فرواک

سرآغاز سخن

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

(بریده ای از شعر اندوه تنهایی، از دفتر دیوار فروغ فرخزاد)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٦ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

گفت: ما امروز تو حیاط یه جورابو چال کردیم.

خودش و دخترک همسایه را (واحد بغلی مان) می گفت. دخترک طفلی تحت تاثیر خاکسپاری مادربزرگش بود هنوز.

گفت: یه مشت خاک ریختیم روش. کپه ای درست کردیم.

گفت: ستایش حتا براش گریه هم کرد.

دخترکم را نگاش می کنم. بعد بغلش می کنم. می نشانمش روی پام. باید براش حرف بزنم. نشسته م کنار بخاری.

...

شب سال نو بود. کلاس اولی بودم. بابا برامان عصری ماهی قرمز درشتی خریده بود که توی کیسه فریزری چرخ می خورد و حالا توی تنگ بلوری، زبل و سرزنده جست و خیز می کرد. دوست داشتم پولک های براقش را لمس کنم. انگشت که می کردم توی تنگ، ماهی هه می رفت تا ته ته ها و جیکش در نمی آمد. حتا دم هم تکان نمی داد. خیلی زبل بود. آبجی بزرگه همه ش سکم می زد که نکنم. که ممکن است بکشمش. آخر فقط مال من که نبود ماهی هه. برای هر چهار تامان بود. من و آبجی بزرگه و آبجی کوچکه که توی آشپزخانه بود و کوچیک کوچیکه که نوزاد بود هنوز. می زد و می زد و حریفم که نمی شد بلند صدا می زد ماااماااان. اما مامان توی آشپزخانه با ماهی گنده تری داشت کشتی می گرفت برای شب خورده شدن. صدامان را نمی شنید. می زدم ها،  اما من روم کم نمی شد. زیر بار نمی رفتم. می گفت الانه که بکشیش. ول نمی کردم. نرم و لیز بود و توی مشتم جا نمی شد. گفتم ترسویی. گفت نیستم. گفتم هستی. گفت اگه بمیره دیگه ماهی بی ماهی. بابا دیگه نمی خره. گفتم تو خیلی ترسویی. یه چیزایی مایه ی سوسول الان. گفتم ترس چیز مزخرفی ست. اصلاً معنی نداره برام. عوضش بیا ببین چقدر کیف داره توی مشتت نگه ش داری.

گفت همه می ترسن. گفت خانم معلممون می گه ترس خوبه. معنی احتیاط رو می ده. گفتم من نمی ترسم. گفت مگه خودت شب ها که جیشت بلندت می کنه بری دست شوییِ ته حیاط، نمی ترسی؟ گفتم نمی ترسم. گفت دروغ می گی. گفتم نمی گم. جر می کرد باهام. خداییش اما می ترسیدم و جیکم در نمی آمد. الحق سایه های موهومی همیشه می افتاد روی دیوار همسایه اما برام افت داشت کسی بفهمد می ترسم. آن وقت فردا توی کوچه بین بچه ها چو می افتاد که ترسو ام و دُوشان_ پسر همسایه ی آن ور خیابان_ اذیت هاش بیشتر می شد. با آن شمشیر چوبی نتراشیده نخراشیده ش که می افتاد دنبال بچه ها و می زدشان. رئیس و حامی بر و بچ این ور خیابان بودم آخر. ضایع بود. بچه های الان می گن سه کاری. یه چیزی تو همین مایه ها. گفت ماهیا از گربه ها می ترسن. از کلاغا می ترسن. گفتم نباید بترسه این. من شجاعش می کنم. حالا ببین. آستینم را بالا زدم و تا آرنج بردم توی تنگ. گفت ها دیدی؟ می ره قایم می شه اون ته تها.

از لای انگشت هام لیز می خورد. توی مشتم جا نمی شد از بس بزرگ بود. گفت داری می کشیش. گفتم دارم شجاعش می کنم. بعد فکری ذهنم رسید. تا خود صبح که نمی توانستم این طوری دست کنم توی شیشه و مرد بار بیارمش. مثل حرف هایی که بابا می زد به مان. که می گفت دخترهای من باید مرد بار بیان.

سر گربه ی پلاستیکی کوچکم از پشت متکا دیده می شد. فهمیده بودم چکار کنم. گربه را آوردم و گذاشتم جلوی تنگ. پرده را کشیدم تا کسی نبیندشان. گفتم حالا مرد می شه. گفت انقدر می ترسه تا می میره. گفتم اگه قراره با یه گربه ی پلاستیکی بمیره، بهتره که بمیره. سر گربه ی خط مخالی عروسکی م را ناز کردم و سپردم مرد بار بیاوردش. بعد ولشان کردیم.

صبح ماهی هه با شکم باد کرده روی آب مانده بود. براش ختم گرفت. چالش کرد بغل گل های کاغذی توی باغچه و یک پرچم مثلنی کنارش کاشت. تا شب باهام حرف نزد. یواشکی نگاش که می کردم، چشاش خیس اشک بود. شب بابا برای هر کداممان یک ماهی ریزه میزه خرید. چهار تا؛ قرمز و سیاه و نارنجی و خط مخالی.

