فرواک

سرآغاز سخن

پسافرواک نوشت:

1. سال نو مبارک. سلامتی و شادکامی برای همه آرزومندم. 

2. عکس از شکوفه های زردآلوی امسال خانه ی پدری است.

3. پست عیدانه، عیدانه ای که  آنقدر قپی ش را آمدم پست قبل، به همین یک عکس ختم شد که آن هم برایم از طریق وای. بر ارسال شده. هیچ نتوانستم بنویسم. این چند روز آخر را جایتان خالی همه ش به خیابان گردی گذشت. زیاده نگویم که توی پست عیدانه ام می خواستم بگویم که من بچه ی سفره ی هفت سینم، بچه ی ماهی های قرمز توی تنگ، بچه ی شیرینی و شکلات مهیا و بی منت، بچه ی شادکامی های نوروز. من زاده ی نوروزم؛ فرزند بهار. راستی یادت بگذار بماند دوست، این بار را فقط، با یک ضربدری روی انگشتت، با خودکار، از آن خودکارهای عطری زمان کودکی مان، روی انگشت شست، اینجا که آمدی چراغ یادت نرود، برایم چراغ بیاور...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

چند روز قبل ها توی ذهنم بود که این هفته ی آخر بنویسم از مردم، می خواستم بنویسم از حال این روزهای پایانی مردم، می خواستم بنویسم از خانه تکانی ها و  گاه نتکانی ها؛ مثل این جمله ی کلیشه ای که می گوید چه خوب که بتکانیم از غبار خانه ی دل را، مثل خانه ی خواب و استراحت و ... می خواستم بنویسم از کلفت هایی که این هفته کنتس می شوند. از کلفت های خانه تکان_ نه آن کارگرهای روزمزد شرکت های خدماتی که لااقل تکلیف آنها با خودشان معلوم است_ از کلفت هایی که سراسر این ماه کش آمده را خانه می تکانند؛ یا جورهایی می خواستم بنویسم از کلهم زنان این سرزمین... اما آن چیزی که توی ذهنم بود، حالا دیگر نیست. پاک شده. دلیت. تمام.  حالا که فکر می کنم شک می کنم  به این تیتر که شاید نباشد کلفتی این میان تا بخواهد کنتس شود و من باز درگیر توهمات روان گردان طبیعی تنم، سرم و کلاً وجودم هستم. اصلاً اصلنش کلفت ها را چه به کنتس شدن، کنتس ها سرتاسر سال کنتس اند، مگر نه؟ کنتس ها سرتاسر سال خرید می کنند، چه نیازی به خرید پایان سال، چه نیازی به لباس عید. زنان کارگر را هم نیازی به مشاطه نیست، خودشان خودشان را از قدیم ندیم ها  که لااقل ما یادمان می آید و دیده ایم و شنیده ایم به این سمت رنگ می کنند دست کم یک دو روز مانده به عید. از همان زمان که ما یادمان می آید سفره ی هفت سینی بوده و کفش نویی براق کنار جا کفشی یا بالاسر بالش مان موقع خواب، از ذوق آمدن سال نو. می ماند این وسط من و ماهایی که قرار است این هفته کنتس شویم. گروه سومی که دست رشته می شویم بین کنتس ها و کارگرها. طبقه متوسط جامعه... تا بوده همین بوده. تقسیم بندی ای از نوع جامعه شناسانه، تاریخ محورانه و حتا کم اکی سیاست مدارانه...

پسافرواک نوشت:

پست عیدانه خواهم گذاشت...

زن بابا نوشت:

همچین باد به غبغب می ندازه و دهن پرکن میگه "پست عیدانه خواهم گذاشت" که انگار منتظران و کامنت گذاران و سرزنندگان دارند از سر و کول هم بالا می روند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

یودیت هرمان زاده ی  پانزدهم مه 1970 و نویسنده ای آلمانی است. او از جمله نویسندگانی است که به نوشتن در زمینه داستان کوتاه علاقه دارد. جملات موجز و کوتاه او در باب واقعیت های اجتماعی جامعه توجه منتقدان و اهالی فرهنگ کشورش را به خود جلب نموده است. از او تا بحال سه مجموعه داستان بچاپ رسیده که داستان بلند آلیس آخرینش است (2009).

