فرواک

سرآغاز سخن

غلام، سه بامداد

کوچه ی پهن یاس را که چندشاخه می شد توی کوچه های سرازیری و باریک، وقتی پیچیدند توی کوچه ی نرگس، حس کرد انگشت هایی نشست روی شانه اش. هرچند لباس کم تنش نبود اما سوز باد از لای درز و دورز کاپشن بادی اش توی تنش می پیچید. ایستاد. یقه ی کاپشن و پولیور اسکی اش را تا کنار گوش بالا کشید و آورد جلوی دهان. کلاه بافتنی مشکی اش را کشید تا پایین ابروها و درنهایت نگذاشت چیزی جز بینی و سبیل و چشم هاش ازش دیده شود. سوز سرما نبود انگار که مثل سوزن توی روزن های پوستش فرو می رفت، یک جورهایی ترس قاتی با هیجان بود و شاید رسیدن به خواسته ای که سال ها بود توی دلش ماسیده بود. سرما تا مغز استخوان نشسته بود توی تنش. فکر کرد تهران و سرما تا این حد؟ سابقه نداشت اصلاً. آن طور که یادش می آمد حداقلش توی این ده سال اخیر پیش نیامده بود.

«هی غلام، وایسا...»

به پشت سرش چرخید. قطره های باران به شدت روی سر و صورت هرسه شان می چکید و بخار نفس هاشان توی هوا پخش می شد. حبیب و جعفر سر کوچه کنار هم تکیه داده بودند به تک تیر چراغ کوچه ی نرگس. قدمی سمت آن ها برداشت و با حالتی عصبی پرخاش کرد: «ها؟ چه تونه؟ پا پس کشیدین؟ ارواح خیکتون معلومه شاشیدین به تمبونتون...»

حبیب زانوش را تا زد. کفِ کفشش را تکیه داد به تیر. پاکت سیگار را از جیب اُورش درآورد و نخ سیگاری گیراند. خیلی سریع سرِ سیگار را داد سمتِ کفِ دستش. بعد، دود غلیظی از بینی اش بیرون داد. خیلی زود قطره های باران پیچ و تاب دود را ازهم پاشاند. داشت نگاهشان می کرد. حبیب را با آن ریش توپی نامنظم و جعفر را که هیکل زار و نزارش اعتیادش را تازگی ها بدجور جار می زد. هردوشان اورکت نخ نمایی به تن داشتند، اما اورکتِ آمریکایی نخ نمای جعفر توی تنش زار می زد. هنوز دو قدم دورتر ایستاده و منتظرشان بود. منتظر عکس العملی، حرفی یا حتا نگاهی که بیرون بریزد فکر توی سرشان را.

«مطمئنی که آدرسش درسته غلام؟»

دود از گوشه ی لب های حبیب که حالا رفته و کنار غلام ایستاده بود، بیرون جهید و با بخار دهانِ هردوشان رقصید. جلوتر کشید. چسبید بهشان. انگار که پیِ جان پناهی باشد دور از شَرِّ باران. کلاهش را جلوتر کشید و گوشه ی سایبان خانه ای شانه هاش را جمع کرد؛ مچاله شد هیکلش.

«معلومه که درسته. خودم دیروز از جلوی شرکتش هرجا رفت پی اش رفتم. با زنش کلی جاها رو گشتن لامصبا. الانم تو خونه لابد کپیدن دیگه.»

جعفر که ساکت تر بود، نیم نگاهی به آن ها انداخته و مردد پرسیده بود: «الان بریم؟»

چرخید سمتش. حرف که می زد جعفر، ناخودآگاه دست های پت و پهنش را که توی هیکل ریزش عجیب توی ذوق می زد، جلو صورتش تاب می داد. حالا هم که عصبی و هیجان زده بود بیشتر توی چشم بود دست هاش. باران اریب می کوبید روی شانه ی چپش و قطره هاش از لبه ی کلاه خیسش می چکید رویِ پوست صورتش و قطره اکی گاه آرام می لغزید توی گودی گردنش. حالش را باید می گرفت. بزدلی ای را که جعفر شروعش کرده بود باید توی نطفه خفه می کرد. نقطه ضعف شان دستش بود، به هیچ چیز جز پول و ناموس این قدر حساس نبودند.

«نه پس! بمونیم تا صبح شه یارو هم برسه به عشق و حال با این یکی، بعد. اومدیم هواخوری نصفه شبی. هه!»

جعفر سمتش شانه کشید و با نوک پنجه ی کفشش ایستاد روبروش. خنده ی محوی نشست روی لبش. در دلش گفت آهان دِ، حالا شد. نوکِ دماغش را چسباند به دماغش. سرش خمید رو به زمین. جعفر پاشنه ی کفشش را خوابانده بود. خودش اما کتانی لژ پهنِ سفیدیخی پاش بود. جعفر یقه ی غلام را گرفت و پشتش را چسباند به نمای سنگ های برجسته و گاه تیزِ زیرِ سایبان.

