فرواک

سرآغاز سخن

خداحافظ فنل و کتن...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٩ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

بچه های روستا بودند که اول پیدایش کردند. بعد با اشاره و داد و بیداد به حمید نشانش دادند. صبحش قرار بود با هم بروند کنار دریاچه. یعنی سه تایی شان؛ حمید و بهروز و مسعود. پروپزالشان را باید نهایی می کردند. اکوسیستم دریاچه را انتخاب کرده بودند و راه های نجاتش را. اینکه داشت خشک می شد و دلیلش نامعلوم بود. عده ای اعتقاد داشتند که گرم شدن زمین باعث خشک شدن آن شده، عده ای می گفتند خشکسالی و عده ای دیگر بهم ریختن اکوسیستم را با کشیده شدن پلی می دانستند که قرار بود دو استان را به هم وصل کند.

صبح زود بود. آفتاب بعدِ دو روز داشت از پشت کوه خودش را بالا می کشید. ابرها کشیده بودند سمت غرب. دو شب پشت بند هم باران باریده بود. آنهم وسط تابستان. توی هواشناسی هم اعلامش نکرده بودند. یعنی پیش بینی نکرده بودندش. ابرها هم غریب بودند. ابرهای باران زا قبل ترها از سمت آناتولی می آمدند و می کشیدند سمت شرق اما این بار ابر اصلا معلوم نشده بود از کجا پیداش شده و حالا بعد دو روز بجای شرق به سمت غرب می کشید.

حمیدکنار دریاچه که رسید، نرسیده به پل نیمه ساخت پیچید داخل روستا و ماشینش را کنار درخت گردوی کهنسالِ_ که تنه ای اندازه ی تنه ی ده دوازده مرد تنومند داشت اگر که کنار هم می ایستادند_وسط میدان پارک کرد و کیف وسایل نمونه برداری  و دوربینش را برداشت و کرخت خواب سلانه سلانه رفت سمت دریاچه. پشت سرش دو ردیف بچه ی ریز و درشت که لباس های ژنده پوشیده بودند قطار بودند و خواب و شیطنت از سر و کولشان بالا می رفت. کیفش را هنوز کنار دریاچه و روی آلاچیق حصیری نگذاشته بود که صدای جیغ و داد و بیداد بچه ها بلند شد. یکی دوتاشان آمده و پرِ لباسش را چسبیده بودند و بقیه کنار ساحل ایستاده بودند و بالا و پایین می پریدند و با انگشت آن را نشان می دادند. جلوتر که رفت، درست رو به خورشید که می ایستاد، روی صخره ی وسط دریاچه تشخیصش می داد. روی صخره نشسته بود و پشتش نور چون هاله ای می درخشید، انگار که قاب طلایی گردی دورش کشیده باشی. موهای مشکی و بلندش با باد تکان می خورد و تنِ بی لباسش که بخشی از سینه اش را خزه ها پوشانده بودند پیدا بود. نصف تنش انسان، نصفی دیگر ماهی. دمِ بلند و تیزی که روی صخره تکان تکان می خورد و برق پولک هاش توی چشم می زد.  بچه ها داد می زدند "پری دریایی" و یکی دوتاشان حتا به دریا زده بودند. تا بچه ها مردهای روستا را خبر کنند، یک دو تا اس ام اس هیجان دار برای بهروز و مسعود فرستاده بود و بعد یک دو عکس از پری گرفته بود. عکس اما فقط سایه ای زنانه را نشان می داد که رو به خورشید نشسته باشد. طولی نکشید که مردها و بعد پشت بندش زن های روستا هم از دور پیدا شدند که بعضی هاشان سرآسیمه می آمدند و بعضی کندتر. یکی دو نفری که جوان تر بودند زودتر رسیده بودند و ایستاده بودند کنارش به تماشا. توی نگاه اول زن زیبایی به نظر می آمد که برای آب تنی تا وسط دریاچه شنا کرده باشد و بعد برای رفع خستگی خودش را کشیده باشد روی صخره ی عثمان یوموروقی. اما وقتی که خورشید نم نم از پشتش کنار رفت و بالاتر کشید  و وقتی دم خوش تراشش را که روی صخره تکان تکان می خورد دیدند به او گفتند که پری دریایی ای به این زیبایی ندیده اند. یکی دو بچه ای که شناکنان جلوتر کشیده بودند  با داد و هوار پدر مادرهاشان به ساحل برگشته بودند و حالا که تنشان خشک می شد، نمک دریاچه روی پاهاشان خشک می شد و بجای اینکه مثل همیشه شوره ی سفیدی بجا بگذارد، رنگ و خزه یا نمکی بنفش رنگ روی تنشان می ماسید. یک ساعت نشده بهروز و مسعود خودشان را رسانده بودند روستا و تقریباً تمام اهالی روستا کار و بارشان را ول کرده بودند و آمده بودند تماشا. پیرترهایی را که توان راه رفتن نداشتند سوار فرغون کرده و آورده بودند لب ساحل. همه حالا دوره شان کرده بودند. پیرترها می گفتند که پری محافظ دریاچه ست که آمده هشدار بدهد برای نابودی دریاچه. آمده که بگوید این پلی را که دارند می کشند از تبریز تا ارومیه باید نابود کرد. باید که نگذاشت این راه کشیده شود. جوان ترها اما به حرف های پیرترها خندیده بودند. بهروز و مسعود با یک دو تا از جوان های کله شق روستا طناب به کمرشان بسته و به سمت صخره شنا کرده بودند.