آلیس داستان آلیس است اما نه در سرزمین عجایب، داستان زنی است سرخورده، تنها و آرام گویی فرو رفته در بطن سخیف جامعه و وانهاده به موضوعی اساسی  و درگیر کننده چون مرگ. (مثل همان جمله ی تادی در اپرای شناور بارت. واقف به واقعیتی سخت آزارنده...هیچ چیز ارزش ذاتی ندارد...)

مجموعه داستان آلیس از پنج بخش تشکیل شده که در هر کدام گرچه شخص در حال احتضار کسی دیگر است ،آلیس شخصیت اصلی و رابط ِرابطه ای پست مدرن با دیگر شخصیت های _ همگی مرد_ داستان هاست. تم در داستان های آلیس مرگ است و در عین حال زندگی ای که بعد آن ادامه می یابد و روند طبیعی خود را پی می گیرد. در داستان آلیس گرچه گاهی اوقات آلیس به علت در حال احتضار بودن شخصیت مرتبط با او از لحاظ فیزیکی و کلامی در ارتباط نیست، اما دروناً با او در خاطرات و فلاش بک هایی کوتاه که حتا می شود گفت بی ارتباط به فلاش بک هستند، در ارتباط است. آلیس داستان زنی تنهاست، در جامعه ای تنها، که در آن مردمان به تنهایی خود خو گرفته اند، رابطه ها ضعیف شده اند و عاطفه ها کمرنگ تا جایی که وقتی به سفری تفریحی می روند هم در آن موج تنهایی خود غوطه ور می شوند و به ناچار، ناگزیر و ناگریز با رخدادی دیگر و چهره ای دیگر از مرگ روبرو می شوند طوری که بعد داستان دوم با تکرار یک شخصیت و فضایی سرد و خاکستری که بر داستان سایه انداخته _هرچند خواننده با توصیفاتی موجز و گاه شاعرانه روبرو می شود و ایماژ هایی زودگذر_ می داند و آگاه به این است که با روایت هایی با پرده هایی گونه گون از مرگ روبرو خواهد شد در سنی که زندگی نام نهاده اند.

آلیس ، داستانی در باب ادبیات عبث نما

در ادبیات عبث نما که موضوع مورد علاقه ی پست مدرن نویس هاست مضامینی چون کلان شهرها_ در آلیس برگشت از کلان شهرها به شهرهایی کوچک تر_ زندگی در انزوا و تنهایی، وانهادگی به اموری واقعی و حتمی، که در داستان های رئال شخصیت اصلی معمولاً به جنگ با واقعیتی محتوم می رفت و در داستان های مدرن با وجود پی بردن به ناگزیری از رویارویی با واقعیت، شخصیت اصلی در درون به واکاوی و جنگ ذهنی با همان رویداد می رود، در داستان های پست مدرن واقف بودن به این امر و تسلیم شدن در برابر همین واقعیت مسلم است که نوعی دیگر از دریافت درونی و گاه بیرونی را فرا روی شخصیت قرار می دهد. 

از دیگر ویژگی های داستان آلیس دیالوگ های درون متنی بدون علامت های سجاوندی، شروع داستان با جمله ی ربط و به تبع آن ورود سریع خواننده به بطن داستان، فصل های کوتاه، بی زمانی داستانی، ایماژ، بی مکانی هستند و همچنین جملات موجز که ریتم تند به داستان می دهد.

پسافرواک نوشت:

1. آلیس، یودیت هرمان، محمود حسینی زاد، افق، چ اول، 1388، 171 صفحه.

