فرواک

سرآغاز سخن

 

تیم فارنزورث وکیل زبده ی شرکتی فوق العاده ست. زندگی مرفهی با زن و دخترش دارد اما با بیماری بی نامی گریبان گیر است که هر از گاه، بی آنکه زمان مشخصی داشته باشد عود می کند. او و همسرش بار اول و دوم این بیماری را که پزشکان از درمان آن عاجزند به هر سختی ای بوده گذرانده اند اما این بار وضع فرق می کند. نه تنها تیم که خانواده اش هم نمی توانند تحملش کنند و این تازه شروع داستان است. تیم وقت و بی وقت هر زمان که بیماری اشاره کند ناتوان از نگه داشتن پاهایش راه رفتن های بی وقفه اش آغاز می شود تا زمانی جایی فرمان ایست صادر شود و او خسته و درمانده بی آنکه بداند حتا کجاست درجا بیهوش شود خواه کنار زباله های سطل آشغال کنار خانه باشد خواه زیر برف و سرمای بی نهایت کشنده ی شهری دیگر دور از خانه. او باید زندگی، کار، همسر و دخترش را از دست بدهد تا بتواند با تن خودش ارتباط برقرار کند با او به مجادله برخیزد و خود درنهایت  آن طور که جاشوا فریس  در مصاحبه ای گفته "نه‌تنها به زندگی عاطفی‌اش، بلکه به کل زندگی‌ای که او را در بر گرفته آگاه شود. این درسی است که به دشواری آموخته می‌شود و تیم به واسطه‌ی بیماری‌اش آن را فرا می‌گیرد، آموزه‌ای که تا حدی غرامت نگون‌بختی او است."به تلخی جبر سرفرود آورد.

رمانِ بی نام به نظرم شرح زندگی  انسان امروز است. یک زندگی آمریکایی معاصر با شفافیت زبان و شخصیت پردازی خوب به دور از مدرن نویسی یا مدرن گویی نویسنده ی امریکایی اش جاشوا فریس. نوشتن های ذهنی ای که با جویس و وولف شناخته شدند اما در قرن حاضر به سادگی روایت روی آورده اند. زندگی ای که با بیماری ناشناخته ی _بی نامِ_ شخصیت اول آن "تیم" شروع می شود و با مبارزه ی خانوداگی علیه آن ادامه می یابد و در نهایت در تنهایی محض شخصیت اولش و با بیماری پایان. رویارویی تلخ و عمیق با بیماری ست انگار که جرئی از وجود کرکتر است. رویارویی که منجر به درک عمیق جهانی بی‌خدا، بی‌عدالت و یا دست‌کم می‌توان گفت جهانی است مثل جهان واقعی که تمام پرسش‌های مربوط به معناداریِ زندگی و حوادث را بی جواب می‌گذارد که در آن حتی مرگ نیز «استمرار رازهای خداوند بود تا دل ابدیت» است (ص ۲۸۱). یا درک این معنی ست که: « در این به اصطلاح زندگی و مرگ. تو در آغوش صندلی گردانی به راسخ ترین باورهایت رسیدی. حالا شکننده و احساساتی شده ای. «باور» تو نه قانوی اخلاقی است نه اندیشه ای منسجم، نه حتی خیالی زیبا. جست و جویی است از سر استیصال برای رسیدن به آرامش و نسبتی هم با خوبی، حقیقت و زیبایی ندارد. ساده بگویم، تو در برابر همان ترس‌های ازلی به خود لرزیدی که تا مغز استخوان نیاکان خرافاتی‌ات را لرزانده بود و آن‌ها را به این باور رسانده بود که باید به افسون زبان‌های مرده پناه ببرند و خون دخترکان‌شان را بمکند و بخشکانند. با وجود برتری‌ها و “تکاملی” که به آن می‌بالیدی، حالا موجود ضعیف و ارزانی هستی با همان درجات ایمان و همان شواهد و گواه‌ها و فرجامت هم همان فرجام دردناک نیاکانت. تو در طلب همان آرام خیال و همان قصه های قدیمی...» صص 227- 228.

پسافرواک نوشت:

بی نام، جاشوا فریس، ترجمه ی لیلا نصیری ها، نشر ماهی، چ اول،307 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳۱ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

لذتِ نابِ یافتنِ نایابان؛ پس از تحویل از یک دوست، وقتی تنت هنوز از هرمِ لذت نابِ بغل گرفتنشان_ پیچیده در لفاف رونامه ای _داغ است، مثل آن سال ها که سیا.سی ها را می پیچیدی لای همین لفاف، نوستالژی آن سال ها، پیاده گز می کنی از خودِ میدان تا خودِ میدانی دیگر، از میدان انقلاب تا میدان فردوسی...

"موزه ی بی گناهی" اورهان پاموک، "ببیت" سینکلر لوییس، و "پنین" ولادیمیر ناباکوف...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢۳ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 

«ویکنت دونیم شده» دومین بخش از سه‌گانه‌ی «نیاکان ما»ی نویسنده‌ی ایتالیایی_ کوبایی، ایتالو کالوینو است. دو بخش قبلی «بارون درخت نشین» و «شوالیه‌ی ناموجود» هستند.

