فرواک

سرآغاز سخن

داوری مرحله ی دوم جایزه ی اکنون به پایان رسید و ده کتاب از بین بیست کتاب منتخب مرحله ی اول  که همگی اولین چاپشان سال 93 هست به مرحله ی سوم راه یافت. من هم افتخار این را داشتم که  در کنار تیم بیست نفره ی فوق العاده مان که همگی اعضای انجمن رمان 51 بودند به امتیازدهی کمک کنم و به قول استاد شهسواری چریک جوانی بیش نبودم. مخلص کلام اینکه تجربه ی منحصر بفردی بود. از بین این ده کتابی که من خواندم، "تاول" مهدی افروزمنش، "سین مثل سودابه" کاوه میرعباسی، "دود" حسین سناپور، "سارق چیزهای بی ارزش"، پیام ناصر و "من و اتاق های زیرشیروانی"، طاهره ی علوی و "گهواره مردگان" مهدی بهرامی به مرحله ی بعد راه پیداکرده اند. برای داوری مرحله ی نهایی هم اعلام آمادگی کرده ام که چهار کتاب دیگر بایست بخوانم. "پاییز فصل آخر سال است" نسیم مرعشی، "تو در قاهره خواهی مرد" حمیدرضا صدر، "آقای شاهپورگرایلی همراه با خانواده"  فرهاد بابایی، و "دیوار" علیرضا غلامی. 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢۸ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

