فرواک

سرآغاز سخن

بالاخره پس از سه ماه!!! معرفی در غرفه ی نمایشگاه کتاب تهران ـ که واقعاً ازآن همه عجله و شتاب برای رساندن به نمایشگاه و از این همه تاخیر در چاپ و پخش ناهماهنگ هیچ سر در نمی آورم که البت این بازی بزرگان است و اسرار ازل را  دوست من نه تو دانی و نه من ـ روایت هفتم به دست موزعی توانا!! پخش گردید و آنقدر این کتاب خوب است و خواندنی یا یک جور دیگرش آنقدر نایاب که فقط  در دو کتابفروشی انقلاب ـاختران و چترـ یافت می شود. القصه اینجا آمده ایم تا بنویسیم ای کسانی که کتاب سوخت شده احیاناً می خواهید، قبل خرید اگر با این شماره ها تماس بگیرید نزدیک ترین مکان بهتان معرفی می شود تا راحت و بی دردسر خرید کنید.

تهران: 77353284

شهرستان: 77353995 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

تمام آنچه برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.

مرگ ایوان ایلیچ صفر تا صد زندگی دومین پسر از خانواده‌ی ایلیا یفیموویچ است. ایوان میانگین سه پسر ایلیاست به‌نوعی. او به اصلاح de la familephenix  بود.  خصوصیت‌های اخلاقی او در مقایسه با برادرانش شاید شاخص به شمار بیاید اما چون خصوصیت‌های اخلاقی بزرگان و صاحبان قدرت هست و با این مشخصه‌ی بارز که او از همان جوانی همان‌قدر مجذوب بزرگان و صاحبان قدرت بود که مگس مجذوب او بولد می‌شود. اما تمام این‌ها به شیوه‌ای چنان والا و ظریف و چنان با شایستگی و سنجیدگی صورت می‌گرفت که نمی‌شد اسم زشتی بر آن‌ها گذاشت و از مقوله‌ی شور و جوانی شمرده می‌شد که به قول فرانسویان  باید"طی شود".  جوانی ایوان با طی مدارج به سمت اوج سپری می‌شود تا خلاصه اینکه پس از شور و شرهای جوانی‌ای که باید طی شود ایوان ایلیچ زن می‌گیرد و این تازه سرآغاز اضمحلال اوست.

داستان با پاراگراف جالبی شروع می‌شود و در انتهای پاراگراف پس از گفتن شمه‌ای از مکان و شخصیت‌های فرعی با گفتن جمله‌ی  آقایان  ایوان ایلیچ هم مرد به اصل موضوع و شخصیت اصلی ورود پیدا می‌کند. مرگ ایوان ایلیچ با حجم کم و صد و چهارصفحه‌ای داستانی ست زندگی‌نامه‌ای با  راوی دانی کل و در دوازده فصل زندگی‌نامه مانند با این توضیح که فصل اول زمان حال و فصل دوازدهم فصل مرگ است و از فصل‌های دوم تا دوازدهم زندگی‌نامه‌ی ایوان. شکافتن و رسیدن به اینکه زندگی ایوان با طی چه مراحلی به مرگ می‌انجامد. داستانِ اضمحلال ایوان است؛ داستان مراحل مرگ. انسانی که روزبه‌روز بافاصله‌ای که از خانواده‌اش می‌گیرد و  پر کردن این خلأ با تمایلش به کار و صعود قله‌های ترقی اداری. کار و مقامی که مثل خیلی از ماها او را به درون خود می‌کشد و می‌بلعد تا آرام‌آرام با مریضی ناشناخته و جان‌فرسایی او را به سمت مرگ سوق دهد. تنها تفاوت او با مای نوعی پرسش‌های ذهنی اوست (حالا اگر زندگی من، زندگی آگاهانه‌ام، همه گمراهی بوده باشد چه؟) از نحوه‌ی عملکرد و رویه‌ی زندگی‌اش و شکی به جانش افتاده...

 ایوان ایلیچ در چهل‌وپنج‌سالگی با سمت عضویت دیوان عالی درگذشت...

پسافرواک نوشت:

1. نوشته های رنگی از متن کتاب است.