«ویکنت مداردو»ی جوان برای جنگ با عثمانی‌ها راهی نبرد می‌شود اما در میدان جنگ با حادثه‌ی دل‌خراشی زخم برمی‌دارد و دونیم می‌شود. هر نیمه جداگانه به‌وسیله‌ی گروهی درمان می‌شود. نیمه اول که نیمه‌ی راست و فاقد قلب اوست توسط پزشکان نجات پیدا می‌کند. او نیمه‌ی شر ویکنت است که خیلی زودتر از نیمه‌ی دوم که توسط راهبان صلح‌جو نجات‌یافته به زادگاه برمی‌گردد و در آنجا به اذیت و آزار مردمانش می‌پردازد و نیمه‌ی دوم بعدها به زادگاه برمی‌گردد؛ هر دونیمه‌ی خیر و شر برای مردم دردسرسازند. هیچ‌کدام این‌ها به‌تنهایی کامل نیستند. بودن این‌ها باهم کامل‌کننده‌ی وجود وجودی انسان است. شر باید زودتر از خیر به زادگاه برگردد تا مردمان از دست آزار و اذیت هاش به تنگ بیایند و آرزوی خوبی کنند و اما خیر باید در انتهای داستان بیاید تا آن‌ها باز به این امر واقف شوند که خیر به‌تنهایی کامل نیست و شوری بیش از حدّش دلشان را بزند و به این نتیجه برسند که: روزها به‌این‌ترتیب در ترّالبا سپری می‌شد. احساساتمان بی‌رنگ و عاری از شور و شوق می‌شد، چون حس می‌کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیرانسانی گیرکرده‌ایم... ص 108.

داستان ویکنت دونیم شده از زبان کودکی روایت می‌شود؛ راوی اول‌شخصی که ویکنت جورهایی دایی او محسوب می‌شود. این سادگی روایت از جانب کودک سبب می‌شود تا خواننده ماجرای افسانه گونه‌ی داستان کالوینو را و طنز مستتر در آن را باور کند. طنزی که هم در مورد مذهب و هم در مورد عشق در آن نهفته است. باور اینکه چگونه انسانی متقارنِ دونیم شده می‌تواند زنده بماند تا ماجراهای بعدی را سبب شود و درنهایت به این نتیجه بینجامد که تنها عشق است که می‌تواند خیر و شر را به هم پیوند بزند.

نظر نیمه‌ی شر در مرود دو شقه شدن: «کاش می‌شد هر چیز کاملی را به این شکل دونیم کرد. کاش هرکسی می‌توانست از این قالب تنگ و بیهوده‌اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم، همه‌چیز برایم طبیعی، درهم‌وبرهم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می‌کردم همه‌چیز را می‌بینم، ولی جز پوسته‌ی سطحی آن، چیزی را نمی‌دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم این‌طور بشود، چون بچه هستی، چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمه‌ی دیگرت هزاران بار ژرف‌نگرتر و ارزشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه‌چیز مثل خودت دونیم و لت‌وپار باشد، چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه‌قطعه شده است...» ص 59.

آن‌وقت نیمه‌ی خوش‌طینت مداردو گفت: «آه، پاملا، مزیت دونیم شدن این است که در هر فرد و هر شیء آدم درمیابد درد ناقص بودن در آن فرد یا آن شیء چگونه چیزی است. وقتی کامل بودم این را درک نمی‌کردم. از میان دردها و رنج‌هایی که همه‌جا وجود داشت بی‌خیال می‌گذشتم بی‌آنکه چیزی درک کنم یا در آن‌ها شریک شوم، دردها و رنج‌هایی که آدم کامل حتی تصورش را هم نمی‌تواند بکند. تنها من نیستم که دونیم شده‌ام، پاملا، تو و بقیه‌ی مردم هم در همین وضعیت قرار دارید. و حالا همبستگی‌ای در خودم احساس می‌کنم که وقتی کامل بودم به‌هیچ‌وجه درک نمی‌کردم. همبستگی‌ای که مرا با همه‌ی معلولیت‌ها و همه‌ی نارسایی‌های دنیا پیوند می‌دهد. اگر با من بیایی، پاملا، تو هم یادمی گیری در غم و درد دیگران شریک شوی و با تسکین دادن آلام شان، ناراحتی های خودت را هم تسکین دهی...» ص 87.

 پسافرواک نوشت:

 ویکنت دونیم شده، ایتالو کالوینو، ترجمه ی پرویز شهدی، چ ششم، چشمه، 120 صفحه.  

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

رمان "روایت هفتم" در بخشِ تازه‌های نشرِ اعضای انجمن رمان 51 قرار گرفت. گپ کوتاهم را با خوانندگان در همین بخش بخوانید:

/www.51na.net/2015/06/928

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٢ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

گارسون که داشت بشقاب و کارد و چنگال را جمع می‌کرد، به مشتری گفت: «امر دیگری باشد.» مشتری گفت: «یک گیلاس کنیاک، یک ویلا تو کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد»

گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است، ولی خب ببینم چکار می‌شود کرد.» چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک محضردار با او بود که سند ویلایی در زوریخ و یک ماشین کورسی پارک شده توی گاراژ ویلا را به همراه داشت. مشتری تشکر کرد و جرعه‌ای نوشید. در همین لحظه زنی که چشم‌هایش برق می‌زد، نشست پشت میز و گفت که در دل به دریا زدن شهره‌ی خاص و عام است.

مشتری پیش‌از این‌که رستوران را به همراه زن ترک کند، در دفترش نوشت: «کیفیت غذا متوسط. پذیرایی عالی.

پسافرواک نوشت:

ترجمه ی ناصر غیاثی، منبع: اینستاگرام دوشنبه دات آی آر.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com