فرواک

سرآغاز سخن

احساسم هیچ با احساس یک سال و اندی پیشم فرق نکرده... خاطره ی اواخر زمستان 91 خیلی دور نیست که توی خیابان انقلاب وقتی داشتم از انتشارات ققنوس برمی گشتم و روایت هفتم را ردّش کرده بودند، چگونه بود حالم... فولدر رمان دستم بود و قدم هام سنگین بود و حسم به احمق هایی شبیه شدن را داشت که سرشان به دروغ گول می مالند. اینکه رمانم را نخوانده اند و نخوانده ردش کرده اند برایم مثل روز روشن بود. همان لحظه جلوی کتابفروشی خوارزمی ایستادم و گفتم هرچه باداباد به نگاه هم زنگ می زنم، تحمل غم دوتایش برایم راحت تر است تا تحمل یکی، که اگر یک دو هفته ای بگذرد و من از این پوچی ذره ای خلاص شوم و دوباره بخواهم یک نه شنیدن دیگر را تحمل کنم، حتم پروژه ی رمان را مدت ها خواهم بست و به کناری خواهم گذاشت...

احساسم هیچ با یک سال و اندی پیش که دوست داشتم هرکه را از روبروم می آید و به من و لبخندم لبخند می زند توی بغلم بگیرم و دور خودم بچرخم و شده حتا درختکی تنها را گوشه ی چهارراهی گیر بیاورم برای دورش حلقه ای بالیوودی زدن فرق نکرده است. احساسم با پذیرفته شدن همین رمانم هم همان هست. تنها فرقش فقط در مکان آن هست که این یکی خبر خوش را موقعی که در خانه بودم بهم دادند. با دودلی همان موقع ها  و بزنم نزنم های همان موقع ها بود که زنگ زدم به انتشارات نگاه و... خودتان حدس بزنید چه مدت ریتمیک دور خودم چرخیدم تنهایی در خانه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

جان آپدایک، نویسنده ی آمریکایی در مصاحبه ای گفته است: «‌تونی موریسون، عادتی دارد که شاید نتیجه‌ی تاثیر مخرب ویلیام فاکنر بر او باشد. آن هم این‌که پیش از آن که خواننده کم‌ترین اطلاعی از ماجرا داشته باشد، روایت را آغاز می‌کند.»

   این توصیف در مورد رمان خانه ی موریسون نیز صادق است. رمان کم حجم او درست مثل جاز (که خب البته من بقیه رمان های موریسون را نخوانده ام) و جورهایی مثل رمان های فاکنر از همان ابتدا و در جملات آغازین دست خواننده را می گیرد و به بطن وقایع می کشد:

"مثل آدم ها بلند شدند. ما آنها را دیدیم. مثل آدمها ایستاده بودند." (ص 7، جمله ی آغازین.)

نوعی تعلیق توسط همین یک جمله در داستان اعمال شده که حس کنج کاوی را با جمله ی سطر بعد:"نمی بایست آن دور و اطراف می بودیم" برای خواندن ادامه ی داستان مهیا می کند. فصل اول درست از گذشته و با تک گویی شخصیت اصلی (فرانک که ما ابداً تا صفحه ی پانزده نام راوی مونولوگ گو را نمی دانیم) شروع می شود که به نظر اولیه راوی داستان می رسد اما بلافاصله در جملات انتهایی همان فصل،  موریسون با یک پاراگراف شگفت آور با راوی دیگری که به گونه ای نویسنده ی روایت فرانک است، کلنگ احداث و البته پیگیری ماجرا را توسط راوی ای از نوع نویسنده بر زمین می زند: "از وقتی تصمیم گرفته ای داستان مرا تعریف کنیٰ به هرچه فکر می کنی و هرچیز می نویسی یادت باشد من واقعاً دفن مرده را فراموش کرده ام..." (فصل اول؛ ص 9) و از اینجاست که روایت دوصدایی در رمان خانه شکل می گیرد و به صورت یک در میان تا فصل چهارده ادامه می یابد و بعد آن پرونده ی روایت از دید فرانک با نوعی اعتراف نامه ی بسیار کوتاه شانزده سطری در فصل چهارده بسته می شود: "همین الان باید چیزی به تو بگویم. باید تمام حقیقت را به تو بگویم. به تو دروغ گفتم. به خودم هم. از تو پنهانش کرده بودم زیرا از خودم پنهانش کرده بودم..." (فصل چهارده؛ ص 127) و خاتمه ی ماجرا به راوی نویسنده واگذار می شود تا زمان اکنون را آن طور که دوست دارد روایت کند.

و اما...

رمان در هفده فصل کوتاه و همان طور که اشاره شد با روایت دوصدایی شخصیت_ راوی یا شخصیت_ نویسنده نوشته شده است. تمام روایت های شخصیت (فرانک) با مونولوگ گویی و جورهایی اعتراف گونه عجین هستند انگار که شخصیت اتفاقات و بیشتر خودش را از بعدی درونی مورد واکاوی قرار می دهد و هرجا سخنی از شخصیتی مرتبط با خودش به میان می آورد، راوی در فصل بعد یا فصل هایی بعدتر یک فصل کامل به ماجرای آن شخصیت می پردازد و داستان او را پیش می برد.

