فرواک

سرآغاز سخن

ایستاده بود درست وسط حیاط و زل زده بود توی چشم های جعفر و ننه ش. پیت حلبی نفت توی یک دستش و کبریت دست دیگرش. تمام عضلات تنش داشت می لرزید. حبیب پشت تلفن گفته بود:

« به زکی نمی شه نه گفت. دمار از روزگارمون در میاره. می افتیم به گدایی آن وقت»

جعفر گفته بود:

«از کی تا حالا دختر می تواند حرف رو حرف بزرگترش بیارد؟»

زن جعفر گفته بود:

«والّا ما هم دختر بودیم. ننه بابامان گفتند این خوب است، گفتیم چشم. »

ننه گفته بود:

«از من نخواه دختر. من حریفشان نیستم. بیا و از خر شیطان پیاده شو. وضع را بدتر از این نکن.»

جعفر توی ایوان داد زد:

«الاغ، اون پیت نفت را بگذار زمین.»

ننه افتاد بغل پله ها. زنجموره می زد و توی صورتش خنج می کشید:

«وای چه خانه خرابی شدم. به دادم برسید مَردم.»

پیت نفت را روی سر برد. خم کرد. نفت شره کرد و از صورت و شانه هاش پایین ریخت. دهانش را بست. بوی تند نفت توی دماغش پیچیده بود. داشت عق می زد. لباسش چسبیده بود به تنش.

ننه دوباره فریاد کشید. داشت دور خودش می چرخید. می خواست همه را ببیند توی آخرین لحظات زندگی ش. چند نفر از کوچه وارد حیاط شده بودند و خیره مانده بودند به ش. داد زد:

« نمی شم زن زکی. می فهمین. نمی خوامش...»

با بوی تندِ تنش، نفس که می کشید، چیزی توی سینه ش جمع می شد. مچاله می شد. صداش بالا نمی آمد. چشم هاش می سوخت. کبریت توی دستش می لرزید. بازش کرد. یکی بیرون کشید. یکم نمناک شده بود چوبش. داشت تمام می شد. یک بار دیگر به ننه ش نگاه کرد و به زن های دور و برش. کسی داد زد "آی مسلمونا یکی نیست نذاره. داره می کشه خودشو." چشم هاش را بست. زبری سر کبریت را که می مالید به قوطی ش، کار تمام بود. شمرد. یک. تمام بچگی ش آمد جلوی چشمش. تمام سختی ها. تمام خفت ها. سرکوفت ها. سرخورده شدن ها و درس خواندن ها ی یواشکی. دو. روزبه آمد جلو چشمش. داشت نگاهش می کرد. غم نشسته بود توی نگاش. دوست نداشت بمیرد انگار. سه. کسی فرز بدون اینکه بتواند عکس العملی نشان بدهد، کبریت را از دستش بیرون کشید و با یک لگد انداختش زمین؛ دمر. صورتش توی گِل جلو پاش فرو رفته بود. شب قبلش حسابی باران باریده بود. چشم هاش را دوباره بست. انگار که خوابش ببرد. خواب بهتر از بیداری بود براش.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پسافرواک نوشت:

خیلی سال بود کنار بابا نخوابیده بودم. یعنی پیش نیامده بود. یا خجالت یا هرچی که اسمش را بگذارید مانع شده بود. حالا ولی بخاطر عروسی خواهر آخری، مهمان راه دور داریم و اتاق ها براشان مهیا شده است و ما چند نفری می خوابیم توی پذیرایی. بالش ها کنار هم. مثل بچگی هام که دراز می کشیدم کنارش برای شنیدن قصه های شیرینی که تعریف می کرد برام. فس نفس ها و خماری خواب، زیر پتوی گرم. خیلی سال بود صدای نفس کشیدن هاش را توی خواب نشنیده بودم. فرق داشت اما اینبار. خواب به چشم هام نمی آید. تنگی نفس و صدای خس خس شدید سینه ش آرام و قرار را ازم گرفت. نمی تواند بخوابد. بی تشک می خوابد روی زمین سفت و سخت. زیر سرش هم بالش بلند. ریه هاش را از بین برده. خودکشی آرام با سیگاری که یادگاری سربازی سختش است توی رضاییه لب مرز عراق؛ پنجاه سال آزگار.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٤ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

آدرس هایی راحت برای پیدا کردن چند ناشری که من به شان در بیست و ششمین نمایشگاه بین الملی کتاب سر زدم:

