فرواک

سرآغاز سخن

از گوشه ی ویترینِ کیف و کفش تویِ مرکز خریدِ آسمان ایستاده بود تماشا. کسی کنارش نبود. وقتِ نهارش را آمده بود خرید. توی خیابانِ کار و تجارت بود شرکت. عصر بچه بغل نمی شد که بیاید خرید. کسی گفت:

خانم

برگشت سمتش. زن چادریِ چاق و گولیده ای بود. زن گفت:

معلومه خانم باخدایی هستید. برا سفره ابوالفضل...

بقیه را گوش نداد. قبل تر ها هم شنیده بود از این برنامه های سرکیسه کردن.

زن گفت:

نفری ده تومن می شه.

حساب کرد اگر زن تا آخرِ شب صد نفر را سرکیسه کند، حقوقِ یک ماهِ خودش را و اگر تا آخرِ سال _که دو هفته بیشتر بهش نمانده_ همین طور ادامه دهد با احتسابِ هر روز صد نفر، پولِ یک دویست و شش مامانی را کسب خواهد کرد. به زن نگاه کرد. هنوز منتظر بود. با پشتِ دست کنارش زد:

برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.

....

 وقتی خوش حال از درِ پاساژ بیرون می رفت، زن کنارِ ونِ گشت منتظرش بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com