فرواک

سرآغاز سخن

 پنجره را باز می کنم و تا کمر خم می شوم. شلال موهام از کنار گوشم و پیشانی م آویز کوچه می شود. آن پایین ایستاده و رو به پنجره ها نگاه می کند. کار هر شبش شده. منتظرم است. می بیندم.

داد می زند: این طوری نگاه نکن، بنداز بیاد.

 اسکناس بال بال می زند و تا بیفتد هزار چرخ می خورد و من به تو فکر می کنم که  نیستی. شاید اصلاً آمدنی نبود تا رفتنی هم باشد. خیال. خیال. خیال تو.

توی هوا می قاپدش. داد می زنم: غمگین ترینش رو.

 تا سازش را کوک کند، می نشینم پای پنجره. بغض فروخورده ام می شکند. 

پسافرواک نوشت:

بنا به نظر خوب دوستمون "مداد سیاه" بخشی از متن رو تغییر دادم. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۳ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پرویز مهندس معماریست که در روستایی اطراف کرمان مرمت کاروان سرایی متروکه را عهده دار است و آن طور که معرفی مان می شود فردی راحت طلب و تنبل است و به سبب گریز از مشکلات خانواده به این روستای دورافتاده پناه آورده است؛ فرار از گذشته و  امید به آینده ی پیش رو. داستان با همکاری غلام و مراد  و در پی یافتن گنج شروع می شود و در ادامه با روایت راویان متعدد و اتفاق هایی فرعی که داستان اصلی را در بر خود می گیرند، ادامه می یابد.

داستان روایت کویر است، کویری تشنه که خلق و خوی خشن و تشنه ی خود را ناخودآگاه به اهالی سرزمینش منتقل می کند. داستان روایت قومیت هاست، روایت خستگی و دل مردگی اهالی خسته ی روستایی دورافتاده که نژند و نزارند. تصویر ویرانه هایی است که خیال آباد شدن ندارند، ویرانه هایی که گذشت زمان با بی رحمی تمام تاراجشان کرده، کاخ ها و آبادانی هایی که به یغما برده شده و همه را یکی کرده، مردمی ذوب شده در هم.

 تعدد راوی ها (همگی اول شخص) در پیش برد روند داستان موثر بود، چون صحنه ی خاصی از زاویه دید چند راوی روایت می شد و هر بار گره کوچکی از آن می گشود، اما نکته ی اساسی در لحن تمام راویان بود که اصولاً نباید یکی انتخاب می شد، چون این امر سبب شده بود خلق و خوی تمام راویان یکی به نظر برسد و هیچ فرقی بین دکتر فرید و ماه منیر یا پرویز و کل حسن نباشد و به نظرم تنها دلیل انتخاب یکسانی لحن راویان تکه پاره نشدن اصل روایت بوده است. چه اگر هر کدام از دوازده راوی داستان هر کدام لحن خود را داشت، شاید رمان پرسه زیر درختان تاغ اصلاً کار موفقی نمی شد. مسئله ی دیگر روایت ماجرای سارا است که از زبان خود او روایت می شود، روایت زنده به گورشدنش در حالی که ماجرا وقتی روایت می شود که از سارا جز جسدی سرد چیزی برجا نیست ضمناً وقتی دیگران ماجرای او را می شکافند دیگر نیازی به روایت خود او _در حالی که او گره ای از داستان باز نمی کند_ نیست.

پسافرواک نوشت:

1. لحن راویان و ناتورالیست بودنش من را به شدت یاد لب بر تیغ می انداخت. البته این رمان قبل از لب بر تیغ نوشته شده است.

2. از علی چنگیزی سال گذشته رمان دیگری با عنوان پنجاه درجه بالای صفر  و مجموعه داستان کاج های مورب نیز چاپ شده است.

3. بد نیست اینجا یادی از رمان خوب و خواندنی آداب بی قراری یعقوب یاد علی بکنم.

4. پرسه زیر درختان تاغ، علی چنگیزی، ثالث، چاپ اول، 1388، 221 صفحه.

بعداً نوشت:

می گم مگه نمی گه " و لا تُلقو بایدیکم الی التَّهلُکه". می گم مگه نمی گه " لا یُکلف اللهُ الّا وُسعَها". می گم مگه نمی گه " فَمَن کانَ منکم مریضاً او علی سفرٍ". خودش بهتر می دونه. خودشه که یادم داده. بارها با هم حرف زدیم. خدا بخشنده تر از این حرف هاست. مهربون مهربون هاست. بابایی من، حالا که به مشکل حاد برخورده قبول کرده که نمی تونه دیگه روزه بگیره. چرا پدر مادرا نمی دونن که بچه هاشون _ حتا اگه بچه هم نباشن_ بهشون احتیاج دارن؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٥ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

توی برهوتی از تاکسی پیاده شد که شاید اسمش تهران بود، اما شکل هیچ کجا نبود. خط های مورب سفید رنگ شانه ی اتوبان را گرفت و رفت سمت تونل دراز و دو دهانه ای با چراغ های زرد کوچک.

 درست وسط راه و به هوای تاکسی دیگری توی خروجی آرژانتین پیاده شده بود. ویژ میژ ماشین های رنگ به رنگی بود که به سرعت از کنارش می گذشت گه گاه با بوق ممتد و کشدار برای او که کیفش را هم توی هوا تاب می داد. عجله داشت. داشت می رفت که برسد به آزادی.

****

زیر پل قدیمی و دوداندود وقتی خواسته بود سوار تاکسی های مسیر دل خواهش شود، جز یک جای خالی انتخاب دیگری نداشت. روی هم رفته جایی برای نشستن نبود، اما نشست. سه مرد. جلویی مویی روی سر نداشت اما انگشت هاش انگار که روی موهایی شانه شود، مدام شانه می شد روی سفیدی پوست. کنار دری چرتش برده بود و آخر سر مرد کنار دستش با جثه و هیاکلی درشت با پاهاش از زانو به بالا هفت درست کرده بود.

چپیده بود. جثه ی لاغرش جز یک وجب جا لازم نداشت برای نشستن. دستگیره ی بالای سرش را دو دستی چسبیده بود و زانوهاش را به هم فشرده بود تا مگر نشستنی باشد بی تماس بدنی.

****

ویبره ی گوشی موبایلش توی جیب مانتوش ور می زد. گوشی را که درآورد، رسیده بود دهانه.

گفت: دیر نکردم. نیم ساعت صبر کنی نمی میری. این هفته نوبت منه برا بچه. ها چی گفتی؟ برا تو که بد نشدش. شاکی منم که اگه نباشم.... خیله خب داد نزن...

گوش داد. بعد گفت: توی تونلم. پیاده. نمی تونستم بشینم تو تاکسی. یارو بغل دستی‌م داشت اذیت می کرد.

گوش داد. دوباره گفت: به مرد جلویی گفتم. الدنگ نخواست که جاشو عوض کنه. بعد تونل تاکسی می گیرم.

گوش داد. هیچ فرصتی نماند تا جوابی بدهد. بوق های ممتدی بود که صفیر می کشید توی تونل. آزادی همراه با فوج فوج نور درخشان به استقبالش آمده بود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com