«درست حرف بزن با من غلام، اعصاب معصاب ندارم می زنم ناکارت می کنم ها.»

«سِس، چه تونه؟ می خواین شهرو خبرکنین؟ بیدار میشن ملت.»

حبیب با این حرف کله و شانه هاشان را که سمت هم قد کشیده بود عقب زد و نصفه سیگارش را توی جوی آب کم عمقِ وسطِ کوچه انداخت. نگاه شان که می کرد، نورِ تیرِ چراغ برق محو نشسته بود روی صورت شان و یک جور غریبی، غمِ بی ناله مانندی مثل بخاری نامرئی شاید، از روی پوست صورت شان بیرون می زد. کار کژال کمرشان را شکسته بود.

«دِ بریم دیگه، دست دست می کنین لاکردارها. می خوام حساب این بچه قرتی رو بذارم کف دستش.»

«غلام زبون به دهن بگیر بذار فکر کنم. می ریم.»

«پنجره شون نرده نداره. طبقه ی دوم هم هس، یه قلاب بگیرین جلدی رفتم تو، اون وقت در رو براتون باز می کنم.»

سریع حرف می زد. حبیب دل دل می کرد ولی. مدام ریشش را می خاراند. این را تمام و کمال از حالاتش می فهمید. دوباره سیگاری روشن کرده بود و نگرانی اش را پشت دود مخفی می کرد. حبیب دوری توی کوچه زد و به دقت تمام خانه های کوچه ی بن بست را دید زد. بعد برگشت پیش شان. تمام حالاتش را زیر نظر داشت. داشت نگاه اش می کرد. حبیب دستش را توی جیب اورش برد. طناب رختی که توی جیبش گولّه کرده بود بیرون آورد. توی مشتش گولّه کرد و دوباره توی جیبش فرو برد. آنقدر بزدل نشناخته بود حبیب را. فکر کرد، ببین مردک کم مانده پس بیفتد. هرکی ببیندش گول هیکلش را می خورَد؛ پهلوان پنبه ی زپرتی نفسش توی خشتک شلوارش گیر کرده. تا این جای کار را پیش آمده بودند. کشانده بودشان از آن سمتِ کشور، از سمت مرزِ غربی، از جایی که رفته بودند مأموریت، اربیل، تا این جا، به خاطر گندکاری های پسره و کژال. حالا که داشتند به نتیجه می رسیدند، توی یک قدمی داشتند پا پس می کشیدند. باید کاری می کرد.

«تو چی می گی جعفر؟ الان بریم یا بذاریم صبح شه؟»

«صبح که بشه می پره یارو.»

پریده بود وسط حرف حبیب و جعفر. فکر کرد باید حواسش را بیشتر جمع جعفر کند. وارد بحث اگر می شد، رأی حبیب را می زد باز. جعفر سرش را انداخت پایین. نگاه اش کرد. توی لب بود. یک کم دیگر که می گذشت، بی خیال کژال که هیچ، بی خیال آن یکی هم می شدند. معلوم بود.

«زود باشین پس. همین الانم باد زد و لاپنجره شون رو باز کرد. درسته دیگه غلام؟ همون خونه هه که بالکن داره رو می گی هان؟»

«آره، همون خونه سه طبقه ایه که نماش مرمری و پنجره هاش هم آهنی و مشکی رنگن...»

حبیب رفت سمت انتهای کوچه. چرخید سمت جعفر و ته سیگارش را توی جوی آبی که از وسط کوچه رد می شد، انداخت. آرام زمزمه کرد: «بیا دیگه جعفر، بسه دل دل لاکردار. الانه ببندنش لامصبو... تا صبح نشده، قال قضیه رو بکنیمش. کژال رو هم بی خیال شی، زکی می کشدمون لامصب.»

ایستاد تا برود پیش حبیب. بعد پی شان راه افتاد. حالا عقب تر از هردوشان می رفت. نرمه ی شستش روی ضامن چاقوش بازی می کرد: «خواهر مادرش رو میارم جلو چشش. حالا می بینی. یه زنی نشونش بدم که اون ورش ناپیدا. حالا که ما رو دور می زنه، حالا که فکر کرده بی ایمون شدیم بی غیرت، حالا که به ناموس ما دست درازی می کنه، من هم زنش رو جلو چشش...»

«سسس»

پرهیبِ سایه های تنومندشان بود روی دیوار، کنار هم، که ته کوچه رسیده بود.

پسافرواک نوشت:

1. روایت هفتم، اولدوز طوفانی، نگاه، چاپ اول، 94، 237 صفحه.

