فرواک

سرآغاز سخن

رضا گفت:« تلخ حرف می‌زنی»

نازی داشت دور اول اسکیت‌اش را در پیست می‌زد. پشت نرده‌ها ایستاده بودم و آرنجم را تکیه داده بودم به نرده‌ها. سوز سردی داشت توی رگهام پی می‌زد. خیلی سعی کرده بودم تا راضی به نیامدنش بکنم، اما راضی نشده بود. توی خانه وقتی داشتم زیپ کاپشن‌اش را می‌کشیدم، توی گوشش زمزمه کرده بودم:

«حالا می‌بینی هیچ کی تو این سرما نمی‌آد اسکیت» و اون فقط لبخندش را روی صورتم تکانده بود. حالا که این‌جا تکیه داده بودم به نرده، پیست پر بود از بچه‌های قد و نیم قدی که با لباس‌های پشمی و شال وکلاه‌های رنگ ‌و وارنگ‌‌شان به سرعت و هماهنگ با ریتم در حال پخش می‌رقصیدند انگار.گفت:

«آخرش سر سبزتو به باد می‌دی» نازی داشت برای سرعت گرفتن پا می‌زد. چرخیدم طرفش. نشسته بود روی نیم‌کت سیمانی سبز رنگ روبروی پیست. نگاهش به من نبود. انگار داشت چیزی را در نقطه‌ای می‌دید که من نمی‌دیدم. چشم‌هاش خیره بودند و مات. نازی آمد و از کنارم با سرعت رد شد. وقتی رفت داد زدم:


«ضربدری نازی، ضربدری». پسری داشت آن وسط‌های پیست تمرین چرخش رقص باله می‌کرد انگار. یک پایش را با دستش برده بود بالا و داشت دور خودش می‌چرخید.لحظه‌ای حس کردم  دلم می‌خواهد من‌هم  اسکیت یاد بگیرم. همیشه وقتی نازی را برای تمرین می‌آورم پارک قیطریه همین حس بهم دست می‌دهد.با نگاهم دنبال نازی گشتم . ایستاده بود وسط دایره‌ی پیست و می‌خواست دور خودش بچرخد.

نشستم کنارش. از توی کیف کوچک مربعی چرمی‌ام که چپ‌و راستی روی دوشم انداخته بودم بسته آدامسی را در آوردم و گرفتم سمتش:

«می‌گی یعنی حرف هم نزنم؟» نگاهش هنوز در آن نقطه‌ی مبهم قفل کرده بود. نور قرمزی در دور دست داشت روشن خاموش می‌شد.گفتم:

«تو از چی می‌ترسی؟ نکنه نگران خودتی؟» صورتش را آنقدر سریع سمتم چرخاند که لحظه‌ای از هرم نگاهش و از گرمی نفسی که روی صورتم راه رفت تنم داغ شد.گفت:

«آره نگران خودمم» توی نگاهش چیزی بود که تا بحال ندیده‌بودم. چیزی که لرزه به استخوان‌هام می‌انداخت. سکوت کردم. چیزی عذابش می‌داد که من نمی‌دانستم.نازی  برعکس چرخش بچه‌های پیست دور زده بود و می‌آمد طرفم. بلند شدم و رفتم کنار نرده‌ها و مچ دستم را چرخاندم که یعنی « چی شده نازی؟»

«مامان تشنمه»بطری آب را از کیفم در آوردم و دادم دستش.راست می‌گفت رضا. راست می‌گفت که تلخ حرف می‌زنم. همیشه تلخ حرف می‌زنم. عادت روزمره‌ام شده این تلخ گفتن‌ها. بیشتر اوقات وقتی خسته می‌شوم از چیزی توی زندگی یا از جامعه‌ای که در آن بی‌هوده دست و پا می‌زنم تلخ حرف می‌زنم. وقتی از دست کسی برنجم تلخ حرف می‌زنم. وقتی دوروبریهام نفهمندم تلخ حرف می‌زنم. وقتی خفه‌ میشم و تلاش می‌کنم برای فریاد زدن و هیچ صدایی از حنجره‌ام به بیرون پرتاب نمی‌شه تلخ حرف می‌زنم.

نازی که رفت برگشتم طرفش که باهاش حرف بزنم،که بگم این تلخ گفتن‌هام ارادی نیست. کیف قرمز وسایل اسکیت روی نیم‌کت دمرو افتاده بود. سوز سرد باد، برگهای خشک چنار معلق بین فضا و زمین را می‌رقصاند و روی صورت خیسم خط زبری می‌کشید. نور قرمزی‌ در دوردست داشت روشن و خاموش می‌شد و سایه‌ی‌ شانه‌های خمیده‌ی مردی که در تاریکی شب، زیر نور پروژکتور پارک کشیده می‌شد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com