فرواک

سرآغاز سخن

«درو خوب نبستی، باز موندش»...

خدا می‌داند به چه مصیبتی نشسته بودم داخل ماشین. انگشت‌هایِ پام داخلِ جوراب پشمی و بوت تو کرکی بی‌حس شده بودند و دستم از سردیِ سوزِ بی‌خودیِ آخرین روز‌های پاییز کرخ شده بود. دستکش چرمی‌ را از دستم کندم و انداختم کف ماشین. نازی را از وقتی اسکیت‌اش تمام شد، رضا از محوطه‌ی اسکیت تا کنار ماشین بغل زد و تا برسیم به ماشین گرمای بغل رضا کرخش کرد و روی دوش‌اش خواب‌اش برد.

«درو دوباره ببند»...

در را به هر زحمتی بود دوباره باز و بسته کردم. تمام استخوان‌های کتف و شانه‌ام می‌لرزیدند و فکم داشت با صدای به‌هم خوردن دندان‌هام ترق ترق می‌کرد و نمی‌دانم صدایی شبیه اوهو هوهو از کجام در می‌آمد که رضا نگاهم کرد و بعد شیشکی زد زیر خنده.حالا مُفم هم راه افتاده بود. می‌داند که سرمایی‌ام ولی قه‌قهه‌ای می‌زند لاکردار، انگار بار اولی است می‌بیند یخ زده‌ام. برگشتم سمت نازی که راحت روی صندلی عقب خوابیده بود. صدای اوهو هوهو م قطع نمی‌شد و فکم را بی‌جهت و ناارادی تکان می‌داد. لبهام را به هم فشار دادم تا صداهه حداقل بیرون نپرد ولی دندانهام ترق ترق به هم می‌خوردند. رضا راه‌نمای پایین زده بود که از پارک در آید. پرادوی مشکی متالیک مدل جدیدی را انگار دیپ‌اش کرده باشی داخل واکس براقی، کنار پراید سفید رنگ جلوی ما دوبله پارک کرده و فلاشر زده بود و چراغِ دنده عقب‌اش روشن بود. گفتم:


«تو این سرما بی‌کارن مردم میان پارک. ببین هنوز ما از پارک در نیومدیم یارو می‌خواد خودشو بچپونه جای ما».

گفت:

«تو که شور هر چی سرمایی هس رو درآوردی».

دست‌هام رو زدم زیر بغلم و مچاله شدم روی صندلی. دو سه بار دنده عقب عوض کرد تا توانست از پارک در آید. ماشین عقبی سپرش را کیپ چسبانده بود به سپر عقب ما.به این فکر کردم که پرادو چطور می خواد خودشو این‌جا جا کنه.

از پارک که در آمد دکمه‌ی بخاری را تا آخر پیچاند. گرمای تند و بوی سوختگی اِلِمنت زد توی صورتم.

«خاموشش کن حالمو به هم می‌زنه»..

خاموشش کرد بی آنکه اعتراضی بکند. می‌دانستم که تازه یادش افتاده از بوی بخاری ماشین به عق زدن می‌افتم. همان دفعه‌ی آخری که داشتیم از فشم می‌آمدیم یادش افتاده بود حتما که زود خاموشش کرد. به چه زحمتی زیر پایی ها و داشبورد را تمیز کرده بود که حالا هم  که گقتم خاموشش کن، لابد یاد آن دانه‌های ذرتی افتاده بود که  همراه صفرا از معده‌ام پرت شده بودند بیرون.گفته بودم حیف اون ذرت‌های مکزیکی خوشمزه‌ای که خورده بودم و او فقط نگاهم کرده بود. نگاهش کردم. آرنجش را تکیه داده بود به برآمدگی پنجره و پشت دستش را گذاشته بود روی پیشانی و با دست راست فرمان را می‌چرخاند. رانندگی می‌کرد اما می‌دانستم که فکرش با من نیست و جایی در دور دست ها پرسه می‌زند.گفتم:

«خب این کار نشد کار دیگه»...

سرش را تکان داد که یعنی« چی گُهی خورده‌ای دختر!»

گفتم:

«یعنی تو می‌گی با این اوضاع بایست می‌موندم تو اون سگ دونی»

راه‌نما زد و پیچید توی فرعی. گفتم:

«اگه بهت نگفته بودم خوب بود؟ این طوری دوست داشتی؟»

 دانه‌ای سیگار لایت را از کنار جاسیگاری برداشت و با فندک ماشین گیراند. سیگار تا کمر سرخ شد. کام طولانی گرفت و لُپ‌هاش فرو رفت.گفتم:

«کاش بهت نمی‌گفتم. من فکر می‌کردم»...

سیگار را از روی لبش برداشت و دودش را توی صورتم تف کرد:

«خفه».

چشم دوخته بودم به روبروم. به اتوبان نیمه خلوتِ جمعه شب. به ماشین‌های رنگ به رنگ و مدل به مدلی که به سرعت از لاین‌های کناری‌مان رد می‌شدند. به آدم ‌های خنده به لبی که صدای خنده‌هاشان را هم می‌توانستم مجسم کنم و به درخت‌های نیمه عریانی که صف به صف کنار اتوبان همراهم می‌دویدند تا بهم برسند و دست هام را بگیرند و با خودشان و با برگ‌هاشان برقصانندم و نمی‌رسیدند و من با سرعت جاشان می گذاشتم و  با حسرت سرم را تکیه می‌دادم به شیشه‌ی پنجره و آنها با گذشت من جایشان می‌نشستند و به من و برای من می‌گریستند انگار. تن‌هاشان می‌لرزید از گریه و برگهاشان مثل قطره‌های اشک روی صورت زمین می‌نشست.

ساکت باید می‌شدم. راه دیگری نبود. گفته بود خفه. نباید حرف می‌زدم. حتی یک کلمه. اگر زبانم می‌چرخید سر سبزم را به باد می‌داد. آن‌وقت حُرمت می‌شکست. حرمت زندگی. حرمت رضا. حرمت نان‌ و نمک. اگر زبانم می‌چرخید توی کامم، دیگر تمام بود این زندگی...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com