فرواک

سرآغاز سخن

از زمستان آمده بودم

به هزار امید،

تا بر تابستان شانه ات آشیان کنم،

اما،

تنها چشم هایت را لحظه ای نوشیدم،

در آن انبوه تن های غمگین اطرافت

جایی نبود برای آشیانم یا حتی نفسی نشستن

شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هایت

بازگشتم

 «سید علی صالحی»

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com