فرواک

سرآغاز سخن

رمضان سال گذشته بود. تلفن خانه زنگ خورد. فامیل تقریباً دور پدر که ما جملگی "حاج خانم" صدایش می زنیم بود. من و دریا را به اتفاق خانواده به افطار دعوت کرد. بعد خلال صحبت هایش از دنیا پرسید. گفتم تهران است. گفت او را هم بیاورید.

حاج خانم پیرزن مسنی ست تقریباً هشتاد ساله. تبریزی و از خانواده ای سرشناس و متمول. خوشگل و شاداب مثل جوان ها. دوست داشتنی و در آشپزی فوق العاده متبحر. دو فرزند پسرش سی سالی می شود که ساکن یکی از شهرهای آلمان هستند و دختر بزرگش که زن یکی از مدیرعامل های سابق کارخانه خودروسازی بوده _ و هست_ دو سه سالی هست که ساکن کاناداست و تنها یک دختر و پسرش در ایران هستند. می خوام اینو بگم که من همیشه در برخورد با این خانواده که ادب و نزاکت درشان رعایت می شود، به استرس می افتم. طوری که بلند نمی خندند. بلند حرف نمی زنند. خونسرد و مهربان هستند. آرام صحبت می کنند، خوش پوش هستند، خوش سلیقه هستند، با آرامش غذا می خورند و...

رفتیم. دنیا را ما بردیم و با دریا و همسرش جلوی کوچه شان _ کوچه حاج خانم _ که نگهبان دارد، قرار گذاشتیم. جز ما دو خانواده ی دیگر هم دعوت بودند. بعد شام پرده از راز این دعوت برداشته شد. دختر یکی از مهمانان به همسر معرفی شد. پی کار می گشت. مثل من شیمی خوانده بود. یادم هست همسر پرسید که کجا دوست دارد کار کند. دختر گفت پالایشگاه یا وزارت نفت. بعد گفت پاکسان یا زمزم را هم در درجه ی بعد قبول می کند. صحبت ادامه پیدا کرد. توانایی همسر را می دانستم. اما دختر به کمتر راضی نبود.

اینها را برای چه می گویم؟ چون که می خواهم بگویم بعد همان مهمانی دیگر نرفتم خانه شان. نه عید دیدنی و نه هیچ وقت دیگری. حالا چرا؟ چون که احساس می کردم این دعوت به خاطر خودمان نبوده است. احساس می کردم همسر آنچه که بود، معرفی نشده. احساس بود دیگر. چه کنم؟ بعضی وقتها ما در احساس هامان هم اشتباه می کنیم.

تا اینکه شب گذشته خوابش را دیدم. لعنت به خواب های من. ممکن است ماه ها خواب نبینم، اما اگر ببینم بی برو برگرد تعبیر می شود. خواب دیدم داخل گل خانه ای بزرگ هستیم که مال خود حاج خانم است. گل های رنگ برنگ و خوش بو. با هم گشت می زدیم و حرف می زدیم. از خواب پریدم. وای خدای من. اگر. نه. تصمیم گرفتم حتماً باهاش تماس بگیرم. اما می دانید چه شد؟ تا من به خودم بجنبم حول و حوش ده صبح خودش زنگ زد. شماره ی خودش بود. ذوق زده شده بودم. من بلند حرف می زدم و او مثل همیشه با لهجه ی تبریزی قشنگش آرام. با هم از هر دری حرف زدیم. بعضی وقت ها این کدورت الکی بی علت مهمی به سراغمان می آید. گفت یک ماهی در بیمارستان آتیه بستری بوده. گفت که وضعیت جسمانی اش زیاد خوب نیست. گفت که ببینمش. تصمیم گرفتم همین هفته حتماً به دیدنش بروم. شده حتی تنها. نباید بگذارم افسوس خوردن لعنتی که مثل خوره روحم را همیشه ی خدا خورده، به سراغم بیاید.

پسافرواک نوشت:

1. این آخر سالی هرکی ازم کدورتی تو دلش داره بگه. با جون و دل می پذیرم. خدا می دونه شاید زد و فردا نبودم.

2. سندروم داونِ هنرِ هفتم هم به روز شده است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com