2. در همه ی شخصیت ها با آلیس رابطه ای هست، یکی شوهر سابقش، یکی شوهر دوستش، و... جز کنراد که من واقعاً درک نکردم آلیس او را چگونه این قدر خوب می شناسد؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

... به گمان من انتخاب نظرگاه بیش از هر چیز به محدودیتی مربوط است که رمان خود را به آن مقید می کنیم. یعنی پیش از آنکه داشتن یک یا چند شخصیت مهم باشد، پیش از آنکه نوع رمان مهم باشد، و پیش از خیلی چیزهای دیگر، این مهم است که بخواهیم داستان مان را از زاویه ای تنگ یا باز تعریف کنیم، و اینکه بخواهیم درون شخصیت ها را ببینیم یا جهان بیرونشان را، و بعد اینکه بخواهیم همه چیز و همه کس را مستقیم از نگاه راوی ببینیم یا فقط یکی دو نفر را، و خلاصه اینکه بخواهیم جهان را از دریچه ی خاص یک نگاه عرضه کنیم یا نه. این ها تعیین کننده ی نوع نظرگاه و راوی یی است که انتخاب می کنیم. به عبارت دیگر، باز همان محدودیت است که تعیین کننده است. اگر بخواهیم جهان را از بازترین زاویه ی ممکن نشان دهیم (یعنی با توضیح همه کس و همه چیز) طبعاً دانای کل نامحدود و مداخله گر مناسب ترین نظرگاه است، مانند اغلب رمان های کلاسیک. اگر بخواهیم همه چیز و همه کس را فقط نشان دهیم، نظرگاه دانای کل غیر مداخله گر مناسب ترین است، اگر بخواهیم جهان را محدودتر و فقط از چشم یک شخصیت نشان بدهیم، نظرگاه های دانای کل محدود و سپس اول شخص مناسب اند (که البته محدوددیت های اول شخص بازهم بیشتر است). این ها البته انتخاب های کلی و معمول تر است، وگرنه می شود هر نظرگاه را با شیوه های خاص تری استفاده کرد که زوایای بازتر و یا احیاناً بسته تر از آنچه معمول است داشته باشد، دست کمی از دانای کل ندارد. فال بین، جادوگر، یا آدمی ذهن خوان می تواند کمابیش چنین نقشی ایفا کند. و برعکس، می شود دانی کلی انتخاب کرد که همه جا برود و سراغ همه کس هم، اما جاها و کسانی که اطلاعات داستانی چندانی نداشته باشند و خودبخود دانای کل چندان چیزی برای عرضه نداشته باشد.

خلاصه اینکه شیوه های معمول تر و استفاده شده تری برای بکارگیری نظرگاه ها هست که در توضیح نظرگاه ها هست که در توضیح نظرگاه ها معمولاً همین ها مورد نظر هستند، اما رمان هایی هستند که استفاده خاص تر و چه بسا دگرگونه یی از نظرگاه ها کرده اند.

بحث نظرگاه را شاید بتوان این طور جمع بندی کرد که، نظرگاه تنگی و فراخی زاویه ی ما به جهان را تعیین می کند، راوی اما واسطه ی آشنایی ما با این تنگنا یا فراخنای جهان است، درست مثل عینکی که به چشم زده باشیم، یا هر نوع عدسی یی که با آن به جهان نگاه کنیم. طبیعی است که این عینک همان شیوه یا درکی است که نویسنده می خواهد جهان را از ورای آن عرضه کند. کدام این ها مهم تر است؟ نظرگاه یا راوی؟ به گمانم بستگی به این دارد که از هر کدام چطور استفاده کنیم. بسته به استفاده یی که می کنیم اهمیت یکی بیشتر و دیگری کم تر می شود. هرچه راوی خاص تر باشد، اهمیت اش بیشتر می شود. هرچه راوی ناظرتر و بی نظیرتر باشد، اهمیت نظرگاه و اینکه جهان را فراخ تر یا تنگ تر عرضه کند، بیشتر می شود.

پسافرواک نوشت:

از "یک شیوه برای رمان نویسی"، حسین سناپور، چشمه، چ اول، بهار 90، صص79_81.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

با هم که باشیم سه تاییم

من، تو و بوسه

بی هم چهارتاییم

تو با تنهایی

من با رنج

(لطیف هلمت، شاعر کردستان عراق)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com