فرواک

سرآغاز سخن

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم هایمان را می بندیم، همه جا تاریکی است

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو  آفتاب را می بینیم

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود

(از حکایت دریاست زندگی، شمس لنگرودی، نشر نیما‍ژ، چ اول، 92، 226 صفحه)

یک ربع بعد نوشت:

خاله بازی های تابستانی م را تمام کردم، هرچند نه حال و حوصله ی تهران و نه شهرهای دیگر ایران دیگر در من نیست اما کارگاه داستان کوتاه آقای سناپور که ثبت نام کرده ام از امروز شروع می شود باید بتوانم دوباره نوشتن هرچند مدتی ست نمی توانم آخر پریود اگزیستانسیالیستیک ذهنم به کمتر از 28 روز رسیده.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پاتریک زوسکیند زاده ی 26 ام مارس 1949 آلمان است. او پس از طی تحصیلات آکادمیک در رشته ی تاریخ به داستان نویسی و فیلم نامه نویسی روی آورد. شهرت او پس از انتشار رمان "عطر" حاصل شد. از جمله آثار دیگر او "کبوتر"، "سرگذشت آقای زومر" و نمایشنامه ی "کنترباس" است.

زوسکیند در رمان کبوتر روایتی خطی (جز یک دو صفحه ی اول که با ریتمی تند نقبی به گذشته ی شخصیت می زند) و با راوی دانای کل  یک شبانه روز از زندگی یوناتان نوئل مردی پنجاه ساله، عمی و کم سواد را به تصویر می کشد که درست یک دوره ی بیست ساله از زندگی ش را با یکنواختی تمام پشت سر گذاشته است... "و هرگز تصور نمی کرد که زمانی حادثه ی دیگری جز مرگ در زندگی ش اتفاق بیفتد و همین وضع هم برایش کاملاً مناسب بود؛ چون او از حادثه بیزار بود و حتا از اتفاقاتی که آرامش درونی را به هم می زدند و نظم بیرونی زندگی را از بین می بردند، نفرت داشت..."ص 1

او در کودکی ش و پس از آن در جوانی ش با مشکلات بزرگی دست و پنجه نرم کرده  و با ناکامی های سختی روبرو شده است. بنابراین "یوناتان نوئل پس از تمام این پیشامدها (درکودکی و جوانی) به این نتیجه رسید که نمی توان به آدم ها اعتماد کرد و تنها هنگامی می توان در آرامش زندگی کرد که از آنها دوری کنی"...ص 2. "به همین خاطر برای اولین بار در زندگی ش به تنهایی تصمیمی مستقل گرفت. به بانک کردی اگریکول رفت. پس اندازش را برداشت و سوار ماشینی شد و به پاریس رفت..."ص 2. "او نه در جستجوی آسایش، بلکه در پی سرپناه امنی بود که فقط و فقط متعلق به خودش باشد و او را در برابر پیشامدهای ناگوار زندگی حفظ کند و کسی نتواند او را از آنجا براند..."ص 3. پس دو بار در زندگی ش شانس نصیب او شد، به عنوان نگهبان یک بانک استخدام شد و یک اتاق کوچک زیرشیروانی در طبقه ی ششم پیدا کرد. از این پس زندگی تکراری و یکنواخت او شروع شد و صد البته که یوناتان از این وضع راضی بود تا اینکه روزی در همین پنجاه سالگی ش کبوتری را وقتی که می خواست از اتاقش خارج شود، درست در یک دو قدمی اتاقش دید...

یوناتان شخصیتی عجیب:

زوسکیند استاد شخصیت پردازی های خارق العاده است. شخصیت داستان های او معمولاً فردی انزواطلب، دارای بیگانگی منحصر بفرد و نوعی هراس زدگی نسبت به محیط بیرونی است و همین ویژگی آنها را فردی عجیب و شگفت انگیز جلوه می دهد. آنها اغلب از سازگاری با سایر انسان ها ناتون اند و در پیله ای که دور خودشان تنیده اند زندگی می کنند. پیله ی شخصیت رمان کبوتر اتاقش هست: "آن اتاق در این دنیای ناامن و پریشان، برای یوناتان جزیره ی امنی شده و همان طور مانده بود. برای او تکیه گاهی استوار، سرپناهی امن، و معشوقه ای وفادار مانده بود، آری، معشوقه ای وفادار! چون شب هنگام که به خانه برمیگشت، اتاق کوچکش با مهربانی او را در آغوش می گرفت ... در واقع آن اتاق تنها چیزی بود که در زندگی اش قابل اعتماد از کار درآمده بود..."ص 8.

