فرواک

سرآغاز سخن

شروعت کرده ام پدرام. شروعی که اسمش را گذاشته ام شروعی دوباره بعد شش ماه و اندی ننوشتن. قصه ی تو را می خواهم بنویسم اینبار. قصه ای که یک ماه و اندی ست توی ذهنم جان گرفته. دارد جان می گیرد هم. بیشتر و بیشتر و بیشتر. باز کم است ولی. باید انقدری پیش بروم که چهره ات را، خطوط چهره ات را، مو به مو بیاورم جلوی چشمم. هنوز فقط خطوط درهم صورتت جان گرفته. یک سایه ی محو ازت. مانده تا حرکتت بدهم. مثل پینوکیویی که ژپتو ساخت و اولش چوبی بود و بعد آرام جان گرفت. حرکت کرد. حرف زد. کارهای اشتباه ازش سر زد. حالا نوبت توست بعد روفیایی که هنوز توی ذهنم جان دارد. که حالا هم گاهی که می نشینم پشت میز ناهارخوری برای نوشتنت، برای تایپ شناسنامه ات، برای طرح ریزی ات، به قول بابا پی سازی ات که بعدش بتوانم راحت، بی دغدغه ی توی نصف راه ماندن، بریدن، نتوانستن به نفس کشیدن، بی دغدغه ی زلزله های چند ریشتری که تا نصفه گذاشتن بنای داستانم حتا پیش می روند، بتوانم که بنویسمت، نمی گذارد روفیا خیلی. هنوز با من همراه است صداش، کارهاش، نگاهش. هنوز می نشیند روبروم وقتی می خواهم تو را شروع کنم. شروعی دوباره. باید جام را عوض کنم. یک جای دیگر. یک ملودی دیگر. که فقط خاطره ی تو را برام بسازد. که فقط خاص تو باشد پدرام آنجا. آن مکان. آن ملودی. می خواهم آنقدر معطل کنم نوشتنت را که خودت جان به لب شوی. که خودت بخواهی بنویسمت. آنقدر که تشنه باشم برای گفتن از تو. گفتن از لیلا. گفتن از شوهرش...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٢ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

زیرپرده را که می کشم کنار، نورِ کم رمقِ و صبحگاهی پاییزی از پنجره ی شرقی _اریب_ نشیمن را تا انتها هاشور می زند. از جایی که ایستاده ام، روبروم خیابان، بانک، سوپرمارکت محله و بقیه ی مغازه های بسته دیده می شوند. فسقل های یونیفورم پوش که امسال هم بنابر شانس همه ساله شان مدرسه عوض کرده اند، در دو طرف دوستِ هم محله ای ام _مامانِ آن یکی فسقل_ کوله ی سنگین به پشت، عرض خیابان را طی می کنند. همه ی هفت کتاب را روز شنبه درس دارند به همراه دفتر ریاضی، مشق، دفتر شطرنجی، و دفتر ارتباط که اگر به این ها جامدادی و خورد و خوراکی برای دو زنگ تفریح بگذاری به همراه یک بطری آب، روی هم سه کیلویی می شود کوله ای بر پشتِ خمیده شان. از روی خط کشی عابر، خیابان را رد شده اند و درست روبرو تا انتهای کوچه بایست بروند. اگر نور خورشیدی که درست هم قدّخودم روبروم ایستاده اجازه دهد، تا انتهای کوچه با چشم همراهی شان می کنم. نمی شود ولی. پرده را ول می کنم تا بال بزند و چین بخورد و بیفتد سر جاش. این سومین مدرسه ی فسقل هاست که در طی همین سه سال ابتدایی_ به اجبار_ عوض کرده ایم و آخری ش هم نخواهد بود. سال بعد، چهارمی که بشود، مدرسه ی الانش را که سه پایه ی اول تا سوم دارد _با اینکه بفهمی نفهمی توی این یک ماه ازش راضی بوده ایم_ به اجبار باید عوض کنیم تا به مدرسه ای که توی تقسیم بندی های آموزش و پرورش، پایه ی چهارم تا ششم را شامل شده، برود. مشکلات مدارس دولتی ای از این دست توی تهران کم نیست. من معترضم. شاید تصور کنید مادری هستم مته بخشخاش گذار که گلام وار ورد زبانش همه عمر "من می دونم" باشد. اما حساب کنید مدرسه ای با سه پایه ی چهار کلاسه ای هر کدام با سی و پنج نفر دانش آموز و تحصیلی با سیستم آموزشی ای بر مبنای آزمون و خطا، کتاب هایی که هرساله تغییر می کند. ریاضیاتی درهم برهم، کتاب قرانی حجیم تر از کلّ کتاب های دیگر _آنهم با هفته ای سه روز تدریس_ با اجبارِ یادگیری نمازی با ادای ذکرهای مستحب. موکول کردن یادگیری شنا به بعد از عید، نبود وسایل ورزشی_ فسقل ها هرکدام وسیله ی دل خواه ورزشی خود را همراه می برند و البته با این هوای آلوده فسقل ها را چه به ورزش_ معلم های فوق العاده مهربان با قدرت حنجره ی فوق بشری در نظر لطف داشتن به بچه ها و ملاطفت و. ولش کنم اول صبحی بهتر است. سفره ی صبحانه را همان موقعِ فرم پوشیدنش جمع کرده ام. می ماند جمع کردن ریخت و پاش های شب و ظرف های آشپزخانه و مرتب کردن تخت. از انتهای خانه شروع می کنم _از گنج خانه_ انباری مانندی دو در دو کنار گلخانه ی کوچکم که توش همه چی _از شیر مرغ تا جان آدمیزاد_ پیدا می شود. تنِ لباس های اضافه چوب لباسی می کنم و کتاب های اضافه و خوانده شده را در کتابخانه ای کوچک و تاخرخره پرشده جوری عجیب غریب جا می دهم. حوله ها را بر می دارم. کوسن ها، خرت و پرت های فسقل و بعد نشیمن. حالا خورشید بالاتر آمده. نور از شیارهای صندلی ها گذشته و تا کنار تلویزیون پیش رفته. حساب می کنم حالا توی صفند. خانم مدیر سخنرانی غرّا ادا می کند و بچه ها از سردی دم صبح توی خودشان جمع می شوند. وارد اتاق می شوم. تخت. کتاب هاش. کمدش. اسباب بازی های ول شده کف اتاق. ساعت هفت و نیم شده. پی سی را روشن می کنم و تا هیکل سنگینش را تکان بدهد و بالا بیاید، آشپزخانه. دکمه ی کتری را فشار می دهم و تا جوش بیاید، شستن ظرف ها. گاز را پاک می کنم. کرکره را بالا می دهم تا حسن یوسف هام _صبحانه_ آفتاب بخورند و نصف لیوان آب. پنجره را باز می کنم. برنج شب مانده ی توی قابلمه را مشت می کنم و هرّه، صبحانه ی فنل و کتن که تازگی ها دو تا یاکریم کوچولو هم به شان اضافه شده. حالا آب جوش آمده. ماگِ قوچِ هم ماه خودم. آماده ام برای نوشتن، البته اگر بتوانم. توی لپ تاپ مینی م نمی توانم بنویسم. دکمه های کوچکش تمام ذهنم را درسته هورت می کشند. حساب می کنم فسقل حالا هرم سه ضلعی ش را تحویل معلم داده، کتاب ریاضی را جلوش باز کرده و توی ردیف اول _کنار دیوار_ از خوش حالی روزِ زوج بودن توی پوست نمی گنجد. نوبت سر نشستنش کنار فسقل بچه ی کم شنواست امروز. 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٤ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com