فرواک

سرآغاز سخن

پیشافرواک نوشت:

1. دو پست جدید در یک روز توی این سه چهار سال غیرمترقبه است. بگذارید به حساب حال خوب امروزم. بگذارید به حساب بارانی که دارد می بارد.

2. ترم دوم کارگاه "داستان کوتاه" استادم آقای سناپور شروع شده و من یک دو هفته ای عقب افتاده ام. داستان گوتیک باید تحویل دهم و این عکس نمونه ای از پیش تایپ آن و طرح کلی ش است. صحنه ی آخر را بنا به گفته های آقای محمودی عزیز که در گارگاه "مقدمات حرفه ای شدن در رمان نویسی" درس می دهند  زودتر نوشته ام. باران دارد کمکم می کند. ساعتی پیش بی چتر زیر بارشش قذم زده ام. فکر کرده ام و فکر کرده ام... 

3. قرمزی دوست منه خب. بهم نخندین. اونجا نشسته نظر بده.

4. رمان "دود" حسین سناپور به تازگی بعد سال ها انتظار چاپ شده است؛ تبریک دوباره به ایشان.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

وقتی دارم رمان یا داستان کوتاهی می نویسم هر روز صبح با طلوع آفتاب کار را شروع می کنم. کسی مزاحم من نیستٰ هوا سرد یا خنک است و کار را که شروع می کنم گرم می شوم. آن وقت آنچه را نوشته ام بازخوانی می کنم و در جایی که در می یابم بعد چه می شود کار را متوقف می کنم. سپس تا وقتی می نویسم که احساس می کنم عصاره ای از نوشتن در وجودم باقی است و می دانم بعد چه می شود آن وقت کار را متوقف می کنم و زندگی روزمره را از سر می گیرم تا روز بعد که باز کار را شروع می کنم. به این ترتیب مثلاً از شش صبح کار را شروع می کنم و تا ظهر یا پیش از ظهر ادامه می دهم و وقتی دست از نوشتن می کشم خالی هستم؛ البته نه کاملاً خالی چون از همان لحظه دارم پر می شومٰ درست مثل وقتی که با کسی که دوستش داری عشق بازی کرده ای.

(از گفته های همینگوی در مورد نوشتن: بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی، نگاه، چاپ پنجم، 1392، ص 100)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

می گوید: مامان می دونستی امروز روز جهانی کودک بود؟

کیف مدرسه اش را می گذارد روی میز. دکمه های روپوش مدرسه ش باز است و مقنعه ش را مچاله تپانده توی کیفش. گوشه ای ش از بغل زیپ نیمه باز بیرون زده. کفشش را می آورم داخل. در آپارتمان را می بندم.

می گوید: امروز تو مدرسه مون صندوق کمک به بچه های فقیر گذاشته بودن بخاطر روز جهانی کودک.

می گویم: لباس ها تو کمد.

این حرفم به خاطر دیسیپلین مادرانه نیست. کتاب کادو شده ای را درست گذاشته ام جایی تا به محض باز شدن در کمدش ببیند. می نشینم روی صندلی. جایی که خوب ببینمش. مانتوش را انداخته روی تخت.

می گویم: شلوار و جوراب.

می گویم: همه آویزون چوب لباسی تو کمد.

شلوار می کَند.

می گوید: دو تومن از پولی که بهم داده بودی دادم به فقرا

اول صبح موقع رفتن به مدرسه سه تومن پول داده بودم تا در زنگ تفریح ماکارونی بخرد. از سه روز در هفته دست پخت مامان (اسم بوفه ی مدرسه شان است) یک روزش ماکارونی ست که بدجور دوستش دارد و قیمت یک کاسه ش دو و پانصد است.

می گوید: با هزار تومن باقی مونده بستنی خریدم.

می خواهم در کمد را باز کند یا نمی خواهم؟ با کاری که کرده ـ بزرگ منشی ش ـ دیگر مرددم. بچه ها زود بزرگ می شوند. در کمد را باز می کند. من بی تابم. کتاب را برمی دارد. جلد دوم مجموعه ی دایره ی وحشت آر. ال. استاین را برایش خریده م. از بغل در کمد نگاهم می کند. من بی تاب بزرگ شدنش هستم یا نیستم؟ من بی تاب دویدن سمتم و بغل شدنم و یک بوس و یک تشکر بچگانه هستم یا نیستم؟ من سمتش می دوم. 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

