فرواک

سرآغاز سخن

صبح چهارشنبه 3 خرداد:

دست تو دست هم سمت کانون پرورشی شهرم می رویم. نزدیک خانه ی پدری ست. پیاده دو دقیقه. همان جا که اولین عضوش من بودم؛ سال 65 تا پایان دبیرستان. حس نوستالژیکی خِرم را چسبیده و ول کن نیست. نرمه ی انگشت هام را روی آجرهای سه سانتی ش می کشم و آرام پله ها را بالا می رویم. هر دومان ذوق زده ایم. بویی آشنا، فضایی آشنا، همان صندلی های چوبی کوچک، و همان قفسه ی کتاب ها. تمامشان را خوانده ام؛ یادم هست. عضوش می کنم. کنار مدیر می نشینم به صحبت و او ساعت ها آنجا سرگرم می شود. هیچ چیز عوض نشده.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com