فرواک

سرآغاز سخن

انگشتش را لابد محکم فشار می دهد روی زنگ که یک بند جیغ می کشد. که من از خواب می پرم و این پریدن سرم را درد آورده. قلبم توی سینه م می کوبد. چراغ را روشن می کنم. ساعت روی دیوار روبروم یک بعد از نصف شب است. تنهام. محسن مأموریت رفته. از چشمی به بیرون نگاه می کنم. در را که به رویش باز می کنم، خودش را توی بغلم پرت می کند و زار می زند. می نشانمش روی صندلی توی آشپزخانه. موهای وز خورده م را با کش می بندم و لیوان آب را می دهم دستش.

می گوید: دیگه نمی تونم. به اینجام رسیده.

و با انگشت زیر گلوش را نشان می دهد. می نشینم کنارش. صورتش پف کرده و نک دماغش سرخ است. وقتی حرف می زند، گوشه ی لبش می لرزد و کج می شود.

می گوید: این پیر خرفت شش ماهه که این طوری شده، گوشیش رو دو تا کرده به بهانه ی شماره اختصاصی و عمومی. با اون ریش یک منی که مگس توش چال می کند.

لیوان آب را سر می کشد.

می گوید: درد جسمش به درک که براش راه حل گذاشتن دوستاش. از این می سوزم که می دونم کجا داره براش ول خرجی می کنه. که امشب مثلاً روز زنه. که دردم میاد وقتی فکر می کنم نشسته جای من تو ماشین. که وقتی رفتم پارکینگ هنوز ماشین بوی عطر زنانه می داد.

شقیقه هام می کوبند. ساعت ها از حق و حقوق زنان برام حرف می زند. از جلساتشان در امور زنان دولت. از مشاوره هایی که می دهد به مردم. سرم گیج می رود. گونه م را روی میز می گذارم. خوابم می برد. بیدار که می شوم مادرم برگشته است خانه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com