2. مرگ ایوان ایلیچ، لیو تالستوی، ترجمه ی سروش حبیبی، چشمه، چاپ سوم، 104 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳٠ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سکوئیلر فریاد کشید: «فتح و پیروزی را جشن گرفته ایم»

باکسر که از زانوانش خون می چکید و یکی از نعل هایش افتاده بود و سمش چاک برداشته و دوازده ساچمه در پای عقبش فرو رفته بود گفت: «چه فتحی؟»

«چطور؟ چه فتحی رفیق؟! مگر نه این است که ما دشمن را از خاک مقدس قلعه ی حیوانات رانده ایم؟»

«ولی آسیاب بادی ما را ویران کردند؛ دو سال تمام روی آن کار کرده بودیم.»

«چه اهمیتی دارد؟ آسیاب دیگری می سازیم. اگر دلمان بخواهد شش تا آسیاب هم می توانیم بسازیم. رفیق تو نمی توانی عظمت کاری را که کرده ایم درک کنی. همین زمینی که ما الان روی آن ایستاده ایم در تصرف دشمن بود و اکنون در پرتو رهبری رفیق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته ایم.»

سکوئیلر گفت: «بله معنای فتح همین است.»

از قلعه ی حیوانات، جورج اورول

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٤ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سال هاست گم شده ام

مثل جنگلی،

که میان جنگلی دیگر زندگی می کند

مثل آسمانی،

که میان آسمانی دیگر

آنقدر گناهکارم 

که مجبورم در تن خودم حبس ابد باشم

 

وقتی فهمیدم،

چون گلوله ای که به شقیقه فکر می کند، 

به من فکر می کنی

فرار کردم

رودخانه ای شدم که از کوهی می گریزد

اما هرکجا که رفتم

پیش از من آنجا بودی

 

ما هر دو یکی هستیم

و از تو راه رهایی نیست

باید تو را در آغوش بگیرم

و به این فکر کنم، وقتی باران بر دریا می بارد،

اول دریا خیس می شود

یا باران؟

پسافرواک نوشت:

زندگی خانه ای اجاره ایست، علی رضا طالبی پور، بوتیمار، چ اول، 94، 108 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٧ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

درباره‌ی رمانِ روایتِ هفتم

شبِ کارد

کم نیستند داستان‌نویسان ایرانی که با روایتِ شخصیت‌های جداگانه در یک رمان ایشان را در یک وضعیتِ مشترک به هم پیوند زده‌اند. درواقع بعد از رمانِ موفقِ رضا ارژنگ در اوایلِ دهه‌ی هشتاد با نامِ «لکه‌های ته فنجان قهوه» که پیشنهادی برای این فرم روایت بود، آثار موفق یا ناموفقِ زیادی با این ساختار نوشته شد که مثلا از جمله‌ی موفق‌ترین‌شان «آویشین قشنگ نیست» حامد اسماعیلیون بود. رمانِ پبشنهادی این هفته‌ی من فرمی این‌چنینی دارد؛ «روایت هفتم» نوشته‌ی اولدوز طوفانی.

 

مهدی یزدانی‌خُرّم

 

