فرواک

سرآغاز سخن

باز احساس آمد، نیمه‌شب

زخم های عشقِ من سر باز کرد

اشک در پهنای صورت، چون نگین

بردرخشید و سبُک آواز کرد

یادِ تو، یادِ نگاهت، یادِ عشق

بوسه ی آخر، گرمی اش، بی تابی ام

آه، امشب خواب از چشمم ربود

بویِ باران

حوضِ آب

ماهیِ لپ قرمزی

صورتِ نمناکِ من

باز امشب این نگاهِ من به در

تک تکِ ساعت

آسمانِ پرستاره

ماه

من

جوششِ عشقِ من و تنهایی ام

بی وفایی، بی کسی، بی یاری ام

باز چشمِ من به در

باز انگار آرزو کرده دلم

شانه های گرمِ بی پایانِ تو

دست های سردِ من، بی اختیار

آرزو کرده بهارِ دستِ تو

باز انگار آرزو بی انتهاست

آفتاب از پشت کوه آمد پدید

اولدوز- پاییز 77

پسافرواک نوشت:

توی تعطیلات وقتی سری به زیرزمین خونه ی پدری زدم، این شعرم رو لای دفتر شعرم که توی همه ی کاغذ پاره ها و جزوه های دانشگاهیم گم بود، پیدا کردم. این دفتر بیشتر به خاطره نویسی دانشگاه شباهت داره تا دفتر شعر.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com