فرواک

سرآغاز سخن

 کچل بود. مثل جوانی های خودش بود. کت جین و شلوار جین تنگ. کلاه کپی ش را تا روی چشم ها پایین کشیده بود. نرمه ی انگشت هاش با شتاب روی تارهای گیتار می لغزید. چشم هاش بسته بود. چشم هام را بستم. ایستاده بودم جلوی ویترین مغازه ای توی یکی از پاساژهای ولی عصر. شب بود. صدای مخملی ش مثل صدای خودش بود؛ خودِ خودش. اشک توی چشم هام جمع شد. کاش می توانستم بغلش کنم. من که همیشه از پشت شیشه ی جادویی دیده بودمش. کاش می توانستم بخواهم که دوباره بخواند. زمان انگار برای من متوقف شده بود. من محو او بودم و او خنده کنان با دوستانش می رفت. حکم اجرا شده بود.

پسافرواک نوشت:

1. پسر این آهنگ قمیشی بزرگ رو می خوند.

2. بعضی وقتا ویرم می گیره ساعت ها پیاده گز کنم.

3. تقریباً رمانم تموم شده. دارم ویرایشش می کنم. بعد تموم شدن کلاسم، نشستم به خوندن کتاب. «اتاق، اما دون اهو»، «مردگان، رضا ایزی»، «رک و پوست کنده، آسیه جوادی»، دوباره خوانی «عقاید یک دلقک، هاینریش بل»، و «زن در ریگ روان، کوبو آبه». تا امروز خوندمشون، اما دست و دلم نمی ره به معرفی. باید خود سازی کنم. 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com