کم نیستند داستان‌نویسان ایرانی که با روایتِ شخصیت‌های جداگانه در یک رمان ایشان را در یک وضعیتِ مشترک به هم پیوند زده‌اند. درواقع بعد از رمانِ موفقِ رضا ارژنگ در اوایلِ دهه‌ی هشتاد با نامِ «لکه‌های ته فنجان قهوه» که پیشنهادی برای این فرم روایت بود، آثار موفق یا ناموفقِ زیادی با این ساختار نوشته شد که مثلا از جمله‌ی موفق‌ترین‌شان «آویشین قشنگ نیست» حامد اسماعیلیون بود. رمانِ پبشنهادی این هفته‌ی من فرمی این‌چنینی دارد؛ «روایت هفتم» نوشته‌ی اولدوز طوفانی. این نویسنده پیش از این رمان دو کتابِ دیگر نیز منتشر کرده و این رمان سومین کتاب‌اش به شمار می‌آید. رمان روایتِ هفت شخصیتِ اصلی‌ست در یک شبِ بارانی عجیب. شخصیت‌هایی که قاچاق آن‌ها را به هم پیوند زده و حالا برخی از آن‌ها دنبالِ انتقام افتاده‌اند و برخی پیِ راهی برای فرار می‌گردند. رمان یک خطِ روایی در زمانِ حال دارد که پروسه‌ی ماجرهای این شبِ عجیب و خونین است و فلاش‌بک‌هایی نسبتا طولانی به گذشته‌ی هر کدام از شخصیت‌ها و رسیدن‌شان به این شب. تقریبا تمامِ قهرمان‌های طوفانی از یک گذشته‌ی پر اتفاق و آنارشی برخوردار هستند. دختری جوان که پدرِ شکاک‌اش مادرش را با ضربه‌های چاقو کشته، زنی جوان که سال‌ها کار بی‌وقفه کرده و حالا می‌خواهد انتقام بگیرد، فروشنده‌ای بلند پرواز که همیشه در سایه بوده و... نویسنده این شخصیت‌های مملو از مسائل حاد زیستی را درگیر هم می‌کند و تلاش دارد با ریتمی سریع و خشونتی نسبتا زیاد به واکاوی هویت‌هاشان مشغول شود. «روایت هفتم» با این مختصات از قواعد تریلرهایی پیروی می‌کند که نسبتی هم با «اتفاق» دارند. اتفاق‌هایی که گاه مسیرِ ماجرا را کاملا عوض می‌کنند و در نهایت می‌کوشند بارخوانی‌های نویی باشند از حکایت‌های کلاسیک یا اساطیری. شاید بتوان این طور گفت که رمان بازخوانی همان روایت مشهورِ چمدانی پر از پول است و جنازه‌هایی در اطراف. چیزی که کم کم به یکی از درونمایه‌های اصلی ادبیات تبدیل شده است. نویسنده با استفاده از این کلان روایت سعی داشته با بی‌رحمی و عدمِ محافظه‌کاری برای شخصیت‌های خود رفتارهای ناگهانی طراحی کند که عمدتا با خشونت عجیت هستند. هرچند این خشونت نسبت به هر کدام از این شخصیت‌ها متفاوت است. یکی چاقو در دست دارد و دیگری سم در آستین. با این فرایند رمانِ اولدوز طوفانی کاملا مقید به اجرای قوانین ژانری شده است. هرچند او درساختِ شخصیت‌های‌اش به یک اندازه توفیق نداشته و در لحظاتِ پایانی رمان نیز بیش از حد به اتفاق‌های بیرونی برای پیشبردِ رمان دلبسته است. این احتمالا بزرگترین نقص رمانِ اوست که پایان‌اش هم‌سنگِ تنه‌ی قدرتمندش نیست. اما با این همه، «روایت هفتم» یک رمانِ مساله‌ساز است. ایده دارد و از سانتی‌مانتالیسم و تفسیرگری دور شده. امرِ شرِ رمان کاملا متدیک بوده و آدم‌های عوضی قرار نیست ناگهان متحول شوند. این فرایند روایتِ بدی هرچند با گذشته‌ی قهرمان‌های او گره خورده اما نمی‌کوشد هویتِ قابلِ توجیهی ببخشد به این قهرمان‌ها. مساله‌ی اصلی رمان«حرص» است و اتفاقا نویسنده گوشه‌چشمی هم داشته به آن روایت مشهورِ کلاسیک سه دوست که هر کدام می‌خواهد گنجی را که پیدا کرده‌اند بالا بکشند و در نهایت دو نفرشان یکی را می‌کشند و آن یکی هم خوراکِ آن دو را سمی کرده و شاهدان سه نعش می‌بینند و انبوهی مال...

اولدوز طوفانی در بازگشت‌های زمانی‌اش برای ترسیمِ تکه‌های مهمِ زنده‌گی قهرمان‌های‌اش از یاد نمی‌برد که شربودن را بر اساسِ مقصرانِ قبلی طبقه‌بندی نکند. رفتارهای زمانِ حالِ قهرمان‌های او که بدَوی به نظر می‌رسند علاوه بر گذشته شان ریشه در گسترشِ این شر بر فضای وجودی‌شان دارد و همین امر است که باعث می‌شود این رمان کاری بسیار متفاوت از اکثرِ نوشته‌های نویسنده‌گانِ زنِ امروز باشد. منتها نویسنده‌ای که چنین توانایی‌ای در شرنویسی دارد نباید برای تکمیلِ پازلِ نهایی رمان بیش از حد دل به اتفاق‌ها ببندد وپایان رمان را چنین استعاری تمام کند...هرچند با تمامِ این‌ها «روایت هفتم» یک رمانِ پخته است.