پری را که گرفتند و دست و دم بسته کشان کشان آوردند ساحل، دورش حلقه ای تشکیل شد. هر کسی می خواست او را لمس کند. موهای شبق رنگ و ضخیمی داشت انگار که از ریسمان های کشتی های دریایی بافته شده باشد و تنش  برنز و طلایی رنگ و براق با دست هایی شکل ظریف ترین دست دخترانه  با چهار انگشت کشیده  و باریک و تنش، جلوی سینه هایش پوشیده از خزه هایی بنفش گون که موجواتی ریز و رنگ به رنگ توشان می غلتیدند و رنگی مثل رنگین کمان بهش می دادند و از هم مهم تر فرم صورتش بود که گرچه چروکیده بود انگار که آب و نمک سالیان را به زیر پوستش کشیده باشد، اما لب ها و چشم هایی اساطیری آن چروکیدگی را محو می کرد جوری که جلب نظر نکند و او را سالخورده نشان ندهد. دست های پری را از پشت با طناب بسته بودند و دورش حلقه زده بودند و هر کس با شاخه ی تیز و بلند درختی یا آن ها که نمی ترسیدند با یواشکی لمس کردن تنش باورش می کردند.. هیاهو بالا گرفته بود. پیرتر ها داد می زدند که چشم های پری را نگاه نکنند که مسخ می کند و زن ها می گفتند که وقتی نگاهش می کنند اشک را توی چشم های پری می بینند که روی صورتش می غلتد. جوان ترها اما توی فکرهایی دیگر بودند. دوست داشتند مشهور شوند. دوست داشتند خبر کشف این موجود عجیب را به گوش تمام جهان برسانند. گوشه ای ایستاده بودند به شور. اینکه اول به کجا خبر بدهند. بعضی ها می گفتند که نباید عجله کنند. می گفتند که اگر مردم دیگری با خبر شوند، دیگر پری مال خودشان نخواهد بود. می گفتند که باید این روز را جشن بگیرند. پایکوبی کنند و بعد آخرهای روز دیگران را خبر کنند. یکی دوتاشان کر و کر خنده راه انداخته بودند که اگر بشود با پری آمیزش کرد می توان بچه هایی نیمه انسان و نیمه پری بوجود آورد و به تمام باغ وحش های دنیا فروختش و پولدار شد. همه به نوعی نشسته بودند به نقشه کشیدن. هیچ کس متوجه رفتن مسعود نشده بود. اینکه چقدر زود و یواشکی ماشین را روشن کرده و به سمت شهر رانده بود. پیرترها، پیرمردها و پیرزن های روستا هم گوشه ای دیگر به شور نشسته بودند، اینکه باید کاری کنند و پری را نجات بدهند. یکی شان یادش آمده بود که وقتی بچه بوده از پدر پدری ش شنیده بوده که سال ها پیش وقتی پدر پدری ش رفته بوده توی دریاچه شنا کند، ناخودآگاه تبرش که با آن هیزم می شکسته می افتد توی دریاچه و وقتی می خواهد تبرش را پیدا کند می بیند که به ریسمانی گیر کرده و وقتی می خواهد آن را از ریسمان آزاد کند پری دریاچه را می بیند که دم ظریف و خوش تراشش به ریسمان ها گیر کرده است. بعد او را که نجات می دهد پری هم به پاداش کاری که انجام داده طبری مطلا به او هدیه می دهد و می گوید که او پری محافظ دریاچه است و می گوید که نابودی او به معنای نابودی دریاچه است و نابودی دریاچه به معنای نابودی این اقلیم. همه با این داستان ریش سفید روستا بالاتفاق به این نتیجه رسیده بودند که باید پری را از دست جوان ترها نجات داد و نگذاشت تا دریاچه از بین برود. داشتند به این فکر می کردند که چطور می شود حریف آن ها شد در حالی که دیگر رمقی توی بازوهاشان نیست. همان پیرمرد که قصه ی پدر پدری ش را که او هم از پدر پدری ش شنیده بوده برای دیگر پیرها نقل کرده بود یادش آمده بود که پدر پدری ش وقتی داشته می مرده، وقتی که دیگر لحظه ی احتضارش نزدیک بوده توی گوشش گفته بوده پدر پدری شان آن طبر را زیر درخت گردوی وسط میدان دفن کرده است و گفته است از آن فقط برای روز مبادا و روزی که نیاز واقعی داشته باشد استفاده کند، و حالا هم فکر می کند آن روزمبادا سر رسیده است و از آن هایی که کمی از او جوان تر بودند خواست که بروند و زمین را بکاوند و آن تبر را بیاورند تا با همان تبر که برای خود پری دریاچه است و حتماً اساطیری هم است، او را نجات داد و آن ها بعد از قبول حرف ریش سفید خیلی آرام ساحل را ترک کرده بودند.