ماجرای رمان کم حجم و خواندنی خانه، روایت سربازی است رنگین پوست بازگشته از جنگ کره و امریکا در دهه ی پنجاه میلادی. سربازی که گرچه زخم برنداشته اما این دلیل بر سالم برگشتنش نیست. سربازی که زخمی دوران کودکی ش نیز هست. این سرباز با وقایعی فجیع در جنگ روبرو شده و دو دوست قدیمی اش را از دست داده، و راوی حالا که او یک سال از زمان برگشتنش می گذرد روایت او را _ روایتی که خطی نیست. یعنی از یک گذشته ی خاص شروع شود و به زمان اکنون برسد بلکه بسته به روایت خود فرانک و بسته به جملات او در فصل خودش، روایت فصل بعد شکل می گیرد_شروع می کند. نام این سرباز فرانک است. فرانک مانی که به قول خودش: "مسخره ترین چیز نام فامیل ماست. مانی. که ما از آن بی بهره ایم..."ص 41.

پسافرواک نوشت:

1. جملات طلایی زیادی دارد این کتاب کم حجم. می ترسم بنویسم و لذت خواندنش زایل شود.

2. به نظرم این مونولوگ ها که در کتاب با فونتی ایتالیک مشخص شده اند اگر هم در کتاب با فونتی عادی نیز چاپ می شدند به سبب اینکه در فصل هایی جداگانه گنجانده شده، هیچ خدشه ای در کل روایت بوجود نمی آوردند.

3. موریسون خانه را پس از وقفه ای که بعد از مرگ پسرش در مورد نوشتن برایش پیش آمده بوده و خودش جایی گفته دیگر نمی توانسته بنویسد،  در 2011 میلادی نوشته است.

4. خانه، تونی موریسون، میچکا سرمدی، زاوش، چاپ دوم، پاییز 92، 138 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٦ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

اما من، بگذار بگویم نه آن شب و نه شب های بعدش از فکر تو، نتوانستم خلاص شوم، تو مثل ذره های مگنت قوی ای، سمت خودت می کشیدی م. نه که بگویی من، شهروز، چکاره ی تو بودم که بخواهم به فکر تو باشم، نه. من نه مدافع حقوق بشر بودم نه کسی که بخواهد از حق حقه ی کسی دفاع کند. اما اگر خودت این طور می خواستی، یعنی عقل سلیمت که من باز هم به دروغ گویی متهمش می کنم به ت می گفته که گذشت کن، که اشکال ندارد اگر حمید روزش را چطور می گذرانَد و با کی می گذرانَد، عوضش شب ها پیشت هست، کنارت روی یک تخت می خوابد و نفس می کشد و ماهانه یک دوبارکی مچ شدن هاتان و به همین هایی که از  او بود قانع بودی، من چکاره بودم؟ اصلاً خر کی بودم که بخواهم این ها را یادت بدهم؟ خودت می دانستی. خودت نمی خواستی بفهمد که می دانی. مگر خودت نبودی که آن شب، وقتی کنارت ایستاده بودم به خرد کردن گوجه ها، آن شب که داشتیم باهم، دوتایی، توی آشپزخانه، سالاد شام را درست می کردیم و حمید داشت توی اتاق با تلفنش وراجی های زنکی جیغ جیغو را می شنید، تو مگر شانه به شانه ی من نایستاده بودی که آن قطره اشک شفاف و زلال از گوشه ی چشمت لغزید تا روی گونه؟ تو می دانستی. بهتر از هر کسی می دانستی رابطه تان تمام شده است و نفس های زندگی، زندگی مشترکشان، فقط توی خرخره ی تصمیم تو گیر کرده تا تو بگویی بله و جان بِکَند زندگی. گفتی که حمید، خیلی وقت است بدپیله شده، که پی بهانه ای می گردد تا خاتمه دهد این زندگی کوفتی را. که می خواهد من  انتهای جمله ی زندگی مان نقطه ی پایانی بگذارم. که گفتی زمانی بهانه ش پدرت بود و حالا چیزهای ریز و درشت دیگر. که گفتی می دانی سر و سرّهاش را، که هم این زنک پشت تلفن را می شناسی که زن های دیگر را هم. که هر از گاهی با یک سفر کوتاهی آن ور دنیا که می بَرَدت، مثل نی نی بچه هایی که با یک آب نبات چوبی سرشان شیره می مالند، سرت گول می مالد، تا از دلت مگر بیرون بیاید با این  و آن دیده شدنش. که حالا هم توی اتاق دارد با زنک وروره جادویی از قماش خودش حرف مفت می زند و فکر می کند من نمی دانم. دلم برای دروغ هایی که توی دلت برای خودت می تراشیدی و اینکه به خودت توی تلاش بی خودی درونت بقبولانی که حمید همان دو آتشه ی عاشق شش سال پیش هست، می سوخت...

پسافرواک نوشت:

1. بریده ای از رمان در دست بررسی "به فتح اول، زل" خودم...