پسافرواک نوشت:

راستی تولد وبلاگم مبارک. نوشابه باز کردن این شکلی دیده بودیننیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

نویسنده به روایت خودش:

نویسنده ی این کتاب متولد چهاردهم مهرماه در شهر آبادان است؛ با تبصره جنوبی است، اما گرما و شرجی را هیچ دوست ندارد و بزرگ شده ی کرمان است. نویسنده ی این کتاب عاشق غذای تند و فلافل و ماهی صبور و ادویه ی جنوب است و بعد از این ها گل های کاغذی و ناز را دوست دارد. نویسنده ی این کتاب کارشناسی ارشد شیمی آلی دارد و فکر می کند خوبی شیمی آلی به این است که «عالی» نیست و از خوبی روزگار این که رشته ی تحصیلی اش هیچ ربطی به ادبیات ندارد. نویسنده ی این کتاب «جامعه ی کهنه» ای دارد و بیشتر اوقات آن جا چیزکی می نویسد و قبل از این کتاب، رمان های پرسه زیر درختان تاغ و پنجاه درجه بالای صفر از او منتشر شده است. کاج های مورب اولین مجموعه داستانش است.

و اما:

مجموعه داستان کاج های مورب از هفت داستان با نام های کاج های مورب، چال یخچال، مرمت، روبه غرب، معبدی در باغ، خوش تیپ، و گربه در زیر زمین تشکیل شده. داستان هایی شاید کمی متفاوت از هم با دغدغه هایی گوناگون از شخصیت مردِ اولِ داستان ها. طوری که به نظر می رسد نویسنده در ابتدای امر نه برای گرد آوردن مجموعه داستان که در زمان ها _ و شاید سال ها_ی مختلف داستان ها را نوشته و بعد به صورت مجموعه جمع آوری کرده است. تمام روایت ها _جز داستان چال یخچال و بعضی بخش های داستان کاج های مورب که بصورت فلاش بک نوشته شده_ در سوم شخص روایت می شوند و هر کدام خواننده را به محیط و برشی خاص از زندگی شخص اول مرد پرتاب می کنند. حتا اگر داستان مرمت و رو به غرب این مجموعه بریده ای از رمان پرسه زیر درختان تاغ او باشد و باز حتا اگر پیر مرد صاحب باغ در معبدی در باغ خواننده را یاد دکتر رمان مهمانی خداحافظی کوندرا بیاندازد و نوستالژی برادر و خواهری بچه های یک شهر، داستان ها گیرایی خاص خودشان را دارند. به زعم من داستان اول و آخر این مجموعه (کاج های مورب و گربه در زیر زمین) از بهترین های این مجموعه اند.

پسافرواک نوشت:

1. کاج های مورب، علی چنگیزی، چشمه، بهار91، 107 صفحه.

2. درباره ی پرسه زیر درختان تاغ اینجا و پنجاه درجه بالای صفر اینجا را ببینید. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دلت می خواهد جمله ی زیر را چطور کاملش کنی؟

دست من بود اگر نازنینم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

هر چه بیشتر و پرشورتر به امیدهای کاذب چنگ بزنیم، بیشتر شبیه آن محکومانی می شویم که هنگام گام برداشتن به سوی نابودی شان دل در گرو یک معجزه دارند. (ایوان کلیما)

پنجاه درجه بالای صفر رمان دومی از علی چنگیزی است که نشر چشمه سال گذشته چاپش کرده. داستان از سه روایت موازی هم و با پس و پیش های نامتوالی تشکیل شده که دو روایت آن در زمان گذشته و یک روایتش با تاخیری شش هفت ماهه  در زمانِ حالِ روایِ سربازی به نام مرادی رخ می دهد.

علی ستوده زندانی است که به زعم من نه برای آزادی دوست هم بندش _نقاش یا همان سینا_ بلکه در تلاشی بی فرجام برای رهایی خود (در روایتی سوم شخص) می کوشد. او از ابرام که دوست هم پیاله و یار غارش است، می خواهد که مادر پیرش را بکشد تا به بهانه ی کفن و دفن او بتواند با نقشه ای که فقط و فقط توی ذهن خودش آنرا ساخته از مرز بگریزد. داستان موازی دیگر (روایت سوم شخص) سعید است. پسری ترسو و بزدل که در نقطه ی صفر مرزی سرباز پادگانی ست. روایت ترس ها و باز ترس های سعید از عملیاتی که قرار است بصورت سری انجام شود و در نهایت او را به ستوده و هم پیاله ای هاش پیوند بزند.

اما روایت سومی هم هست که گاه به گاه و پیش بینی نشده ماجرای سومی را نقل می کند. این سه ماجرا در نقطه ای مشترک به هم می رسند. روایت سومی که نقطه ی شروع و هم پایان  و هم کلید داستان است.

پنجاه درجه بالای صفر همانند رمان قبلی چنگیزی با همان زبان و لحن راویان، روایت عریانی ها و بی رحمی های کویر است؛ تشنه و بیرحم. داستانی همراه با سختی و ملالت زندگی شخصیت هایی که در تلاشند برای بهتر بودن و بهتر شدن؛ تلاشی عبث اما. دیالوگ ها، صحنه ها و ماجراهایی که به مرور و با پیش رفتن در بطن ماجرا ذهن خواننده را به باور جمله ی کلیما نزدیک تر می کند؛ امیدی کاذب برای رخ دادن معجزه ای کور.

پسافرواک نوشت:

1. از علی چنگیزی مجموعه داستان "کاج های مورب" هم امسال چاپ شده که در پست بعد درباره ش خواهم گفت.

2. درباره ی رمان "پرسه زیر درختان تاغ" در اینجا

3. پنجاه درجه بالای صفر، علی چنگیزی، چشمه، پاییز 90، 210 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٧ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

عاشورا، 1388.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com