فرواک

سرآغاز سخن

ویژه نامه ی نوروزی مجله ی تجربه، در جشنواره ی چهارمش، بهترین های هنری  ادبی سال 94 را از دید داوران، در تمام بخش ها منجمله رمان فارسی معرفی کرده است. در بخش رمان فارسی، تمام رمان های چاپ اول از بهمن 93 تا بهمن 94 بررسی شده و داوران _شش داور؛ آرش آذرپناه، احمدابوالفتحی، یوسف انصاری، علیرضا غلامی، حسن محمودی، و مهدی یزدانی خرم_ به پنج اثر برتر از نگاه خودشان امتیاز داده اند. رمان قوچ مهدی اسدزاده با کسب امتیاز 13 بهترین رمان سال مجله ی تجربه شناخته شده. خیلی خیلی خوش حالم که رمان من هم _ روایت هفتم_ جزو انتخاب های داوران و در لیست پنج اثر بهترین هایشان بوده است.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/۱٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

لینک خبر شامل:

چمدان از لیلا عطارچی

گفتگوی محمدحسن شهسواری با من

نگاهی فرمال به روایت هفتم از نیلوفر انسان

روایت هفتم با شش راوی و شش روایت از اشکال نیری

روایت هفتم؛ ضد روایت از حسن اجرایی

یک اثر و چند نگاه از دید فرهاد اکبرزاده، عاطفه روشن، میلاد کامیابیان، فرزانه سکوتی، و فاطمه مرادحسینی

با تشکر ویژه از علیرضا غلامی

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

می گوید فلانی من مانده ام چطور بعضی ها یادشان می ماند تاریخ تولدها را. رو به همسرش و یک نگاهکی هم به ما، میهمان هایشان، می گوید نمونه اش همین منشی ات، اول صبح، آفتاب نزده، که هنوز چای صبحانه ات را نگذاشته ام روی میز، قبل از خودم، قبل اینکه کرختی خواب را از سرم بپرانم، خودش را می گوید، برایت اس ام اس می زند تولدت مبارک مهندس، تولدت مبارک رئیس، که نه فقط برای تو، که برای بقیه ی همکارهایت هم، باقی مهندسان مشاور شرکتت.

نشسته ایم روی کاناپه مقابلش. یعنی هنوز چند دقیقه ای نیست که از در وارد شده ایم و جعبه ی هدیه را داده ام دستش و یک بوس و یک تولدت مبارک گفتنم. ساعت از نه و نیم شب چند دقیقه ای گذشته است. قبلش یک ساعتی به آپارتمان دوست داشتنی مان سر زده ایم و پنجره اش را باز کرده ایم رو به دریاچه و آبی تیره و نور نقره فام ماه را بر بسترش دیدن، حبس خنکای نسیم شبانگاهی داخل ریه ها، و لذت دیدن لبخندک ماه وسط آسمان را هم.

نگاهشان می کنم. یکی نشسته، همانی که مورد سوال واقع شده و آن یکی ایستاده، با سینی زیر بغلش و موهای افشان روی شانه، بعدِ سِرو چای برایمان. می گوید من می گم بیکارند ها نه؟ این هایی که روز تولد همه یادشان می ماند. گوشی م را از کیفم در می آورم تا مثلاً به مامان زنگ بزنم. رو به همسر می گویم خانه نیستند، تو می گویی الان کجا باشند تا مذبوحانه حرف را من، خودم، عوض کنم. یادم می آید از ابتدای سال، سوم فروردین تولد خودم را، بعدش پنجم، بعدش بیست و نهم تولد دو نفر در یک روز، بعدش سی و یکم همان ماه و بعد پنجم اردیبهشت، دوازدهم اردیبهشت و آخ اردیبهشت سالگرد ازدواجمان، چند سال شد راستی؟ چندمین سال می شود سال بعد؟

شب، گذشته است؛ خواب های شبانه. امروز پنجم اسفند، باز لب هایم خشکه زده، پوستش ورآمده، عطش مدامم هم، آسمان بغض آلود، راستی یادم بماند، یعنی همین الان حتماً یادم باشد، وقتی این لیوان چای بعد از صبحانه را داغ هورت کشیدم، گوشی ام را از آن ور سالن، که حالا نشسته ام توی اتاق، پشت مونیتور و نوشتن اول صبح، از شارژ دربیاورم و توی گروه هام بنویسم مهندسان گروه روزتان مبارک. بیکار که باشی همین می شود دیگر مگر نه؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٥ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

