فرواک

سرآغاز سخن

 پنجره را باز می کنم و تا کمر خم می شوم. شلال موهام از کنار گوشم و پیشانی م آویز کوچه می شود. آن پایین ایستاده و رو به پنجره ها نگاه می کند. کار هر شبش شده. منتظرم است. می بیندم.

داد می زند: این طوری نگاه نکن، بنداز بیاد.

 اسکناس بال بال می زند و تا بیفتد هزار چرخ می خورد و من به تو فکر می کنم که  نیستی. شاید اصلاً آمدنی نبود تا رفتنی هم باشد. خیال. خیال. خیال تو.

توی هوا می قاپدش. داد می زنم: غمگین ترینش رو.

 تا سازش را کوک کند، می نشینم پای پنجره. بغض فروخورده ام می شکند. 

پسافرواک نوشت:

بنا به نظر خوب دوستمون "مداد سیاه" بخشی از متن رو تغییر دادم. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۳ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com