فرواک

سرآغاز سخن

ریکاردیتو سوموکورسوی میافلورس نشین که در منطقه ای مرفه نشین کشور پرو زندگی می کند، پسر نوجوانی است که در پی عشق های سطحی و زودگذر نوجوانی با لی لی که دختری جذاب و خوش پوش است و خود را شیلیایی معرفی می کند، آشنا می شود. عشقی آتشین که منجر می شود بارها در آن سن کم به او اظهار علاقه کند. اما قصه ی دلدادگی او در پرو چند روز به طول نمی انجامد و در پی اتفاقی لی لی غیبش می زند. همین غیبت سرآغاز هماهنگی روایت غیبت ها و آشکار شدن ها در داستان یوسا می شود. دختر هر بار _ حتا بعد از سال هایی طولانی_ با نام مستعار جدیدی و طی اتفاقی پیش بینی نشده در برابر ریکاردیتوی عاشق پیشه که مترجم سرشناسی شده، ظاهر می شود. ریکاردیتویی که مجنون وار عشقی خالص المخلص به دختر بد دارد و هر بار این دختر بد او را در شرایطی بد رها می کند. چریک من، مادام آرنو، مادام ریچاردسون، کوریکو، نینامالا( دختر بد) اسامی مستعار اوست. از مرحله ی دوم به بعد غیبت دختر بد خواننده می داند که او دوباره در مرحله ی جدیدی از زندگی ریکاردیتو پیدا خواهد شد و به همین دلیل منتظر اوست. این انتظار شیرین در  ابتدای هر فصل آغاز و در پایان آن پایان می یابد تا در فصل بعدی شکوفای پیدایشی به نحوی دیگر باشد. روند داستان کشش خاصی دارد. هرچند ماجرا برای خواننده لو می رود و به نوعی لوث می شود، اما انقدر عشق این پسر که رفته رفته به پیری می رسد خواندنی ست که لحظه ای به فکر هم نمی رسد تا رهاش کنی.

ریکاردو ستودنی ست. عشق او در این قرن ستودنی ست و در عین حال رقت انگیز شاید. خواننده در سراسر داستان هم او را می ستاید، هم نکوهش می کند. بارها با خود او که خود را احمق می نامد هم عقیده می شود و در عین حال به او و ذهن او و دلش که چهل سال جز به دختر بد به هیچ زنی تعلق ندارد، غبطه می خورد.

حذفیات و مترجم سانسوری های متعددی در طول داستان وجود دارد و مترجم آنها را با علامت مشخصه ای مشخص کرده که گاه باعث رنجش می شود، چون بر اساس موضوعی تکراری بر این باوریم که سانسور به زحمات نویسنده در خلق یک اثر ناب لطمه می زند. اما شاید همین حذفیات نشان دار شده کمی به خواننده در حدس متن و جاهایی که حذف شده کمک کند.

این رمان یوسا برخلاف رمان های دیگر او که پرند از وقایع تاریخی اجتماعی پرو، رمانی ست در حد لذت بردن از متنی رمانتیک در روزی دل انگیز و پاییزی شاید. لذت حاصل از سکر عشق خالصانه ی راوی به دختری بلندپرواز. لذتی حاصل از آرزو هایی قلبی و نوستال در ذهن هر کدام از ما حتا.

پسافرواک نوشت:

دختری از پرو، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه ی خجسته کیهان، کتاب پارسه، 352 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

از وقتی که به ش گفته م لعنتی، آمده و نشسته روبروم و گیر داده به م. افتاده به زنجموره، به ناله، به التماس، به فین و فین کشی. یک بند لابه می کند که من لعنتی نیستم اولدوز. من بی چاره م. من آواره م. تو یکی که می شناسی م چرا؟ تو یکی که باهام ماه ها زندگی کرده ای چرا؟

روفیا. روفیا روفیا. این دختر که عجزش ناتوانم کرده. که زندگی ش، که سرنوشت نکبتش توی دست های من بوده. که من بودم به ش حس دادم. من بودم که گفتم به ش نفس بکشد توی ذهنم. توی داستانم. من بودم که ساختمش. مثل بچه ای که نطفه اش توی دلت رشد کند آرام آرام. هق هقش گوش کر کن شده. می نالد رهایم نکن اولدوز. من رو بکش از لای این کاغذا بیرون. نذار توی انبار ذهنت خاک بخورم. تلف می شم آن وقت.