این روزها نه از شهروز خلاصی دارم و نه از حمید. پدرام را، قصه اش را، ویرانی اش را، نوشته ام. جمعاً پدرام هجده هزار کلمه ای را و لیلا را هم. اما تغییر خواهد کرد، وقتی حمید و شهروز هم حرف هاشان را درباره اش گفتند. اما نه فکر حمید از سرم خلاصی دارد نه شهروز. یک دو هفته ای هست که نمی نویسمشان، خودم را غرق کار و مناسک آخر سال می کنم، همراهی برای خرید تجهیزات آپارتمانی به قول املاکی ها خشکه با ویویی از دریاچه و کاکایی های خوش حال، و بعدش غرق خیابان های شلوغ، شلوغ ترین مکان های خرید جنوب شهر هم، تا از فکر خیابان های شمال شهرش و آدم هاش رها شوم، دیدن مردمش، فایده ای ندارد، توی چشم های تک تک متروسواران مرد، توی ازدحام تن هاشان و بوی عرق چند روزه غمی عمیق نهفته است، غم نهان و آشکار زیر و بم صورتشان و آن آخرین جمله ای که شنیده ام، دیروز، لابلای خنزرپنزری های عبدل آباد، جنس های درجه هزارم و ارزان قیمت، دورریختن اندک بودجه و عیدانه ی کارگری، حرف های زنی، کنار شوهرش، که می دانی من شلوار جین می خواهم و از این کفش ها، کفش های ورنی براق و منگوله دار سی هزارتومانی، و پسرها هم کفش مدرسه شان داغان شده و برای این بچه، دختربچه ی بغلی شان، یک پیراهن از این هایی که این خانم دست گذاشته روشان، من، خرید عید برای دخترکی که بابالنگ درازش هستیم و من، یک نگاه فقط کافی است. کافی ست تا بغضم بریزد توی چشم هایم و لو بروم. این روزهایی که خلاصی ندارم از راه رفتن، بی قراری پاهام، بی هدف رفتن، راه رفتن، و این هدفن، نادانی ام، خودخواهی ام، استیصال، غرق لذت خریدی، مهمانی ای، مسافرتی شدن، لحظه ای، ساعتی و بعدش دوباره فروپاشی ای که سراغت بیاید با همه ی این ها حمید، و شهروز با این آهنگ بارها و بارها، مدام، ساعت ها، در ذهنم جاری و ساری می شوند و باز استیصال، نتوانستن به فشار دادن دکمه ی خاموش. نشنیدن. دیوانگی محض است می دانم.

و یک تکه از حمید:

«الو؟»

می‌خواست مثل همیشه تریپ قلدرها را، آن‌طور که پدرش بهش گفته بود بارها، آویزه‌ی گوشش کند تا آخر عمر، به خودش بگیرد و بی سلام بگوید حرفش را، اما نتوانست. دلش برایش پر می‌زد آخر. حداقل یک امشب که برف، رقصان و لرزان روی شیشه‌ی ماشینش می‌نشست که یاد خاطرات گذشته‌شان افتاده بود، آن خواستن‌ها، آن اصرارها، آن یواشکی دیدن‌ها و آن بوسه‌ها افتاده بود که داشت، یعنی فکر می‌کرد، دارد، از دستش می‌دهد اگر نجنبد، که سوادکوهی این را بهش گفته بود، زیر گوشش زمزمه کرده بود موقع آمدن. کی می‌خواست سر عقل بیاید؟ لیلا؟ قدتر از این حرف‌ها بود برای کوتاه آمدن. دوست داشتن را به خاطر لجاجتش و حماقتش زیر پا لگدمال می‌کرد. می‌دانست.

«سلام»

صدا آن ور خط مکث کرد و خودش را زد به نفهمی انگار. حالا که توی همه‌ی گوشی‌ها، از آن در پیت هاش که بدرد خروس‌قندی خریدن می‌خورند تا همین ورژن جدیدها، کالرآیدی دارند، اگر کسی به نظرش البته، خودش را بزند به آن راه که نمی‌دانم کیستی یا از این مهملات، باید به ش خندید، باید به نادانی‌اش خندید، با خودش گفت من که می‌خندم لیلا. آخر لیلا شماره‌اش را توی گوشی‌اش دارد. کنار عکسش که با اسم ماموت ذخیره‌اش کرده. خودش ماه گذشته توی دفتر سوادکوهی دید وقتی الکی گفت دستش خورده به گوشی‌اش و شماره‌اش را گرفته. روی میز مابین خودشان گذاشته بود. می‌خواست بداند هنوز هم آن عکس را دارد؟ همان عکسی که روی عرشه‌ی کشتی گرفته بود ازش، خودش، وقتی‌که بالباس غواصی می‌خواست وسط دریا بپرد. مگر چند روز از آن روز دفتر گذشته؟ گیریم حتی شماره را، اسم را و عکس را دلیت کند. مگر می‌شود شماره‌ای را که هفت هشت سال مدام، هرروز، وقت و بی‌وقت، به بهانه‌ی صحبتکی، یا کاری حتی، گرفته باشی ش، فراموش کنی. اگر هم به فرض محال بتوانی، مدت زیادی لازم دارد این فراموش کردن. منتظر جواب سلام ماند. چندثانیه‌ای. لیلا آن ور سکوت کرده بود. سکوتش مثل ماری سمی سفت‌وسخت که پوست تنش لیز و نرم کش بیاید می‌پیچید دور گردنش و خفتش می‌کرد، نفسش را بند می‌آورد.

