فرواک

سرآغاز سخن

تمام فصل‌ها آخرش به زمستان ختم می‌شود...ص 8

جغرافیای خانگی با جمله‌ی «خانه‌ام کوچک می‌شود» و شروع خوبی آغاز می‌شود. پاراگراف اول خوب است و اطلاع دهی‌اش مانند اینکه خانه‌ی خودش نیست، خانه‌ای که کوچک می‌شود، یا اینکه یک هفته است خانه دارد کوچک می‌شود، یا یک هفته است که از خانه بیرون نرفته است، خوب است، طوری که خواننده احساس می‌کند با یک واقعیتِ شگفت روبروست و کلمات، خفتش کرده‌اند و به درون خود کشیده‌اندش اما بعد، یعنی در صفحات بعد، متوجه توهم نهفته در کلمات می‌شود، طوری که متوجه می‌شود با یک داستان علمی_ تخیلی روبرو نیست و این‌ها تمامی توهمات راوی اول شخص است که به صورت واگویه ی ذهنی روایت می‌شوند و گاه‌گاهی هم فردی را _ مردی را که در بیست‌وسه‌سالگی دوستش می‌داشته_ مورد خطاب قرار می‌دهد شبیه به نامه‌نگاری یا خطاب دادن دیگری.

روایتِ جغرافیای خانگی دربرگیرنده‌ی سه برش زمانیِ زندگیِ راوی است، کودکی_ که به کرات در داستان‌های روان‌شناختی تکرار می‌شود_، بیست‌وسه‌سالگی و زمان حال روایت در سی‌ویک‌سالگی. به نظر می‌رسد می‌شد داستانِ روایت را جزو داستان‌های توهمی طبقه‌بندی کرد، توهم خیالات راوی بی‌نام داستان، چون کوچک شدن محیط، تنگی فضایی که در آن زندگی می‌کند، توهم خرس شدگی، ماهی بودگی، لولویی که شب‌ها از پنجره‌ی اتاقش به او نگاه می‌کند یا جالباسی‌ای که به هیبت مردی درمی‌آید، اما این‌گونه نیست، توهم موجود در داستان، چیزی درونی و باطنی است که از کودکی در ذهن و وجود راوی رخنه کرده و گسترش‌یافته. گذشته و کودکی راوی، حال و الآن او را تشکیل داده، گم‌شدن پدر به قول راوی یا همان رفتن با زن دومی و خالی شدن پناه دخترانه ضربه‌ی مهلک روحی‌ای به او وارد کرده، و سپس در بیست‌وسه‌سالگی به‌نوعی تکرار همان از دست دادن به‌نوعی دیگر، پسری که دوستش می‌داشته، با اکنون او که با خواب‌های یک هفته‌ی اخیرش دوباره شروع‌شده، گره خورده است و او را به سمت فروپاشی پیش می‌برد؛ خانه‌ای که فکر می‌کند هر دم تنگ و تنگ‌تر می‌شود، فروپاشی‌ای که هرچند آن گونه که می‌خواهیم نیست. راوی بارها و بارها از ترس‌های روان‌شناختی خود حرف می‌زند، از وهم نهادینه‌شده‌ی درونش، شب‌ادراری‌های کودکی‌اش و خطاب دادن خودش به موجود ابله و کوچک و دست و پاچلفتگی خودش از دید مادر. کسی که نتوانسته بین واقعیت و توهم تمییز بدهد، خواننده را هم به‌یقینِ تمییز ندادن واقعیت از توهم وا‌می‌دارد، جورهایی که نمی‌شود بین شخصیت‌ها و مکان‌ها و اصلاً وجود داشتنشان، قطعیتشان، به‌یقین رسید. شب‌های برفی و تاریک و ماشینی دربستی و راننده‌ای که به مقصدی که راوی خودش هم از آن مطمئن نیست می‌راند، کافه و خانه‌ی پیانیستی که او عاشقش هست، همه و همه در هاله‌ای از ابهام فرورفته‌اند که با کش آمدگی روایت هم دست در دست هم می‌دهند و به راوی زیاده‌گو و گاهی هم ملال‌آور از روایت‌های درهم و مغشوش بدل می‌شوند که چاره‌ای جز سردرگمی برای خواننده به همراه نمی‌آورد، طوری که جز دو صحنه‌ی خاص و مهم او در کودکی بقیه انگار که عینیت ندارند.

پسافرواک نوشت:

کتاب جغرافیای خانگی را نشر نگاه چاپ کرده است.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٦ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

 
نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۱٧ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

باید بلند می‌شد. باید کار ناتمام را یکسره می‌کرد. به زور از جاش بلند شد. نشست پشت میز روبروی لپ‌تاپ لیلا. دوست داشت برش دارد و بکوبدش وسط دیوار و له و لورده اش کند، دوست داشت می‌شد دستش را مشت کند و پدرام را از آن ور، که معلوم نیست کدام گوری نشسته به تایپ و توی دلش قند آب شدن و ور آوردن آن جای نابدترش، یقه‌اش را، بگیرد توی مشت‌هایش و بکشدش بیرون و خفه‌اش کند، اما نمی‌شد، باید فکر می‌کرد، باید می‌توانست تمرکز کند، بجای لیلا بشود، زن بشود، احساسات را بیاورد وسط گود، خامش کند، بکِشدش، با پای خودش به اینجا یا هر جای دیگری. باهاش کار دارد. نباید بگذارد مثل ماهی از دستش لیز بخورد، بسرد، فرار کند. باید بکِشدش جایی، قراری و خرخره‌اش را بجود، داغش را بگذارد توی دل ننه‌اش. آب تلخ‌مزه و لزج توی دهانش را قورت داد، به سختی. چشم هاش را بست. نفس عمیق کشید. سخت بود تمرکز داشتن. داشت می‌لرزید. 

پسافرواک نوشت:

می خواهم رها شوم، ازش رهایی ندارم. باید کاری کند، باید کار را تمام کند، فصل را تمام کند. نمی تواند، نمی توانم. مثل کسی هستم که توی زندانی انفرادی، تاریک و پر از کثافات دل و روده گیر افتاده، محبوس، روزها و ساعت ها را گم کرده، خودش را هم. ازشان رهایی ندارم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٤ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com