فرواک

سرآغاز سخن

رنج هایت را کجا مرهم بیابم دختر؟ ای خواهرِ همه ی ما1. به جرمِ کدامین گناه؟ بربریتت گناه است مگر؟

تو را چه؟ تو را که سی سال است سمتت شهردارِ روستایی پادگان مانند است؟ دریچه های روحت2 را کسی هست ببیند؟ تنهایی هایت؟ حسادت، ترحم و قساوت، همه با نقاب علاقه3. خواسته هایت، نیاز های جسمانی ات، و مرارت های پس از بازداشتت را چه؟ حرف هایت را چه؟ منصف بودنت؟ صداقتت؟ تو منی نوعی هستی که خوب می بینی و قضاوتت دل نشین است. هر چند هیچ کس به همین راحتی خودش را به بوته ی قضاوتِ وجدان نمی کشد.

چقدر خوب به تصویر کشیده شده ای تو. آی یگانه مردِ عادل4. چقدر خوب به تصویر کشیده شده این مقاومتِ در عین حال مثل عجز. چگونه می شود که ملتی خوار می شوند؟ ذره ذره تحقیر شدن کافی نیست؟ ذره ذره فروپاشی و  در نهایت ذره ذره قد راست کردن. اصلاَ تمدن5 چیست؟ وجود دارد اصلاً؟ یا هنوز هم در هزاره ی سوم همه ما مردم جهان بربر هستیم به نوعی؟ هر چند، همان بهتر از تظاهر به تمدنِ عوام فریبانه مان هست. چقدر زمان لازم است تا ملتی به حماقت هاش پی ببرد؟ ما می مانیم شده شعار وفاداران6. عدالتکجاست؟ جوانه های امید کجا و کی سر برمی آورند؟

و اما...

داستان از آنجا شروع می شود که سرهنگ اداره ی سوم با عینکی آفتابی _که برای راوی (شهردار شهرک) وسیله ی جدیدی است_ وارد شهرک می شود. شهرکی پادگان مانند با سکنه ی اندک در گوشه ی از مرزهای امپراتوری فرضی. سرهنگ جول آمده تا بفهمد چقدر شایعات درباره ی احتمال حمله ی بربرها_ که همان چادرنشین های مرز هستند_ صحت دارد. این شروع، سبب ساز وقایع پی در پی ای می شود طی تقریباً یک سال؛ از یک زمستان تا زمستانی بعد. توصیفات فوق العاده و تفکر عمیقی پشت اظهارات راوی اول شخص وجود دارد که به نظرم می تواند درون هر کدام از ما باشد همان راوی. شکنجه های وحشیانه که گاه باعث می شود از خودمان بپرسیم که آیا تمدن این است یا حرف تمدن سرابی و توهمی بیش نیست در ذهن هامان؟  همین طور بی نام بودن شخصیت های داستان جز همان سرهنگ جول و افسر جانشینش _مندل_ نشان از برجسته سازی این شخصیت دارد؛ شخصیت های سیاه و منفی داستان. همین ها باید توی ذهن ماندگار شوند. هرچند شهردار هم نباید با افکارش از ذهن پاک شود. او در واقع خود ما هستیم. مگر می شود خود را فراموش کرد. نویسنده هدف دار پیش رفته. عمیقاً راجع به وقایع فکر کرده. تجسم کرده و به قلم آورده. می توانم این طور توصیف کنم که من کتاب را دوبار خوردم و هربار که حرف ها و استدلال هایش را خوردم، چشم هام را بستم، مزه مزه شان کردم و از طعم گسش لذت بردم.

بریده هایی از متن:

بازجو باید دو نقاب داشته باشد، با دو زبان حرف بزند، خشن و مهربان. ص 16.

من هوا دار صلح ام، حتا شاید صلح به هر قیمتی.ص26.

به عبارت دیگر، بیش از اندازه می دانم؛ و دانایی که دامن گیر شد دیگر گویا نمی شود از دستش خلاص شد. ص 37.

هیچ چیز از آنی که می توانیم تصور کنیم وحشتناک تر نیست.ص 51.

تماشای بی رحمی، آدم های بی گناه را فاسد می کند. ص161.

فقط دعا کنیم که آن ها ( کودکانمان) بازی های بزرگ ترهاشان را تقلید نکنند. ص 181.

وقتی مجرم و پاسبان ها یکی باشند اعتراض دکان دار مگر به جایی می رسد؟ ص 184.

من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطرجمعی به خودش می گوید، او حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات می گوید. دو چهره ی حاکمیت امپراتوری، همین و بس. ص 202.

پانوشت:

1. ص 123    2. 187    3. ص 202   4. ص 170   5. ص 60   6. ص 194   7. ص 172 

پسافرواک نوشت:

1.دو بار خوردمش این رمان رو. از خوندنش غافل نشید. فوق العاده ست.

2. یه ایراد کوچولو گرفته بودم به این کتاب. حرفمو پس می گیرم. انصاف نیست واقعاً. 

3. برای خواندن مطالب دیگر در مورد این کتاب به اینجا و اینجا مراجعه کنید.

4. در انتظار بربرها، ج. م کوتزی، ترجمه ی محسن مینو خرد، نشر مرکز، 1386، 231 صفحه، 3500 تومان.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com