هراس زدگی در رمان کبوتر:

هراس زدگی به  ترسی نامعقول از یک موضوع، یک موقعیت، و یا یک شیء اطلاق می شود. در واقع با اینکه فرد می داند ترسش نامعقول است ولی توانایی کنترل آن را ندارد و اگر در معرض آنچه که از آن هراس دارد قرار بگیرد، موجی از اضطراب، ترس شدید و حتا وحشت زدگی بر او چیره می شود و این تجربه برایش آنچنان ناخوشایند است که سعی می کند همیشه از آن مورد هراس آور دوری کند. یکی از عللی که می تواند عامل  این ترس موهومی باشد تجربه ای در دوران کودکی است. ترسی که در ضمیر ناخودآگاه شخص پنهان است. تمام این تعریف و توصیف ها برای شخصیت یوناتان صادق است، او از رویارویی با مردم می هراسد، زندگی یکنواختی در زیرشیروانی ساختمانی شش طبقه انتخاب کرده و نگهبان بانک شده و بنا به همین کارش که او را شبیه به مجسمه ی ابولهول کرده ارتباط کلامی زیادی با اطرافیانش ندارد. یوناتان با روبرو شدن با کبوتر _حیوانی که بی آزاری اش برای همه ی ما مسلم است و حتا از آن به نماد صلح یاد می کنند_ می هراسد، می ترسد و این ترس به نوعی تا حد مرگ او را مبهوت می کند، چشم های قهوه ای بی مژه ی او که یک وری او را نگاه می کند و فضله هاش چنان ترسی موهوم را در او برانگیخته می کند که چمدان خود را می بندد و الفرار. جایی خواندم این ترس نه به واسطه ی خود شیء که بخاطر انباشت ترس های درونی به وجود می آید. من روانشناس نیستم اما در ارتباط با بررسی های روانشناختانه ی یک اثر که رمان کبوتر هم می تواند در آن حیطه بگنجد، می شود  آن را به ترس ها و در خودفرورفتگی ها و سرخوردگی هایی ربط داد که از کودکی و حوداث ناگواری که برای یوناتان رخ داده بوجود آمده اند. ترس هایی که یوناتان سرکوبش کرده و هیچ گاه نمی خواهد با آن ها مواجه شود. ابژه هایی بیرونی که در مقابل مای نوعی  می توانند تبدیل به هیولاهایی شوند که ما از آن ها در تمام طول عمرمان هراس داشته ایم و کبوتر این داستان از این قضیه مستثنی نیست.

تغییر و بازگشت به کودکی:

پس از فرار یوناتان از اتاقش که مأمن و ماوای او بود، و ورود به دنیایی که گرچه او در آن زندگی می کرد اما چون اتاق وجود داشت تا او به آن پناه ببرد و حالا دیگر نبود، یوناتان با محیطی مواجه می شود که آزادی در آن وجود ندارد، دنیایی ترسناک که با مواجهه با کارتن خواب به آن پی می برد و تصور خودش که روزی در همان نزدیکی ها ممکن است  _ با توجه به پس انداز اندکی که دارد_ به وضعیت او دچار شود، تمرکز نداشتنش به نگهبانی دادن و در نهایت پاره شدن شلوارش و نگرانی او از بابت دیده شدن تنش که در نهایت با نوار چسب کاغذی آن را می پوشاند و این ترس از دیده شدن تنش را جورهایی من به آشکار شدن ماهیت عریان ذهن و اندرونش که او با برگزیدن زندگی یکنواخت و در انزوای کامل سرپوش یا پوشش بر آن نهاده و ترس از همان آشکاری که باز به ترس از مواجهه با کبوتر می انجامد می توان ربط داد.  

