فرواک

سرآغاز سخن

زنی که می نویسد

کشف و شهودهای زیادی را حس می کند

گویا حلقه ها، بچه ها و جزیره ها کافی نیستند

گویا عزادارها، وراج ها و سبزی ها کافی نیستند

فکر می کند می تواند برای ستاره ها

خط و نشان بکشد

نویسنده ذاتاً جاسوس است

عزیزم!

من همان زنم

مردی که می نویسد

افسون و جادوهای زیادی بلد است

گویا ساختمان ها، کنگره ها و محصولات کافی نیستند

گویا ماشین ها، کشتی ها و جنگ ها کافی نیستند

با اسباب و اثاثیه ی دست دوم

درخت می سازد

نویسنده ذاتاً کلاه بردار است

عزیزم!

تو همان مردی

با اینکه از خودمان خوشمان نمی آید

حتا بیزاریم از کفش و کلاه هایمان

عاشق همیم

دست هایمان

آبی کم رنگ است و آرام

چشم هامان پر از اعترافات تکان دهنده

اما وقتی ازدواج می کنیم

بچه ها با نفرت ترکمان می کنند

غذای زیادی داریم

ولی کسی نیست

این همه غذای عجیب را بخورد

پسافرواک نوشت:

از "آن ها مشغول مردن اند" آن سکستون، ترجمه ی سینا کمال آبادی و محسن بوالحسنی، چشمه، چاپ اول، 1388، 147 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

می بینید؟ شاید هم، البته جورهایی می توانم بگویم حتمی، خودتان فهمیده اید که دیگر حال و حوصله ی موعظه ندارم باهاتان. شما هم_ آن طور که گفتم توی فصل های قبل_ یکی هستید مثل همین چهار نفر. اگر بخواهید، با یک اشاره می شوم راوی تان و پته تان سه سوت روی آب می افتد. خیلی وقت ها خیلی کارها کردنش و خیلی حرف ها  گفتنش به صلاحتان نیست. پس لال مانی بگیرید و بگذارید کارم را بکنم. این آخرِ قصه است. البته اگر قصه ای فرضش کنید. دلم از (...) لیلا ریش است. دلم از دست حمید خون است، از نقشه های پدرام و حتا از خود شهروز که مثل کفتار نشسته بوده به (...) تا بعدش، به خیال خام (...). ولش کنید جان عزیزتان موعظه های من را.  چطور است بیایید و کاری کنیم؟ بیایید و فکر کنیم که من اصلاً این وسط، هیچ کاری نکرده ام، حرفی نزده ام، جایی نرفته ام. اصلاً بیایید و فکر کنید قصه ای و روایتی در کار نبوده و توی این یک ساعت گذشته هیچ اتفاقی نیفتاده؛ انگار که نه خانی آمده، نه خانی رفته؛ حالا که به یک بامداد دو سه دقیقه ای مانده! این طور بهتر است. ولم کنید بگذارید اینجا، گوشه ی شومینه بنشینم و  گرم شوم کم اکی. خیلی سردم است. لرزم گرفته.

پسافرواک نوشت:

دارم به انتهای داستان  بلندم می رسم؛ به انتهای نوشتنش. داخل پرانتزها را بیپ فرض کنید. نمی شود گذاشتش آخر. داستانم لو می رود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

همه ی نویسندگان مانند پیگمالیون شیفته اثر خود می شوند و می خواهند آن را زنده ببینند. گاهی این عشق می تواند کور باشد مانند همتای اهریمنی پیگمالیون یعنی فرانکنشتاین. نویسندگانی که شوق ساختن و پرداختن مطالب پیشینه ایی پیچیده آن ها را کور می کند فراموش می کنند که وظیفه اصلی آنها داستان گویی است و نه صرفاً ابداع.

ابداع کار نسبتاً آسانی است. تخصص شما هرچه هست، آن را نسبت به کل هستی فرافکنی می کنید. تالکین که متخصص و زبان شناس قرون وسطی بود، زبان های پرطمطراقی برای کوتوله ها، دو نژاد از پریان و چندین نژاد بشری ابداع کرد. یکی از زبان های ابداعی بشری شباهت بسیاری به انگلیسی کهن داشت که حوزه تخصصی تالکین بود. یک لوله کش، دنیایی پر از لوله با جزئیات کاملی از کانال ها و مجراها، لوازم، مکش آب و غیره ابداع می کند. یک جراح دنیایی... بهتر است حتا فکرش را هم نکنیم.

همان طور که همسر کسل و بی حوصله ی یک ورق باز حرفه ای یا یک دونده ی مشتاق می داند، آنچه انجامش برای یک نفر سرگرمی محسوب می شود لزوماً تماشایش برای دیگری سرگرم کننده نیست. شطرنج که فاقد دوره ی مسابقات است ورزش هیجان انگیزی برای تماشا نیست. ارائه دادن طرح نیز همین طور است. منتظر تماشاگر نباشید.

تصور نکنید لذتی که شما از ابداع می برید به طور خودکار این معنا را می دهد که خواننده نیز از نتیجه نهایی لذت خواهد برد. ابداع راحت است اما این داستان گویی است که دشوار است و خواننده حق دارد منتظر داستان گویی باشد...

( از طرح در داستان، انسن دیبل، ترجمه ی مهرنوش طلایی، رسش، چ اول، 1387، صص 76 و 77.)

پسافرواک نوشت:

راستش پیِ نوعی نوآوری در زاویه ی دید برای رمان یا داستان بلند بودم. آخر چقدر الگوهای تکراری، چقدر زاویه دید های تکراری...نوعی از زاویه ی دید  می خواستم که بتوانم داستانِ هر چهار شخصیت اصلی  را با آن پیش ببرم. نوشته های مختلف، پیش نویس های جورواجور... خب راستیتش نهایتش را به نوعی می دانستم که همان راوی اول شخص خواهد داشت تا اینکه این کتاب را که ماه ها پیش خوانده بودم ورق زدم،  نکته هایی را که زیرشان خط کشیده بودم، دوباره خواندم و بعد، ناگهان... این چند پارگراف مثل مکاشفه می ماند انگار برایم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٧ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com