ساعتی دیگر گذشته بود. یکی از جوان ها خواسته بود پری را بکشد پشت آلاچیق و با او به گفته ی خودش پری انسان نما بسازد که دیگران نگذاشته بودند. بچه ترها پری را ول کرده بودند و کنار ساحل داشتند با هم آب بازی می کردند. نمک های دریاچه رنگ عوض کرده بودند و زیر نور خورشید که گرم و داغ بالا کشیده بود، کبود رنگ شده بودند. تن و لباس و سر و صورت همه ی بچه ها بنفش شده بود اما همچنان به بازی شان ادامه می دادند. جوان ها پری را دوره کرده بودند و با سه تارها و تمبک هایی که از خانه هاشان آورده بودند به رقص و پایکوبی می پرداختند. حمید و بهروز هم قاطی آنها شده بودند. پری آرام و غمگین با چشم های اساطیری ش به آن ها زل زده بود و فقط زن ها بودند که حسی شبیه هم دردی با او داشتند. پچ پچه هاشان هم در مورد هم دردی هاشان با پری بود. اینکه چقدر حس بدی است دست مردانی اسیر باشی که هر لحظه توی ذهن هاشان تجاوز به تو باشد و رسیدن به منافعی. اینکه دست مایه ی معامله های پرسود بشوی و هیچ به حس انسان دوستی ت فکر نکنی. آن دورترها صدای کوبش می آمد. یکی دو نفر زیر درخت گردو پی تبر زرینی می گشتند که پیرترینِ روستا قصه اش را برایشان گفته بود. زن ها توی چشم های پری نگاه می کردند و اشک های بلورین او را که از گوشه ی چشمش می غلتید نگاه می کردند و ذره ذره توی خودشان قوز می کردند. پرهای چادرهای گلدار و نیمدارشان را روی صورت می کشیدند و برای او زنجموره می زدند و با لهجه ی محلی شان توی زنجموره هاشان می گفتند که نگران اینند که ماموران دولتی سر برسند و پری به سرنوشتی دردناک و محتوم  برسد.