 و اما:

جملات طلایی تغییر یوناتان در صفحات انتهایی آن و شب هنگام است. اتفاقات پی در پی که او در طی کمتر از یک شبانه روز با آن مواجه می شود و  اینکه خودش را عروسک خیمه شب بازی و گور زاد توصیف می کند و شب هنگام که به مسافرخانه ای می رود تا شام محقری که خریده بخورد و توصیف آن اتاق که شکل تابوت است و پنجره ای نزدیک سقف و تاریکی ش و رعد و برقی که دم دم های صبح تمام شهر را در می نوردد، چونان که تماماً حجم آسمان را از آن خود کرده باشد و بعد سکوت و بعدش پرتو نور و آن جمله ی طلایی صفحه ی 84، به گمان من _هرچند یوناتان فردی عمی است و این تغییر برای او ممکن است  در نگاه اول کمی عجیب بیاید و هرچند خب قیاس تغییر در محمد عمی هم که خواندن نمی دانست و ... مع الفارق است_ تغییر شگرفی است.  یک نگاه به جملات ابتدایی داستان در ص 2 و خواندن جملات ص 85 را هم زمان توصیه می کنم.  این جملات می توانند به نتیجه گیری درباره ی تغییر در یوناتان راهنمایی مان کنند. در هر دو مورد یوناتان در راه خانه کفش هایش را در آورده و با پاهای برهنه روی آسفالت باران زده ی خیابان راه رفته و پاهایش را روی چاله های آب کوبیده بود. اولی را در ژولای 1942 زمانی که کودکی بیش نبود  و دومی را زمانی که بیش از پنجاه سال داشت و کودک کهنسال درونش پس از دوره ی 20 ساله ی رکود و رخوت به تغییر رضا داده بود. در اولی تغییر پس از لی لی روی چاله های آب بوجود آمد  و در دومی لی لی پس از تغییر در او صورت گرفت.

پسافرواک نوشت:

کبوتر، پاتریک زوسکیند، فرهاد سلمانیان،مرکز، چاپ اول، 1384، 87 صفحه.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

طبیعتاً باید برای این همه روز نبودنم دلیلی بیاورم، بهانه ای هم کنارش شاید، نمی شود که آمد و سک سک کرد و گفت من آمده ام و من برگشته ام و دالی موشه و این حرف ها و تمام. باید که حرفی زد، باید نوشت. باید از این رفتن نوشت. رفتنی که فکر می کنی رهایی درِش مستتر است، اما دریغ که این ورود به رهایی متصور زنجیره ای است بهم پیوسته متشکل از رهایی هایی که خود لازم و ملزوم قیود دیگری است. نه اما. حالا که فکر می کنم بایدی برای نوشتن وجود ندارد هرچند تمام آن بیست و پنج شش روز رفتن به خانه ی پدری_ جز دو سه روز آخر_ به خوشی گذشته باشد و یک دو روزی این وسط البته بیشتر و خاطره انگیزتر. قبل این ساعتی که نشسته ام برای نوشتن پست آمدن و رفتن و غیره و ذلک، فکر می کردم بنویسم از روزهای قبل رفتنم که طاقتم چطور و تا چه حد طاق بود و خسته بودم و تاب ماندن نداشتم و دلم سکوت می خواست و نبود هیجان و تعطیلی مدارس و خیلی چیزهایی دیگر. فکر می کردم بنویسم از روزهای رهایی و هوای خوب و دارکوبک لانه ساخته روی بلندترین شاخه ی توت کهنسالم و فکر می کردم دو سه عکس حتا داشته باشم تا بگذارمش به اشتراک، از درخت و دارکوب گرفته تا عکس بزغاله به بغل خودم و آش پشت پایی که برای مامان و بابا و خانواده ی خواهرم_با هزار راز و نیاز برای خراب نشدنش_ پختمش. اما تمام این فکرهای توی ذهنم تا همین یک ساعت پیش وجود داشت و حالا انگار نیست. تصور اینکه رهایی ای وجود ندارد بیخ خرم را چسبیده حالا. اینکه به هر نحو هر رهایی متصوری به نوعی ورود به قید و بند و غل و زنجیری از نوعی دیگر است حالا امانم را بریده، با این حال نزار من می شود آنگاه از رهایی حرف زد؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com