فرواک

سرآغاز سخن

اوایلِ بهمنِ همین سالِ شریفِ نود بود که تصمیم گرفتم زودتر از رسمِ هر ساله به استقبالِ نوروز خان بروم. فلذا مثل مورچه ای ظریف و لطیف الطبع به جمع آوریِ البسه و مایحتاجِ استقبال، از مراکزِ خرید برای خودم و فرزند نمودم. همسرِ محترم هم که مثلِ هر سال بی نیاز به خریدِ استقبال بود، با اصرارِ بنده و بنده زاده به خریدِ  کفشی بسنده کرد. اواخرِ ماه که رسید، باز مثلِ رسمِ همه ساله لُنگ به دست گرفته و با پوشیدنِ یک تیشرت کهنه ی همسر و شلوار راه راه ایشان که تا رویِ سینه ی بنده می رسید اقدام به شغلِ شریفِ کارگری منزل و خانه تکانی نمودم. القصه. حکایتِ عاشقانه‌ی من و نوروز خان اینجاست که زد و وسط همه شلوغی تصمیم گرفتیم از شرِ اصواتِ انواعِ اُتل جات خلاص شویم و چون نمی شد به نمای ساختمان دست برد، فلذا از نمای داخلی اقدام به دیوار کشیِ اتاق خواب کرده و به همین خاطر تا دو هفته ی تمام ول معطلِ خشک شدن گچ و نقاشی و خریدنِ ناز و اطوار عمله بنا بودیم. از طرفی باز بنابه رسم همه ساله که عم قزی قصه ی من و نوروز خان شگون نمی داند نیمه تمام ماندنِ کارها را، بایست بنا به همین فریضه ی درونی، کارهای نیمه تمامِ غیر منزلی هم تمام می شد. به هر خودکشونی بود سعی می نمودم مثلِ جوزِ هندی که نه همین جوز رنگ به رنگی که وسیله ی سرگرمی طفلان است، کارها را ردیف کنم و ردیف شود...

....

باز هم بگم؟ خوابتون نگرفته؟ نورزو خان تو چی؟ گوش می دی؟ (حالا کانال عوض می شه. خودم بشم آخیش...)

....

ردیف شد کم کم. همین جمعه ای بود که بجز آشپزخانه و ریزه کاری های جمع کردنی همه جا ردیف شد. آخرِ شبی ولو شدم روی کاناپه و رو به همسر که دراز به دراز ولو بود از خستگی گفتم:

یادته پارسال رو؟

سر درد داشت و نیمه خواب بود. گفت:

هووم

گفتم:

کارم که تموم شد و نشستم واسه حذ بردن از فرشِ قرمزی که واسه نوروز خان پهن کرده بودم، همسایه بالاییه جیش کرد رو سرم.

چرخید سمتم و گفت:

طفلی همسایه که نبود. رایزر ترکیده بود، یادت نیست؟

یادم آمد که سقفِ سالن به کل نم داده بود و تاسیساتیِ ساختمان تا وسط های سقف شکافته بود و تا کفل رفته بود تو فضایِ خالی بین سقف ما و کفِ همسایه بالایی.

گفتم: خدا رو شکر بزرگاش جمع شد، مونده این ریزه میزه ها.

قطره ی آبی چکید فرق سرم. سر چرخاندم بالا. قطره ی دیگری افتاد تویِ دهانِ باز مانده ام. همسایه اینبار دهانم را مورد مرحمت قرار داده بود.

و این حکایت کماکان ادامه دارد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com