراحت‌گاهی در شهری کوچک که حمام آب معدنی نیز دارد، به کلیما که نوازنده ی ترومپت مشهوری است زنگ می زند و اظهار می کند بچه ای که در شکم دارد از آن اوست. کلیما این موضوع را، با یاد آوری این که فقط یک شب با او بوده است، انکار می کند اما روزنا اصرار می ورزد و باعث می شود که کلیما از پایتخت به استراحتگاه روزنا برود. در این بین شخصیت های مهم  داستان وارد صحنه می شوند، شخصیت هایی چون بارتلف، دکتر اسکرتا، اولگا، فرانتا و کامیلا. شخصیت هایی به هم مرتبط در داستان که هر کدام در نهایت به نتایجی از زندگی می رسند، نتایجی چون زیبایی شناسی، فرصت های از دست رفته، حسرت و تناقض ها. به نظرم داستان به نتیجه نهایی نفی تمام ارزشها می انجامد.

 برگزیده ای از مقدمه ی مترجم:

مهمانی خداحافظی در نظر بسیاری از منتقدان آثار میلان کوندرا، نویسنده ی برجسته ی چک، تیره ترین رمان اوست؛ چرا که نشانه هایی از تجربه ای به مراتب نزدیک تر و ویرانگر تر از دوران استالینی، یعنی بهار پراگ همراه دارد.

داستان در فضایی کافکایی، در محیط بسته و خفقان آور یک استراحتگاه اتفاق می افتد؛ و همچون محاکمه ی کافکا با اتهامی نامعلوم آغاز می شود و پس از یک سلسله ماجراهای عجیب و غریب، خیلی سریع و طی پنج روز، که پنج فصل داستان را تشکیل می دهند، به یک احساس گناه می انجامد.

مهمانی خداحافظی مهمانی مسخ شدگان است. مهمانی ارزش از دست دادگان است. دکور مهمانی فضای بخارآلود و خفقان آور حمام آب معدنی است. سیاهی لشگر ها زنان عقیم اند. روی این صحنه ی مهمانی همه از جانیان وحشت دارند. تنها کار لازم برایشان دور کردن آنها از قلمرو امن خود است و در این راه آن قدر می کوشند که خود به جنایتکار تبدیل می شوند. اما زن های استخر آب گرم مظهر زنانگی جاودانی، مظهر زایش، تیمار کردن، شکوفا شدن، و پژمردن نیز هستند.

داستان برمحور تولید مثل می گردد؛ این مظهر دوام و بقای زندگی قهرمانان داستان همگی به نوعی وارد مبحث تولید مثل می شوند و طی گفتگوهایشان جنبه های خودشناسی، انسان شناسی، و جامعه شناسی را به زیر سوال می برند. هنر کوندرا در این است که قهرمانان مهمانی خداحافظی را آن چنان تصویر می کند که در پایان کتاب همه ی آنها با وجود قرارداشتن در میان همین دو گرایش متضاد به حق خود برای فهمیده شدن و درک شدن می رسند.

پسافرواک نوشت:

1. مهمانی خداحافظی، میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، چاپ ششم، روشنگران، 310 صفحه.

2. در جاهایی از رمان ناخودآگاه حس می کردم نویسنده خودش را در نقش یاکوب به تصویر کشیده. بعدها در اینجا خواندم که گویا نویسنده  در جوانی در خدمت نازی بوده و شخصی را لو داده و باعث تلخکامی در زندگی او شده است. یاکوبی که در گذشته اش در رمان به این گونه بوده.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پدرم عقیم بود

مادر از صدای ساز همسایه حامله شد

من به همسایه رفتم

هنر از در و دیوارمان بارید

پدر از غصه فیلسوف شد

حرف های گنده گنده زد نفهمیدیم

بردیم دارالترجمه

می دانید آلمانی چه می گفت؟

«اگر هنر نبود

حقیقت ما را می کشت»

از  زنبورهای عسل دیابت گرفته اند، اکبر اکسیر، ابتکار نو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

چه خوش گفته بودندی شیخه ی ما دامن چین چین اندر مزایای انگشتانِ پا. مریده ای از جمله مریدان او این سخنِ ناب را به تمامی درک نکرده بودندی و به سخره گرفته بودندی تا اینکه بر حسبِ اتفاقی به این مهم پی برده و گفتندی که با طلا باید نوشتندی من بابِ مزایای انگشتان پا تا همگان از آن آگاه شوندی. و اما این حقیر _راویِ روایتِ مریده_ اتفاق را بر حسبِ عادتِ جمله مردمان بر حسبِ نوشتارِ روزمره آورندی تا خوانشِ آن بر همگان میسر شدی:

مریده با تمام قوا داشت برای آخر هفته و عقد کنان خواهر آخری آماده می شد. دوشنبه بیست و نهم خرداد بود که از مشاطه خانه خروج کرد و دم در و در اولین پله ثانیه ای بین زمین و هوا معلق ماند و بعد چهار پله تا پاگرد نزول فرمود. این نزولِ اجلال نمودن بر روی پله همانا و مردود شدن از گزینش رادیوگرافی جنابِ آنکالِ  طبِ اورژانس همانا. القصه این شد که بنا به دستور اطبا مریده ی مزبور تا سه ماه حق نشستن بر زمین گرم نداشتندی و خم شدن نبایستندی فلذا از کار و زندگی افتادندی و عقد کنان از دماغش درآمدندی تا این اتفاق مسبب کشف مزایای انگشتان پا شدی.

پسافرواک نوشت:

 خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شده و خب الان حالم خوبه. به همین سبب از دوستانی که نتونستم جواب کامنت هاشون رو بدم یا بهشون سر بزنم عذرخواهی می کنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com