فرواک

سرآغاز سخن

پرویز مهندس معماریست که در روستایی اطراف کرمان مرمت کاروان سرایی متروکه را عهده دار است و آن طور که معرفی مان می شود فردی راحت طلب و تنبل است و به سبب گریز از مشکلات خانواده به این روستای دورافتاده پناه آورده است؛ فرار از گذشته و  امید به آینده ی پیش رو. داستان با همکاری غلام و مراد  و در پی یافتن گنج شروع می شود و در ادامه با روایت راویان متعدد و اتفاق هایی فرعی که داستان اصلی را در بر خود می گیرند، ادامه می یابد.

داستان روایت کویر است، کویری تشنه که خلق و خوی خشن و تشنه ی خود را ناخودآگاه به اهالی سرزمینش منتقل می کند. داستان روایت قومیت هاست، روایت خستگی و دل مردگی اهالی خسته ی روستایی دورافتاده که نژند و نزارند. تصویر ویرانه هایی است که خیال آباد شدن ندارند، ویرانه هایی که گذشت زمان با بی رحمی تمام تاراجشان کرده، کاخ ها و آبادانی هایی که به یغما برده شده و همه را یکی کرده، مردمی ذوب شده در هم.

 تعدد راوی ها (همگی اول شخص) در پیش برد روند داستان موثر بود، چون صحنه ی خاصی از زاویه دید چند راوی روایت می شد و هر بار گره کوچکی از آن می گشود، اما نکته ی اساسی در لحن تمام راویان بود که اصولاً نباید یکی انتخاب می شد، چون این امر سبب شده بود خلق و خوی تمام راویان یکی به نظر برسد و هیچ فرقی بین دکتر فرید و ماه منیر یا پرویز و کل حسن نباشد و به نظرم تنها دلیل انتخاب یکسانی لحن راویان تکه پاره نشدن اصل روایت بوده است. چه اگر هر کدام از دوازده راوی داستان هر کدام لحن خود را داشت، شاید رمان پرسه زیر درختان تاغ اصلاً کار موفقی نمی شد. مسئله ی دیگر روایت ماجرای سارا است که از زبان خود او روایت می شود، روایت زنده به گورشدنش در حالی که ماجرا وقتی روایت می شود که از سارا جز جسدی سرد چیزی برجا نیست ضمناً وقتی دیگران ماجرای او را می شکافند دیگر نیازی به روایت خود او _در حالی که او گره ای از داستان باز نمی کند_ نیست.

پسافرواک نوشت:

1. لحن راویان و ناتورالیست بودنش من را به شدت یاد لب بر تیغ می انداخت. البته این رمان قبل از لب بر تیغ نوشته شده است.

2. از علی چنگیزی سال گذشته رمان دیگری با عنوان پنجاه درجه بالای صفر  و مجموعه داستان کاج های مورب نیز چاپ شده است.

3. بد نیست اینجا یادی از رمان خوب و خواندنی آداب بی قراری یعقوب یاد علی بکنم.

4. پرسه زیر درختان تاغ، علی چنگیزی، ثالث، چاپ اول، 1388، 221 صفحه.

بعداً نوشت:

می گم مگه نمی گه " و لا تُلقو بایدیکم الی التَّهلُکه". می گم مگه نمی گه " لا یُکلف اللهُ الّا وُسعَها". می گم مگه نمی گه " فَمَن کانَ منکم مریضاً او علی سفرٍ". خودش بهتر می دونه. خودشه که یادم داده. بارها با هم حرف زدیم. خدا بخشنده تر از این حرف هاست. مهربون مهربون هاست. بابایی من، حالا که به مشکل حاد برخورده قبول کرده که نمی تونه دیگه روزه بگیره. چرا پدر مادرا نمی دونن که بچه هاشون _ حتا اگه بچه هم نباشن_ بهشون احتیاج دارن؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٥ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com