همان اول، عصر یک روز گرم تابستانی، هشت نفری می شدیم توی کافه ی دود گرفته_ از قرارِ گردهمایی های روشنفکرانه ی ماهانه مان. اولش همه ی حوری های دور و برم، همه ملوس، قشنگ و تو دل برو، مثل بچه ی آدم نشسته بودند کنارم تا عشقم_ تا عشقت_ را از همان عصر کذایی که به هم ریخته بود، لوث کنند و بکشندم سمت خودشان. هر کدام به نوعی دلبخواه. هر کدام دختر صددرصد ایده آل. تا تو آمدی که نه فقط آمدنت، موج نامرئیِ انرژیِ منفی ای که توی حال و هوای کافه ی زیرزمینیِ غم بار از خودت ساطع می کردی و موج هاش دایره وار به سمتم می آمد، قلبم را یا شاید چیز دیگری را_ غیر از همان آلت قتاله به قول خودت_ توی وجودم فشار می داد. منقبض می کرد یا چه می دانم عقم می انداخت حتا. اسلوموشن شده بود آمدنت، قدم هایت و مانکن وار راه رفتنت با تاب موهایی طلایی که با باد مثلنی تصورم عجین می شد. حالا نه فقط دو دقیقه که یک ساعت گذشته بود از آمدنت و دو صندلی آن ورتر نشستنت و دود کردن لات منشانه ی کنت لایتت و زیر سیگاری پرشده ای که تو استارتش را زده بودی از همان اول نشستنت. که تو اوکی اش را داده بودی با همان اول کار روشن کردنش و دخترها، دخترهای صد درصد دلخواه، حریصانه، ندیدبدیدانه، یا حتا روشنفکرانه پرش کرده بودند. اما من، حال من، روزگار گهی من توی آن یک لحظه آمدنت و بعدش آن یک ساعت کذایی که میخ کوب صندلی لهستانی کافه شدم و پایم نیامد که بلند شوم و بروم. که مثل احمق ها توی درونم زار زدم برای از دست دادنت و آن حس و تاب و توشی که ازم گرفته بودی با آن مردکه ی موفرفری کناری ت که من نمی شناختمش و تو می شناختی و یک دو تا از بچه های گروه فقط و می گفتند گوریل است اسمش توی نت. شاید خواب بودم. شاید توی توهم بوف وارانه و هذیان های وجودم فرو رفته بودم که عجیب پایت را، آن پاشنه ی بلند کفشت را به پایم کوبیدی و اشکم را درآوردی. چشم هام باز بود. کسی نبود جز تو کنارم و دست های نرمی که حلقه کرده بودی دور گردنم توی رختخوابی که خودت می دانی رختخوابی ست با کابوس های بوف وارانه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٤ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

خیابان قفل شده. هزارتا چراغ قرمز تا انتهای بلوار. کلاسم دیر شده. یک روز مانده به ش. بوش را می شنوم. فردا همه چیزِ دنیا رنگ عاشق شدن می گیرند. آن را توی قلبم حس می کنم. باد آن را برایم سوغات آورده. بادی که تنها روی صورتم می خزد، بی باران. سفت پشت سرم بسته امشان و با یک گره و یک کلیپس کوچک، تنگ هم. گرهِ روسری ام چفت گردنم. باد پوست سرم را غلغلک میدهد. دوست دارند رها شوند. صدای آزادی آزادی شان را می شنوم. فروخورده اما. از مرز که می گذریم، یک دو قدم آن ورتر، باد لای موهایم می غلتد، بغلشان کرده. موهام را. بال روسری م توی دست هاش تاب می خورد، یله می خورد روی سینه اش، بالا می رود، بالاتر. باهاش می رقصد بی لیکور. رها. خالی توی دل آسمان. رضا می گوید یکم صبر می کردی دارند نگاهمان می کنند. صبور نبودم. جلوی مامورهای فرم پوش، بغلش دادم روسری م را. حالا آزادم. موهای آزاد. تاب موهای بلند بی کلیپس و کش و بافت و هزار چیز دیگر. دستم را گرفت. سوار شو. می خواهم پیاده بروم. می خواهم بدوم. نمی شود. مسخره بازی درنیار. خارج ندیده. می نشینم. دستم لمس باد و نم باران. بیرون از پنجره، سرم، موهام، دستم. جیغ فرو خورده و بعد رها شده ام. خانم شیشه را بالا بکشید. خانم بقیه ی پولتان. خانم گفتید سر تخت طاووس؟ روسری م پس رفته. می کِشمش تا رستنگاه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٥ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com