فرواک

سرآغاز سخن

چادری روی سرم هست اگر

قلمم بسته به زنجیر

گِله ای نیست از آن

ذهنم آزاد و رها

کشورِ گسترده ی بی مرز

(از: خودم، همین الان یهویی)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢۸ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

فرار فایده ای ندارد

خودت هم نخواهی

خواب

کنارت می نشانَدَم

(از: خودم)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

دیروز طی خبری آثار تحسین شده ی داستانی سال 94 که چاپ اول!!! شان در سال 94 !!!!بوده، از سوی داستان نویسان، داستان پژوهان و منتقدان همزمان با برگزاری نمایشگاه کتاب تهران معرفی شدند. سه مجموعه داستان و سه رمان منتخب. رمان "روایت هفتم" بنده هم از مجموع 112 رای ماخوذه 73 رای به خودش اختصاص داده و در جایگاه دوم نشسته است یا ایستاده است، یک همچین چیزی. قرار است پنج شنبه ی همین هفته، 23 ام اردیبهشت، ساعت 18، در نمایشگاه کتاب از برگزیدگان تقدیر به عمل آید. هرچه پیش آید خوش آید. 

پسافرواک نوشت:

هفته ی قبل، یازدهم اردیبهشت، مراسم اختتامیه و معرفی جایزه ی چهل بود که در آن کارنامه ی ادبی هجده نفر داستان نویس که سی و پنج تا چهل سال داشتند و حداقل سه کتاب داستانی منتشر شده داشتند، مورد بررسی پانزده داور قرارگرفته بود. خوشبخت و مسرور بودم که اسم من هم در لیست آن هجده نفرِ معروف بود، جایی نوشته بودم جوجه ای هستم انگار میان غولان، حالا بگذریم که غولان درست است یا غول ها. واقعا بودن در آن جمع و در آن ساعت لذت بخش بود. نشستن در کنار مادر ارجمند حامد اسماعیلیون، آشنایی نزدیک با دوستان نویسنده ای که کارهاشان را خوانده بودم و دوست داشتم، دیدن جناب دولت آبادی از نزدیک، شنیدن صدای مخملینشان...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱٩ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

می دانست، از دست دادن تکیه گاهت، وقتی که حس می کنی بیشتر از هر زمانی به بودنش نیاز داری، یک درد عمیق و جانکاه است. که فکر می کنی هر لحظه است که جانت در برود. قلبت همراهی ات نکند. برای همین هم بود که به تشییع پدر حمید رفته بود. که به تشییع تمام پدران می رفت بعد مرگ هوشنگ. که درک می کرد بعد مرگ هوشنگ، حس از دست دادن پدر را، عمقش را، فاجعه اش را. یک جورهایی همذات پنداری، هم دردی. یک جور حس مشترک که دردش زنده شود وقتی بشنوی کسی، پدر کسی مرده. از خیلی ها، قبل مرگ هوشنگ، شنیده بود که پدر، مفهومش، برای پسرها، چیزی فراتر از توصیف است که تا از دستش ندهی به این باور نمی رسی. که آن وقت است که اگر قدرش را ندانسته باشی، دست هایش را توی دستت نگرفته باشی، حرف هایش را، پندها و نصیحت هایش را، نشنیده باشی، بدا به حالت. که عذاب وجدانی سخت آن وقت است که بیاید سراغت و هجومش، بیخ خرخره ات، جایی برای نفس کشیدنت نگذارد حتا توی خواب هم. رسیده بود بعد هوشنگ به آن حرف ها. یعنی تنهایی را بیشتر از هر لحظه ای، هر لحظه ای توی عمرش، چشیده بود، طعم تلخش را توی گلو و دهان حس کرده بود بی آنکه بتواند فرو بدهدش، یا با چیزی غیر از او، پر کُنَدَش. با سفر، با الکل، با مستی مدام، با دوست و رفیق و خوش گذرانی با زنان. هیچ کدامش، هیچ کدامش نتوانسته بودند زهر آن درد را، آن روز تاسف بار را و هوشنگ خوابیده توی گور را و آن دست ها، آن یادآوری انگشت هایش که سفیدی کفن را گرفته بودند و آن شانه ها، شانه های پهن که روزی خودش را قلمدوش کرده بودند توی خیابان ها و کوه های سربه فلک کشیده، یا بیابان های تفتیده، وقتی خسته می شدند از راه رفتن های مدام، فراموش نمی کرد و آن صورت، آن صورت یخ بسته و کبود را و آن چشم های پنبه مال شده، بسته شده با تکه پارچه ای و آن دهان و آن سوراخ های بینی پنبه پوش، هیچ کدامش فراموشش نمی شد و مرگ پدر حمید، دیدن سرازیر شدنش توی گور و آن زن و خنج کشیدن هایش، توی قلبش فرو می رفت و پاهاش را برای ایستادن سست می کرد. تکیه داده بود، شانه هاش را روی تنه ی کاج کنار گوری یله داده بود و مردها و زن های سیاه پوش را نگاه می کرد و یاد هوشنگ می افتاد. یاد روزی که با دست های خودش توی گور گذاشته بودش.

پسافرواک نوشت:

بریده ای از رمانی است که دارم می نویسمش. که دارد به سختی پیش می رود. انگار که نیروی محرکه ای را، یک جور اعتمادبه نفس اندکی را، مثل نفس های به شمارش افتاده ی کسی محتضر، ازم گرفته باشند. روز پدرِ همه ی پدرها مبارک.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com