سلام. اجازه هست خانم شما را مادر بنامم؟ درست می‌گویم دیگر؟ تو مادر ما کتاب‌ها هستی شهر کتاب. شهری که ما را در دل خودت به‌آرامی و ملاطفت نگهداری می‌کنی. اگر اشتباه می‌کنم، به من بگو تا از این نادانی و جهل که شایسته‌ی هیچ کتابی نیست بیرون بیایم. جهل با کتاب هم‌خوانی ندارد. چراکه قرن‌هاست انسان‌ها جهل را دشمن کتاب خواندن می‌دانند. راستی مادر، مثل آن نامه‌های قدیم، آن زمان‌ها که راه‌های ارتباطی قوی‌ای مثل الآن وجود نداشت، به یاد آن کاغذهای مرکب نوشته که خط یار و عطر دل‌نشین او را در دل داشتند، یادم رفت بگویم از احوال ما اگر می‌پرسی. اما باز نه مثل آن‌ها که می‌گفتند خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما، یعنی چطور بگویم، می‌خواهم بگویم، می‌خواهم تعارف را کنار بگذارم و با تو مثل یک مادر صمیمی که درد و دل بچه‌هایش را می‌شنود، صحبت کنم، پدر که مسئولیتش سنگین‌تر از این حرف‌هاست. یک وزارتخانه‌ی ارشاد است و او. او همین بتواند ممیزی کند. خانه‌مان هم آباد، خانه‌ی کتابی است مختص تمام نویسندگان، اطلاعیه‌هایش و جلساتش را به سمع این نویسنده‌ی ما می‌رساند. داشتم می‌گفتم، رشته‌ی کلام از دستم در می‌رود، عذر مرا بپذیرید اگر اطاله‌ی کلام می‌شود، مادر ما، ما خوب نیستیم. یعنی احوال ما خوب نیست، دلمان شکسته است اما برای دیدن شما و در آغوش کشیدنتان تنگ‌شده است و ملالی نیست جز دوری شما. می‌دانی مادر، باورش برایم مشکل است، بعد از گذشت این‌همه ماه از به دنیا آمدنم، هنوز سرپا نیستم، یعنی اصلاً نیستم، وجود ندارم. نمی‌توانم باور کنم شما مادری باشید که بین بچه‌هایتان تبعیض قائل شوید. بچه‌ها و شاگرد زرنگ‌های خانه را داغ داغ روی پیشخوان تازه‌های نشر ادبیات داستانی‌تان قرار می‌دهید، می‌دانید کدام بچه‌ها را می‌گویم، همان‌ها که نمره‌شان بیست است، همان‌ها که معلم خوبی دارند، از پایه‌ی اول تا حرفه‌ای شدنشان، معلمشان، چشمه، ازشان مراقبت می‌کند، ساپورتشان می‌کند، ازشان حمایت می‌کند. بزرگشان می‌کند، بهشان اعتمادبه‌نفس می‌دهد، می‌دانی معلم چقدر مهم است؟ معلم باعث پیشرفت بچه‌ها می‌شود، معلم با آن اسم گنده‌اش، پل پیشرفت بچه‌هایش می‌شود. بگذریم ما که تقسیم می‌شدیم اولِ سال، آن موقع که نویسنده‌مان داشت پی معلم خوب برای ما می‌گشت، کلاس نگاه افتادیم، معلم بدی نیست، اما ضعیف است، خب معلم‌ها هرکدام در زمینه‌ای بیشتر از دیگر زمینه‌ها حرفه‌ای‌ترند، معلم ما هم در بخش ترانه و شعر خیلی حرفه‌ای است و در زمینه‌ی داستان، آن‌هم ایرانی، هنوز نوپاست. اما مادر جان، شهر کتاب عزیزم، تویی که این‌همه کتاب توی گنجینه‌هایت داری، این‌همه قفسه‌ی کتاب‌های مختلف، چرا تبعیض قائل می‌شوی؟ چرا تکلیف ما را نخوانده، چرا خود ما را ندیده، امتحانمان نکرده، ما را هم مثل آن ازمابهتران که یکی‌اش هم آموت است، که واقعاً وقتی آن‌ها را روی پیشخوانت می‌بینم و خودم و دوستانم را نه، بهشان حسودیم می‌شود، روی پیشخوان کتاب‌هایت قرار نمی‌دهی؟ خب ما هم تازه‌های نشر هستیم، حالا یکم درسمان ضعیف‌تر. بالاخره ما شاگرد همین مدرسه‌ایم. همه‌مان به دست قلم نویسنده هامان نوشته‌شده‌ایم. تمامشان برای به دنیا آمدن ما مرارت‌ها کشیده‌اند، آرزوها داشته‌اند برای بالیدنمان، برای به قول آن بالایی‌ها، اعتلای فرهنگمان و با همه‌ی این وجود، می‌دانی چه چیزی اذیتم می‌کند؟ نه دیگر، ناراحت نشو مادر جان، قرار شده تعارفات قدیم را کنار بگذاریم. بگذار بگویم چه چیزی باعث آزار و بیشتر تعجب من می‌شود. آمار. بله آماری که تو هر هفته در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها منتشر می‌کنی. آمار پرفروش‌های هفته‌ات. آمار پرفروش‌های تازه‌های نشر. آخر به من بگو، وقتی من آنجا نیستم، دوستان هم‌کلاسی من و کلاس‌های دیگر، منظورم نشرهای دیگر است، نیستند، آمارت را چطور درمی‌آوری؟ چطور تیتر می‌زنی پرفروش‌های شهر کتاب؟ به خدا دلم می‌سوزد. ما چطور باید دیده شویم؟ به ما بگو ما چطور باید استعدادهایمان را به خوانندگان نشان بدهیم وقتی هیچ جا وجود نداریم، هیچ اسمی ازمان برده نمی‌شود؟ نویسنده‌مان دوستان قوی و کله‌گنده ندارد تا مرا بخوانند و در موردم بنویسند و من را به دیگران معرفی کنند؟ تکلیف ما ضعیف‌ترها چیست که فقر تبلیغاتی و مسموم ادبیات داستانی این دیار، بعضی‌ها را سرند می‌کند و ریزترها محکوم می‌شوند به نابودی...

ارادتمندت، روایت هفتم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک نمناکش

سازِ  او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ورجز اینش، جامه ای باید

بافته بس شعله ی زرتارِ پودش باد

گو بروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاران نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد، 

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com