فرواک

سرآغاز سخن

 صداش تا انتهای سالن می آمد. داد می زد. کسی جلودارش نبود انگار.

- آق رئیس این زنک، زده عدل، شبِ زِفافمون قیچی ش کرده. بی بین.

جلوتر رفتم. باید پشت در منتظر می ماندم. تکیه دادم به دیوار. دوربینم روی شانه ام سنگینی می کرد.

- می کُشمش. ینی به مولا دیشب داشتم می کشتمش.

- ساکت. اینجا هم داری تهدیدش می کنی؟ ببرینش بیرون.

چشمم به در بود. بیرون آمدند. مرد شکم داده بود جلو. مچ دستش به سرباز دیلاقی وصل بود. نصفِ تابِ سبیل ِتاب دارش نبود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com