پسافرواک نوشت:

به زودی؛ پرونده ی 43 ام انجمن رمان 51  در مورد "روایت هفتم" 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

ببند گاله رو بابا نسناس! فک کردی کجایی؟ این جا فلاحه داداش... ص 65.

برای واکاوی و درک یک محله، باید فرهنگ معیشتی و رفتاری افراد آن محله را شکافت. بافت محله و نوع روابط انسانی در آن محله به عنوان جامعه ی آماری کوچک همیشه مورد توجه جامعه شناسان بوده است و گرچه امروزه در کلان‌شهری مثل تهران دیگر مثل دهه‌های پنجاه و شصت نیست که روابط انسانی منسجم و گره‌خورده‌ای بین اهالی برقرار باشد، اما همین فشردگی و ناگزیری روابط جنوب شهر امروزِ روز هم درجاهایی از آن به همان روال قدیم و اما با شکل ظاهریِ تغییر کرده، آپارتمان‌هایی کوچک و به هم چسبیده در همان کوچه‌های تنگ و باریک، خیابان‌های کم‌عرض و ترافیک و فشردگی جمعیت و تعدد زادوولد مشهوداست؛ گیریم نه به آن صورت گذشته اما کوچیده به حاشیه‌ی شهر، در سرریزهای تهران. خانه‌هایی با دیوارهای آجری اما به‌واقع شیشه‌ای. جایی که نتوان حریم خصوصی‌ای به معنای خاص برای آن تعریف کرد. راوی کوچک مشاهده‌گر داستان تاول هم که  ساکن یکی از چندین تاول شهری مثل تهران است، قرار است از منظر روایت و داستان‌گویی به این مقوله بپردازد. او مجبور است برای راحتی امر و نشان دادن این فرهنگ، محله را با اهالی ریزودرشت آن و داستان‌هایی تودرتو و خرده روایت هایی ماجرامحور واگویه کند. کرکترهای نمایشی این محله برای ما قرار است عجیب باشند اما نه برای اهالی‌اش؛ کسانی که آنجا زیسته‌اند، مثل تجربه‌ی زیسته‌ی نویسنده‌اش. آن‌ها باهم دعوا می‌کنند، قمه می‌کشند،  به‌راحتی و در انظار خلاف می‌کنند، سیگاری لول می‌کنند، مواد پخش می‌کنند، پشت سر هم صفحه می‌گذارند، معماهای عجیب تعریف می‌کنند، در خانه‌هایی با دیوارهای شیشه‌ای که هیچ امر ناگفته‌ای در آن از دید اهالی پنهان نمی‌ماند، زندگی می‌کنند، اما غریبه برایشان، غریبه است. گیریم این غریبه خانم ژاپنی حیدر آقا باشد یا سرهنگی که مأمور شده محله را آرام کند. تاول، قصه‌ی محله است؛ قصه‌ی فرهنگ. قصه‌ی آدم‌هایی که هرکدام برای خودشان پسِ اسمشان لقبی دارند، یکی جعفرخله است، یکی مجید سریش، یکی اشرف شلغم است، دیگری خانم ژاپونی. برای همین است که اکثر فصل‌های تاول با همان اسم‌ها شروع می‌شود؛ با کوچه‌ی 44. محله یعنی مجموعه‌ای از تمام این افراد. تمام زنان و مردانی که دست‌به‌دست هم می‌دهند تا روایت‌های آنارشی  محله را پیش ببرند و نخواهند که باور کنند تاول ریزِ کینه‌ی جعفرخله به سرهنگ دارد هرروز درشت و درشت‌تر می‌شود تا در انتها سر باز کند و نام کوچه‌ی 44 غیررسمی تغییر کند به کوچه جعفرخله و سرهنگ آرنولد.    

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/۱ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com