فرواک

سرآغاز سخن

درب‌وداغان بود وقتی دیدش. یک پاش توی گچ و تمامِ سرش مثل مومیایی‌ها باندپیچ. تمامِ راه خانه را تا بیمارستان خندیده بود و از خنده اشک نشسته بود توی چشمش. تصورش توی لباس گل‌وگشاد و چروک بیمارستان و زنش با آن چرخش سر و گردن افه منشانه ش حس خوبی به ش می‌داد. باورش سخت نبود. حسش هم. همیشه از افتادن مردم عادی توی خیابان و کله پاشدنشان، پق خنده‌اش بلند می‌شد چه برسد به تصورِ رئیس عصاقورت‌داده و قیافه‌ی قزن قورتکی ش توی لباس بیمارستان. جلوی در ایستاده بود و قدم از قدم نمی‌توانست بردارد که کسی هلش داد داخل. سر چرخاند عقب. همکارش بود. همان‌که دوتایی تشنه‌ی خون رئیس بودند و حالا آمده بودند برای تفریح. پشت تلفن هم وقتی قرار می‌گذاشتند سر ساعت 4 جلوی اتاق 505، می‌دانستند که می‌روند برای خنده.

جعبه‌ی شیرینی و ظرف بستنی را گذاشت روی تخت. از قصد براش شیرینی خامه‌ای خریده بود و بستنی. می‌دانست دیابت دارد. می‌خواست بخورد و بمیرد. چه باک اگر یک نفر از عالمِ دیوانگان کم شود یا کم‌کمش حسرت بماند توی دلش برای خوردن و نتوانستن. هان؟ بد نیست؟ داشت فکر می‌کرد. نفهمید اما زنش جعبه و ظرف را کجا چپاند. آن‌قدر ظریف و سریع عمل کرد که ندیدش اصلاً. فکر کرد تعجبش را دید که بی‌مقدمه گفت ببخشید اگه پذیرایی نمی‌کنم. ماه رمضون و این حرف‌ها دیگه.

نشسته بودند لبه‌ی تخت رئیس و رئیس گفته بود صبح زود وقتی داشته می‌آمده شرکت، جلوی درِ آسانسور خانه، گوشی ش که زنگ می‌خورد، ال سی دی ش را نگاه می‌کند تا اگر از ارباب‌رجوع‌های سمج بود، جوابش را ندهد و همان آن، وارد آسانسور می‌شود؛ مثل همیشه؛ ناگهان انگار که قدم می‌گذارد توی گودال تاریکی. زیر پاش خالی می‌شود و وقتی به هوش می‌آید می بیند روی تخت بیمارستان است، توی این وضع و حال.

موقع برگشت داشتند باهم می‌خندیدند و قیافه‌ی رئیس بلادیده جلو چشمش بود. گوشی ش که زنگ خورد، آسانسور بیمارستان هم رسیده بود. درش را که باز کرد کسی انگار باز هلش داد که نفهمید کِی وارد گودال تاریک بی اتاقک شد...

پسافرواک نوشت:

تیتر بیتی از شعر "لب خندان بیاور چون لب جام" فریدون مشیری ست.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٦ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com