نشسته روبروم. آن ور میز بلند هشت نفره. ادای مهمان های لوس را درمیاورد برایم. مثل آن موقع ها که باران می کوفت روی شانه ی هردوتامان. که دوشادوش هم می رفتیم توی کوچه نرگس. که سرش خمیده بود روی شانه هام. که دستم را حلقه کرده بودم دور کمرش. دوست دارم بغلش کنم. اشارپ سفید یخی شهلا را انداخته روی دوشش. تکیده تر از زمان هایی ست که می نوشتمش. که زندگی م شده بود غمش. انگار که خودش را کشته. مثل روحی ست که جسم ندارد. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٥ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پنج و نیم صبح؛ ایستگاه راه آهن تهران

برای همسر دست تکان می دهیم که یعنی خداحافظ. آسمان از گوشه ی شرقی ش کم کم دارد روشن می شود. توربوترن اتوبوسی درجه یکی را سوار هستیم من و دخترک با شماره صندلی های 70 و 71. درست انتهای سالن که درش به دستشویی بوگندویی باز می شود. دو صندلی و یک میز تاشو مقابلمان است که هر دو صندلی خالی اند. دو صندلی هم کنار دستمان. زن و شوهر و بچه ای حدوداً دو ساله با ساک و خرت و پرت هایی زیاد. سفره پهن کرده اند روی میزشان. نان سنگک و تخم مرغ آب پز با مخلفات. مسیر تهران تا کرج پر است از بیغوله هایی که زباله بازیافت می کنند. مسیر مستقیمی که از فلاح می گذشت قبل‌تر ها، حالا شده دور قمری یک ساعته ای که از اسلام شهر می گذرد. ترن انقدر تکان های شدید می خورد که صد رحمت به زلزله ی هشت ریشتری.

هفت صبح؛ کرج

 پیرزن چاق روبرویی م ساک حجیمش را می گذارد زیر پای من و خودش. طوری که جا نیست برای دراز کردن پام. هر از گاهی پاش را می گذارد روی پام که گذاشته م اش روی فن زیر پنجره. نمی دانم پاهام را کجا بگذارم. باید دو زانو بشینم روی صندلی م. تا می زنمشان. زنی چادری و شکل خودش موقع حرکت قطار برای پیرزن دست تکان می دهد. چشم هاش را می بندد. نصف صندلی کناری ش را هم اشغال کرده. مرد کنار دستش از مهمان دار می خواهد تا جاش را عوض کند.

 هشت و نیم صبح؛ قزوین

صبحانه‌ای که سرو شده، نخورده ایم. کیک و آبمیوه ای ست داخل جعبه ای با آرم رجا. قبل راه افتادن تو خانه چیزکی خورده ایم. دختر بچه ی کناری مان ولوم صدای بلندی دارد و مدام سوال می پرسد از مادر خواب آلوده ش. بوی گند تلنگ های تخم مرغی که مادرش اول صبحی بسته به ش هر از گاه فضا را معطر می کند. پیرزن هنوز خواب است. دخترکم سرش را گذاشته روی پام. می خواهد که بخوابد. بعد صبحانه دستشویی مدام پر و خالی می شود. زن و مردها با دست های خیس و تلیس از کنار دستم می گذرند.