 نگاه: راهروی 4، غرفه ی 1

ناهید: راهروی 4، غرفه ی 36

نیلوفر: راهروی 4، غرفه ی 34

ثالث: راهروی 5، غرفه ی 34

مروارید: راهروی 12، غرفه ی 18

ماهی: راهروی 12، غرفه ی 11

فرهنگ معاصر: راهروی 15، غرفه ی 40

کارنامه: راهروی 15، غرفه ی 20

فرزان روز: راهروی 16، غرفه ی 4

فردوس: راهروی 16، غرفه ی 8

علم: راهروی 17، غرفه ی 4

علمی: راهروی 17، غرفه ی 30

البرز: راهروی 18، غرفه ی 35

زوار: راهروی 21، غرفه ی 1

روزنه کار: راهروی 21، غرفه ی 29

دنیای نو: راهروی 22، غرفه ی 41

ذهن آویز: راهروی 22، غرفه ی 27

روزبهان: راهروی 22، غرفه ی 1

ققنوس: راهروی 26، غرفه ی 40

به نگار: راهروی 27، غرفه ی 15

پارسه: راهروی 27، غرفه ی 41

قطره: راهروی 29، غرفه ی 46

افراز: راهروی 30، غرفه ی 3

اطلاعات: راهروی 30، غرفه ی 4

مرکز: راهروی 30، غرفه ی 24

آگه: راهروی 31، غرفه ی 23

آفرینه: راهروی 31، غرفه ی 25

آموت: راهروی 32، غرفه ی 46

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

ماجراهای جونی بی جونز

اسم من جونی بی جونز است. این «بی» اول اسم بئاتریس است. ولی من از بئاتریس خوشم نمی آید. فقط از «بی» خوشم می آید. همین. من تقریباً شیش ساله هستم. «تقریباً شیش ساله» یعنی دیگر وقتش رسیده که آدم به آمادگی برود. آمادگی جایی است که توش دوست های جدید پیدا می کنی و از تلویزیون هم خبری نیست...

**مجموعه پانزده جلدی جونی بی جونز، باربارا پارک، ترجمه ی امیر مهدی حقیقت، نشر ماهی.

قصه های غول عاشق

والدو غوله عاشق همسایه ی دیوار به دیوارش بود؛ غولی به اسم «هتی گندهه» که اگر والدو با او ازدواج می کرد، دیگر غصه ای نداشت. چون شانه های هتی پهن بود و ماهیچه های بزرگ و ورزیده ای داشت؛ به اضافه ی یک قلب مهربان. آشپزی اش هم که حرف نداشت. والدو چون همیشه نان سوخته و غذاهای آماده می خورد، آشپزی هتی خیلی به دردش می خورد. پس باید با او عروسی می کرد.

**مجموعه سه جلدی قصه های غول عاشق، کی اومانسکی، ترجمه محمود مزینانی، موسسه ی نشر پنجره.

مجموعه ملیکا و گربه اش

ملیکا و گربه اش یک بار که رفته بودند پارک جنگلی، پشت یک درخت اژدهای بی شاخ و دمی پیدا کردند. اژدها خوابیده بود. وقتی خروپف می کرد، از دماغش آتش بیرون می آمد. ملیکا و گربه بند کتانی هاش را سفت کردند و رفتند سر وقت اژدها. یک کبریت گذاشتند لای انگشت های پایش و آتش زدند...

**مجموعه سه جلدی ملیکا و گربه اش، سید نوید سید علی اکبر، موسسه ی نشر افق.

30 قصه 30 شب

سی قصه سی شب را مژگان شیخی در دوازده جلد و هر جلد شامل سی قصه ی کوتاه نوشته است. او در ابتدای کتاب برای بچه ها قصه ی خودش و آرزوی نوشتن 365 قصه را که در کودکی داشته، نوشته است. این قصه ها ی کوتاه برای والدینی که شب ها قبل خواب قصه می خوانند تا فرزندانشان راحت بخوابند، مناسب است.

**30 قصه 30 شب، مژگان شیخی، موسسه ی انتشارات قدیانی.

ماجراهای استنلی

نام خانوادگی استنلی و برادرش آرتور، لمپچاب است. آنها با پدر و مادرشان زندگی راحتی دارند و اما در این میان اتفاقات عجیب و غریبی برای استنلی می افتد که هربار با کمک و هم فکری خانواده و خصوصاً آرتور، پشت سر گذاشته می شوند. مجموعه ی شش جلدی ماجراهای استنلی شامل: استنلی کاغذی، استنلی و چراغ جادو، استنلی نامرئی می شود، استنلی دوباره صاف می شود، استنلی و دردسرهای تازه، و استنلی به فضا می رود، است.

**مجموعه شش جلدی ماجراهای استنلی، جف براون، ترجمه ی شیما فتاحی، موسسه ی انتشارات قدیانی.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

جایی که ازش جدا شد، بغل مترو بود. رنگ آسمان شده بود خاکستری. تنها شده بود حالا. سردش بود. نه اینکه سرد باشد هوا، نه. تنش سرد بود. یا یک جورهایی تهِ تهِ درونش حتا. همان جایی که به ش می گویند دل، بعضی ها و جز قلب اما برای او چیزی نیست حالا. چیزی نیست جز لخته ای گوشتِ خونی پُر رگ و پی، چیزی که فقط می تپد. نیاز است که بتپد. یخ زده بود اما حالا. یک در میان می تپید رگ و پی. دیگر از این به بعدش شب ها هم تنها بود. چیزی که به خیالش نبود تا امروز. بود اما. خودش را گول زده بود. بود مثل مومیایی ای که شب با خودت بخوابانی ش روی یک تخت و صبح با مرتب کردن تختت بگذاری ش روی رف بالای تخت، دکوری؛ کنار چند قلم وسیله ی تزئینی و یکی دو جلد کتاب. داشت شب می شد. یک جورهایی شاید نزدیک هشت. هشت نحس. هشت سال زندگی مشترک.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com