پسافرواک نوشت:

www.2shanbe.ir

لینک یادداشت آقای مهدی یزدانی خرم در سایت دوشنبه:

/www.2shanbe.ir/Content/Detail/22793

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٩ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

هشت ماه از انتظار سیامک در خانه ی سنگی که تکیه داده به کوه قندیل می گذرد. خانه ای با دو اتاق کوچک و دیوارهایی سنگی و پنجره ای که با نایلون پوشیده شده. محلی های لاجان به آن جا پوکه می گویند. پوکه جایی است که محلی ها از آن می ترسند چون هم جای سردخواب هاست، و هم پیشمرگه ها. پوکه جای قاتلان یا فراریانی است که پایانشان مرگ است اگر بی بلد راه و پیشمرگه راه صعب العبور رد شدن از آن را سمت عراق پیش گرفته باشند. (پوکه مرزی است بعد از بلوط ها. مردم جرئت ندارند بیایند آن جا. نه جرئتش را دارند، نه فایده ای برای شان دارد. بعد از پوکه فقط پیشمرگه ها هستند و ارواح. سایه هایی که توی سنگ و برف گرفتارند. سرخواب ها هم هستند. نه پیشمرگه اند نه روح. یک چیزی بین این دو تا که فکر می کنند هنوز زنده اند. از سردباد توی پوکه یخ زده اند ولی هنوز زنده اند... ص 12.)

سیامک منتظر بلدی است که صلاح قرار است بفرستد تا او را از آنجا به عراق رد کند. انتظاری که با وجود پیشروی سرطان وخیم در صلاح عبث است اما امید به رهایی_ یکی از مولفه های بارز در این رمان_ نه سیامک را و نه خواننده را نباید که رها کند. هر زمان این امید به پایان برسد سیامک خواهد مرد. سیامک گرفتار در برف سخت و بوران و گرسنگی نباید که ببازد. او هرچند در بازی زندگی بازنده است اما امید به زندگی در او تا لحظه های آخر رمان وجود دارد و رهایی دیگری. سیامک در کودکی و در تصادف اختیار بچه دار شدن را از دست داده است. این مسئله بیست و پنج سال بعد وقتی گرفتار در برف کوه های قندیل پیرانشهر است با ورود رازان و پدرش صارم به آن خانه ی سنگی نمود دیگری پیدا می کند. رازان آمده است تا سیامک حسرت این موضوع را نخورد. رازان آمده است تا سیامک بتواند حس پدر بودن را برای ساعاتی اندک هم که شده تجربه کند و فداکاری و ایثار پدرانه را.

جدال با مرگ، تلاش برای بقا

زندگی حیوانی، تلاش برای بقا، فضای تاریک و رعب آور پوکه، ترسیم فلاکت و تلاش برای بقا در آن مکان با تصویر گرگ هایی که لاشه ی هم می خورند و گرسنگی بی حد و حساب در آن مکان و سرمایی که تا مغز استخوان پیش رفته از دیگر مولفه های بارز در این رمان است. سردخواب بشوند یا نه خوی حیوانی وجودشان ذره ذره رشد پیدا می کند و آن اجبار مکانی تبدیلشان می کند به گرگ. فرقی ندارد جسم شان استحاله یابد یا روحشان، برف و سرما و سرد باد و برهوت یخ زده و جدال با مرگ و زندگی راهی جز این برایشان نمی گذارد. انسان در جدال با مرگ و زندگی و شرایط سخت همیشه  آن نقاب انسانی ش را پس زده و خوی حیوانی اش را نشان داده است.

 و اما...

داستان در فصل اول با خواب سیامک و با یادآوری خاطره‌ی دردناک صحنه‌ی تصادف و مرگ پدر و مادرش آغاز می‌شود و پس از دو صفحه با یک خط فاصله به زمان حال برمی‌گردد و مکانی که شخصیت اصلی در آنجاست؛ بعد از فصل اول و معرفی شخصیت اصلی و مکان داستان، از فصل دوم به بعد با روایت‌هایی یک‌درمیان از گذشته‌ی شخصیت و زمان حال و ماجراهایش روبرو می‌شویم. یعنی دو خط روایت به‌صورت یک‌درمیان داریم؛ دریکی سیامک روشنک را ترک می‌کند تا به جنوب برود و در دیگری سیامکی که شکیب را کشته و در کوه‌های قندیل فراری است و منتظر بلد است. حدت و شدت در این دو خط روایت نیز نکته‌ی مهمی است؛ جنوب گرم و خشک و برهوتی لم‌یزرع در روایت گذشته و کوه قندیل و یخ و سردباد و برهوتی پوشیده از برف در روایت زمان حال. انگار که حد وسطی برای شخصیت وجود نداشته باشد و صفر و یک باشد مفهوم زندگی؛ بجنگ و زنده باش، کشته شو تابمانی. شعاری مثل "یا مرگ یا زندگی"...

پسافرواک نوشت:

نگهبان، پیمان اسماعیلی، چشمه، چ دوم، بهار 93، 229صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۸ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com