فرواک

سرآغاز سخن

بودجه ی فرهنگی کشور کجا هزینه می شود؟

 

نوشتم و پاک کردم. تردید کردم و به یقین رسیدم. انگشت اشاره ام را گذاشتم روی دکمه ی کنار مثبت، مساوی کیبوردم و حرف به حرفش را دلیت کردم. نوشتم و پاک کردم چون هیچ کلمه ای به اندازه ی خود این خبر گویای واقعیت گروتسک ما نیست. همین.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۳٠ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

درآمد:

می دمد شبگیر فروردین و بیدارم

باز شبگیری دگر، وز سال دیگر، باز

باز یک آغاز...

گاهان:

در میانراه ایستاده، رفته و آینده را طومار می خوانم

رفته و آینده گفتم، لیک

کس چه داند، من چه می دانم

وز کجا، که همچنان که م رفته ای بوده ست،

همچنان آینده ای هم هست، خواهد بود؟

راستی، هان؟ باید این را از که پرسید؟ از کجا دانست؟

کاین میانراه ست، اینجایی که امروز استاده ام؟

گرچه از بود و نبود رفته و آینده بیزارم،

پرسم اما، از کجا بایست دانست این

که چو فصل رفته ها آینده ای هم پیش رو دارم؟

یا نه، شاید اینکه پندارم میانراهش

فصل آخر را

برگ های آخرین، یا باز هم کمتر،

سطرهای آخرین، از برگ فرجام است.

بین لب هام این دمِ فرسوده ی نمناک

واپسین نم، از پسینِ قطره ها، از جام انجام است.

آه...

... وگر آن ناخوانده مهمانی که ما را می برد با خویش،

ناگهان از در درآید زود، پس چه خواهد بود_ می پرسم_

سرنوشت آن عزیزانی که نامِ آرزوشان بود؟

آرزوها، این به ما نزدیکتر، این خویش تر خویشان،

پس چه باید کرد با ایشان؟

بگذریم،...

 

گر نگفتم، این بگویم نیز

در میانراه ایستاده ام،

یا که در آخر، نمی دانم،

لیکن این دانم که بی تردید

قصه تا اینجاش، اینجایی که من خواندم

قصه ی بیهوده تر بیهودگیها بود.

لعنت آغازی، سرآپا نکبتی منفور.

گاهکی شاید یکی رویائکی شیرین،

بیشتر اما،

قالبِ کابوسِ گنگی خالی از مفهوم

بی هوا تصویر تاری، کارِ دستی کور،

دوزخ، اما سرد

وز بهشت آرزوها دور...

 

چون به اینجا می رسم، با خویش می گویم

پس چه دانی؟ پس چه دانستن؟

راستی که وحشت انگیز است

نیز دردآلود و شرم آور.

آه،

پس چه دانش، پس چه دانایی؟

آنچه با علمِ تو بیگانه ست و نامعلوم

گرگ_ حتی گرگ_ می داند

که چه هنگام است آن هنگامه ی محتوم

و کناری می گزیند از قبیله ی خویش،

 در پناهی می خزد، وانگه به آرامی

همچو خواب آلودگان مست، بی تشویش،

می کشد سر در گریبانِ فراموشی،

و فرامُش می کند هَستیش را در خوابک مستیش...

چون به اینجا می رسم، از خویش می پرسم

همچو بسیاری که می دانم، من هم آیا راستی از مرگ می ترسم؟

 

برگشت:

ابرِ شبگیرِ بهاران سینه خالی کرد

خیل خیلِ عقده ها را در گلو ترکاند

و به هر کوچ و به هر منزل،

سیل سیل از دیده بیرون راند.

پرده را یک سو زدم، دیدم،...

چه دیدم آه

آسمان ترگونه بود و روشن و بشکوه.

صبح، اینک صبحِ بی همتای فروردین

می دمید از کوه.

آفتابش، این نخستین نوشخندِ سال،

طره ای زرتار بر پیشانیِ پاک و بلندِ سال.

 

صبح، صبح، ای اورمَزدی جام و فام ای صبح!

نوش بادت باده زین پاکیزه جام ای صبح!

با گلِ شادابِ زرین نوشخندت، جاودان بشکفت

بَر نگینِ تاجِ این فیروزه بام ای صبح!

بر تو ای بیداردل، ای شاد، ای روشن

زین دل تاریکِ غمگین صد سلام ای صبح!

غم مبادت گر نداری بهرِ من جز حسرت و حسرت

زنده دل مستانِ سرخوش را بِبَر هر روز

شادتر، فرخنده تر، خوشتر پیام ای صبح

مهدی اخوان ثالت

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢٩ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com