2. نیم فاصله ها اگر سر جاش نیست، تقصیر من نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢۳ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

پنج روز، کابوس و ترس و واهمه های خاکستری، کتابخانه ی گول زنَک، ویترین روشنفکری خانه، حراج، دردسر، خرداغ کنی، مطبوعات، آش نخورده، بلاهت، نادانی، سین جیم ابلهانه،  قلبی که می خواهد بایستد، آرزوی گذر زمان، ایست ثانیه ها، حتم داستان می شود روزی...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱۸ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

فرهاد بابایی توی رمانش** نوشته بود ارواح خاک باغچه مون. می نویسم ارواح خاک باغچه مان امشب زود بیا مادرت را ببریمش بیرون بچرخد همه ش یاد مرده ها کرده امروز. نمی نویسم می ترسم از این هایی که هی دارند زیاد می شوند و دور و بر اتاق و آشپزخانه می چرخند و حرف می زنند و من چیزی از حرف هاشان نمی فهمم و فقط وزوزهاشان است که نویز می شوند و می ریزند توی گوشم.

می گوید: بلند نشوی ها، این مبلتان پشتش جایی بند نیست، بلند شوی عقب می کشد. نمی توانم تکیه بدهم دیگر.

نشسته است پای کاناپه ی تک جلوی تلویزیونِ خاموش، متکا پشتش. باید بروم بیرون. سودابه  وسط جمله اش گفته بود لازم نکرده و حبشه یاد لازم خان افتاه بود و فاتحه ای که باید برایش بفرستد. من که نگفته بودم چیزی. خودش یاد مرده ها افتاده بود. صبح قبل ناشتا خونِ دماغش را دیده بود و یاد پدرش افتاده بود که با خون دماغ شدن مُرد. بعدش بود که مرده ها قطار شده بودند هر کدام با خاطره ای توی این خانه و من از صبح برای تمام مرده های هشتاد سال به این ورش مدام گفته ام خدا بیامرزدش و مهر تایید زده ام به آمدن و گشتن شان توی خانه ام. پنجاه تایی می شوند حالا. بلند می شوم. مبل عقب می کشد. سرش را که بالا گرفته بود سمتم می چرخاند به غیظ که یعنی گفتم بلند نشو. باید بروم بیرون. خانه بوی سدر و کافور و خاک و رطوبت و حشره گرفته از صبح. پسرک _فرزین_ از سودابه پرسیده بود کی میره این پیری؟ می گوید خدا بیامرزد گلابتون را. توی همه ی گلدان هایش گل می گذاشت. تو چرا گل نمی خری بگذاری داخل این گلدان لخت و عور؟ پنجره را باز می کنم تا بوها بکشند بیرون. کار از کار گذشته. گلابتون بی آنکه منتظر خدابیامرزدش و فاتحه ی پسش باشد، آمده و نشسته لب پنجره. پاهاش را شلال کرده از پنجره پایین. قطره های باران روی شانه های خیسش که می افتد تپ و تپ می کند. می گوید آن پنجره را ببند، باز باشد، گلابتون از آن جا خودش را که پرت کند پایین من می بینم باز. برایم نوشته خوب است که. این ها همه قصه می شوند توی داستان هایت.  گوشی را می اندازم روی میز. کفن پوشیده بودم. کفنی کثیف و ژنده. لکه های خون خشک شده ماسیده بود رویش. بندی که به پاهام بسته بودند هنوز بسته بود. تقلا کرده بودم بازش کنم، نتوانسته بودم. همه جای کفن پوسیده بود اما آن یک تکه پارچه ای که بسته بودند به پاهام تازه بود و چندتایی گره سفت و محکم داشت. ناخنم از فشاری که به گره آورده بودم  با پوست لبه اش کنده شده بود و خون شره می کرد روی انگشت های پاهام. زانوهام را بغل کرده بودم. بیابانی برهوت بود هرجا را که نگاه می کردم. انگار که کسی برم داشته باشد و پرتم کند آنجا، وسط آن بیابانی که باد سرد و بوی خاک مرده می داد. تشنه بودم. زبانم تکه چوبی شده بود لای دهانم. سردم بود. دراز کشیدم و زانوهام را بغل کردم. مچاله شدم توی خودم. سر چرخاندم بالا. باران سیل آسا از آسمان می چکید و یک دو متر مانده به زمین انگار که پرده ای نامریی کشیده باشند مقابلش، لیز می خورد و رود می شد و کیلومترها دورتر آبشار می شد و می ریخت پایین، آن جا که درخت هایی سبز و افراشته دیده می شدند. باید بلند می شدم. حتمی بلند که می شدم، دست هام را بالا که می بردم، می توانستم آن پرده را پاره کنم تا باران بریزد روی سر و صورتم مگر از این تشنگی رها شوم. می گوید نبستی خودش را آخر سر دوباره انداخت پایین. پنجره را که می بندم، باد دامن پرده را ول می کند تا کنار دیوار دوباره آرام بگیرد. انگشت هام از باران خیس شده اند. اریب که می بارید، قطره ها چکیده اند تا روی فرش. باران آن بیرون روی حلبی شُل ناودان همسایه رِنگ گرفته. می گویم بروم بیرون آرد بخرم حلوا بپزم.

** جناب آقای شاهپور گرایلی همراه با خانواده، فرهاد بابایی، چشمه، چاپ اول، 93، 315 صفحه.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com