2. در فکر تغییرم. تغییری مثل عادتِ عادت شکنی...طرح بسته ی پیشنهادی تبدیل وبلاگ به سایت پذیرفته شده. حالا مانده سرش که خلوت شد، بعد امتحان بچه ها و یک دو پروژه ی ادارهٰ شاید سایتم را طراحی کرد. آنوقت تا آخر خرداد اگر شد اثاث می کشم به خانه ی نو، منزل نو مبارک...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

از باشگاه که می زند بیرون، خیابان هنوز کرخت خواب صبح است؛ خودش اما سرحال. دوست دارد تا خود کوه که یله داده به آبی آسمان شهر، بدود. تصمیم دارد تمبر را که از پست خانه ی آن سمت خیابان بخرد و تحویل مدرسه بدهد، یک راست برود خانه. چشم هاش را می بندد و بوی نم سنگ فرش خیس خورده ی جلوی پاش را توی سینه هاش هورت می کشد. دلش استخر آبی خنک می خواهد تا شیرجه بزند تویش. دلش حمامی می خواهد که توی قطره قطره هاش حل بشود سلول های پوستش انگار.

....

 فکر می کند حالا چکار کند، قولش را، به دخترک، و بقیه ی دخترک های کلاس سومی هم؟ ندارد این پست خانه، تمبر. دیگر با این همه ایمیل های جور و واجور چه کسی نیازش به تمبر می افتد حالا؟ تصمیم می گیرد برود پست خانه ای مرکزی. باید بگذرد از خیابان. خیابان را رد نکرده، هجمه ی دود سیاهی را می بیند که از مجتمع شان پیچ و تاب می خورد و بالا می رود. پاهاش دست خودش نیستند. می دود. با صدای آژیر آمبولانس و سرخی رنگ ماشین های آتش نشانی ست که فقط می دود خیابان را.

....

 خیال لذیذ خواب خیابان را هجمه ی آتش سرخ رنگ بلعیده. شعله های آتش است و آتش است و دود است و دود است و داد و بیداد است و داد است و دیگر هیچ...

بیرون خانه فقط اوست و سرایدارها. همه خوابند، همه ی طفل های مدرسه نرفته. همه ی مادرانشان هم. مردان پی لقمه نانی...

....

راهروی خانه را سیاهی دود پر کرده، راه ورودی نیست. راه خروجی هم. شیشه های مغازه ی پایین مجتمع از موج انفجار شکسته و کتابفروشِ کنار دستِ مغازه ی آتش گرفته، مات و مبهوت کتاب هایی ست که زیر فشار آب خیس می خورند؛ به تمام سرمایه های کاغذی ش. دلش مالش می رود. چشم هاش را می بندد...

....

 جرثقیل آمده برای نجات بچه هایی که آن بالا گیر افتاده اند و مادرانشان هم. چشمش لحظه ای از پنجره ها دل نمی کند. اگر سر ساعت برگشته بود خانه، حالا حمام بود، گیر افتاده میان دود و آتش.

چشم هاش را می بندد...

پنج شنبه اگر بود حالا، یا اگر بعداز ظهر، مثل تمام وقت هایی که خانه می گذاردش به دلیل انجام کار بیرون، یا ورزش، یا خریدکی چیزی، مثل حالا که وقت خواب بچه هاست، کسی نبود کنارش تا نجاتش دهد. تا در را برایش باز کند، یا پنجره ای، چیزکی. ساکش را انداخته بغل دستش توی خیابان، زانو زده، خیلی ها هستند که کمک بخواهند. هیاهوی جمعیت صداش را هورت کشیده، کسی نمی شنود. دخترک توی ذهنش توی خانه میان دود و آتش گیر افتاده...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

چه فرقی می کند

کجا و کی...!

وقتی که طاقت شنیدن هیچ خط و خبر خاصی در تو نیست

دیگر باد برای خودش

سایه برای خودش

و آب، و عصر، و پرنده

رفته از خواب درخت واشتیاق آشیانه، دور!

 

کاری به کار شما ندارم

تکلیف این شب اصلاَ از ستاره خسته

که روشن است.

 

من با خودم

به همین شکل ساده از چیزی که زندگی ست

سخن می گویم.

می گویم صبوری

خواهر دخیل بسته ی خاموشان است

می گویم سحر خوانی مرغ ماه

خبر از بلوغ رسیده ی رویا نمی دهد

 

می گویند

تو بی جهت به جانب آن کلمات و

از این کتاب سوخته

به صحبت دریا رسیده ای

 

باد از بالای چینه های شکسته می گذرد

سایه به سایه سار سایه به خواب رفته است

و پرنده نیز

روزی به دامنه های دعا گرفته ی ما باز خواهد گشت

 

از خودشان بپرسید

خواهران دخیل بسته ی این همه خاموش

دیدگان دریا را

در چند پیاله از گریه های من شسته اند

 

اصلاَ نپرس

فرقی نمی کند!

(از دعای زنی در راه که تنها می رفت، سید علی صالحی، ابتکار نو، چاپ دوم، 1380، 99 صفحه.)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com