دو ساعت از پیدا کردن پری گذشته بود. پری ذره ذره توی خودش مچاله می شد. فلس های دمش دیگر آن برق ساعاتی پیش را نداشت، بلورهای شفاف اشکش جلوی رویش تپه ای ساخته بود نمکین. پیرمردها و پیرزن ها از دست کارهای جوان ها که ذره ذره کوبششان بلندتر میشد تنگ آمده بودند و از جایشان بلند شده بودند. پسرها و دختر بچه های روستا شاتوتی رنگ شده بودند و هرچقدر با آب چاه ها خواسته بودند خودشان را پاک کنند نتوانسته بودند و حالا توی بغل مادرهاشان زار می زدند. حمید و بهروز مدام از مردم و پری عکس و فیلم می گرفتند. از دورها استیشن دولت را می شد تشخیص داد که شیب کوه را پایین می آمد و گرد و خاک تند و تیزی را دنبال خودش می کشید. پیرترها چشمشان به آن هایی بود که داشتند زیر درخت گردو را می کندند. پری به کمک زن ها کمی به سمت دریاچه کشیده شده بود. یکی شان با چاقویی که پر شالش همیشه می بست طناب را پاره کرده بود. جوان ها چشم شان به آمدن ماشین بود و پیرمردهایی که کنار درخت گردو را به اندازه ی نصف تن مردی کنده بودند هنوز پی طبر بودند. همه لحظه ای پری را فراموش کرده بودند که پری دمش به آب رسید، انگار که جان گرفته باشد، بلند شد و ایستاد و بعد جستی زد و توی حیرت جمعی با صدای شلپ زیاد و بلندی که ایجاد کرد به وسط دریاچه پرید و پریدنش موج بلندی وسط دریاچه درست کرد.   

                                                                              اولدوز طوفانی_ پاییز 93

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 

آن همه صبوری 

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده 

هی بوی بال کبوتر و 

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید 

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم !

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام 

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ 


حالا که آمدی 

حرفِ ما بسیار، 

وقتِ ما اندک، 

آسمان هم که بارانی‌ست ... !


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و 

دوری از دیدگانِ دریا نیست !

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟ 

می‌دانم که می‌مانی 

پس لااقل باران را بهانه کُن 

دارد باران می‌آید


مگر می‌شود نیامده باز 

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟ 

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود !؟

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام 

تمامم نمی‌کنی، ها !؟ 

باشد، گریه نمی‌کنم 

گاهی اوقات هر کسی حتی 

از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد

چه عیبی دارد !

اصلا چه فرقی دارد 

هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید 

هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال 

که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند 

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و 

آسمان هم که بارانی‌ست ...!


آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور 

دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش 

هی مرا می‌نگریست 

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان 

اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود

مثلِ تو بود و بعد از تو بود 

که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی 

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال 

خبر داد و رفت

نه چتری با خود آورده بود 

نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...

رو به شمالِ پیچک‌پوش 

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد 

نشانم داده بود 

من منظورِ ماه را نفهمیدم 

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک 

پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد 

او نبود، رفته بود او 

او رفته بود و فقط 

روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود


آن روز غروب 

من از نور خالص آسمان بودم 

هی آوازت داده بودم بیا 

یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی 

حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد 

جز من کسی تُرا ندیده بود 

تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی 

تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی 

تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی


یادت هست 

زیرِ طاقیِ بازار مسگران 

کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد 

ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را ! 

یادت هست 

من با چشمان تو 

اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را 

گریسته بودم و تو نمی‌دانستی ! 


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود 

من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت 

چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود، 

دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار 

هر دو پَرپَر زدند، رفتند 

بر قوسِ کاشی شکسته نشستند


حالا بیا برویم 

برویم پای هر پنجره 

روی هر دیوار و 

بر سنگ هر دامنه 

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را 

برای مردمان ساده بنویسیم 

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من 

هوای تازه می‌‌خواهند ! 

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و 

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی


یادت هست؟ 

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز 

همین گهواره‌ی بنفش 

همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟ 

ها ری‌را ... !

من به خانه برمی‌گردم، 

هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند 

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

 ز سید علی صالحی)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۸ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com