فرواک

سرآغاز سخن

دخترک مثل کسی بود که دراکولا یا خون آشامی دیده باشد. رنگ صورتش پریده بود و نفس نفس می زد.

- مامان بیا. بیا ببین.

شام مهمان بودیم. هنوز تحت تأثیر جلد هفتم جونی بی جونز بود:

«جونی بی جونز زیر تختش لولو دارد»

دستم را گرفت و سمت آشپزخانه ی میزبان کشید.

- ببین. سطلشون چشمک می زنه.

چشم‌های آبی سطل می‌درخشید. همسر و میزبان رفته بودند پارکینگ تا از صندوقِ ماشین کیس تعمیر شده ی میزبان را بردارند. مثل همیشه بازار صحبت های کامپیوتری داغ بود.

خانم میزبان پشت سرم وارد آشپزخانه شد. بلند خندید. طوری که زبانک ته حلقش پیدا شد. با قاشقی مزه ی سوپ را چشید. بعد بادی به غبغب انداخت و گفت:

- هوشمنده.

بعد دست دخترک را گرفت و کشید سمت سطل. جل الخالق. سطل آواز خواند و دهن دره کرد.

آن شب دخترک آن قدر به آشپزخانه رفت و آمد و با سطل بازی کرد که به کل برنامه اش را به هم ریخت. موقع خداحافظی، کسی در آشپزخانه نبود، اما چشم‌آبی مدام دهن دره می کرد. سطل را با خودمان آوردیم.

بعداً نوشت:

1. آآآآآی کارمندااااااااا. بشتاااااااابید که داره دیرررررر می شه. به جای عیدی، نیم سکه حواله بخریدددددددد، شهریور سال بعد تحویل بگیریددددد. بعد با اون پنجاه تومن باقی مونده برید عید رو بترکونید...(نه اینکه با سیصد تومن کلی خرید می شه کرد!!!!) 

2. اگه فردا از خواب پاشید و ببینید 20 کیلو به وزنتون اضافه شده چی کار می کنین؟ اما اگه تو یه سال بیست کیلو اضافه کنین چی؟ قربوووووووووون اقتصاد و تورم تک رقمی مون بررررررررمسبز

3. اگه اینا رو نمی نوشتم، واقعاً لال می مردم. به جان خودم!!!نیشخند 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com