 نه صبح

جاده زیر پای قطار می لغزد. سر می خورد و درخت های حاشیه ی ریل به سمت مخالفم می دوند. کارگرای تاکستانی جعبه های انگور را می چینند توی سبد های کنار دستشان. یکی دو نفر بچه سال برامان دست تکان می دهند. مرد کنار پیرزن عاقبت فراری می شود از تنگی جا و وراجی های بچه ای که خواب ندارد و حالا با دخترکم سرگرم نقاشی روی کاغذی است که به ش داده م. متوسل شده م به مجموعه داستان باریکی که همراهم آورده م. مرد توش فرنگی نشسته، زنش ایرانی و از راه دریچه ای که بینشان فاصله انداخته با هم حرف می زنند. 

 ده صبح

ایستگاه زنجان را نیم‌ساعت است رد کرده ایم. ترن افتاده توی پیج های جاده و سرعتش کم شده. چیزی از چشم های پیرزن معلوم نیست جز طرح جاده ی کنارگذر ریل و درخت های تبریزی که از روی جام عینکش سر می خورند. وروجک کناری مخ همه را ترید کرده. دو سه بچه ی هم سن و سال توی سالن پیدا کرده. مهد کودکی شده سالن، عجیب. نوزادی توی بغل مادرش ونگ می زند. پیرزن خم می شود و توی گوشم می گوید تخم های بی بسم اله.

 یازده صبح

جاده ی ترانزیت توی یک قدمی مان است. شش تونل را که رد کنیم، از بغل سیلوی قدیمی و کوره های متروکه ی آجر پزی وارد ایستگاه می شویم. هیچ نخوابیده ایم. هیچ نخوانده م. حالت تهوع دارم. ساختمان چند طبقه ی دانشگاه از بالای تپه ی گوله حسرت دیده می شود. حریف دخترکم نشده ام تا آرام بگیرد. برای بابا که بغل ساعت ایستگاه ایستاده, دست تکان می دهم. تمام ترن خالی می شود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 تمام آلبوم ها را می ریزم جلومان. از همان ابتدا. از همان بچگی هام.

آنقدر عجیب نگاه شان می کند که نفسم بند می آید. آلبوم را می گیرد جلوی چشمش و دقیق به عکس هام خیره می شود.

می گوید: دیدی تو بچگی ت هم شبیه من نبوده؟

قلبم توی سینه م نای تپیدن ندارد. از وقتی ازم پرسیده من چرا شبیه تو نیستم، طاقت ایستادن ندارم. طاقت نشستن و طاقت ماندن هم.

می گوید: بچه ها می گن تو اصلاً شبیه مامانت نیستی.

 می گویم: عوضش کپ بابایی هستی. این بده مگه؟

می گوید: آخه...

باید مهار کنم خودم را. نباید که ببازم.

می گویم: عوضش چشات شکل خودمه. فرم انگشتات شکل خودمه. احساساتت شکل خودمه.

می گوید: بچه های کلاسمون می گن تو مامانم نیستی.

عکس های بارداریم را نشانش می دهم. بعد عکس های نوزادی ش را.

می گوید: مثه اون خانمه که تو اون فیلمه می گفت"من بچه می خوام" بالش بسته بودی به دلت؟

غمش کمر خم می کند. می شکندم. شب به مجید که می گویم، فقط می خندد. جدی نمی گیرد. سرگرم کاغذ پاره هایی است که دور و برش ریخته. غم توی نی نی چشم های کودکم موج می زند.  هیچ وقت نخواسته ام نباشم. من هستم. بوده ام از همان روزهای اول و این یعنی؟

می روم حمام. تنها جایی ست که تازگیها حس می کنم می توانم خلوت کنم با خودم. می نشینم روی کاشی ها و تکیه می دهم به دیوارش. پشنگه های آب پرت می شود روی پاهام. روی انگشتام. روی صورتم. زانوهام را بغل می کنم. گریه امانم را می برد.

پسافرواک نوشت: 

فقط ایده است, هرچند برگرفته از سوالی ست در همین زمینه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٠ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com